پایان نامه ارشد: آموزش مهارت های زندگی در بین برنامه های کودک تلویزیون

Stereotype از واژه یونانی Stereo به معنای جامد و سفت و سخت  مشتق شده است. کلیشه در اصل اصطلاحی مربوط به دوره صنعت چاپ است که در اشاره به یک صفحه چاپی به دست آمده از نمونه چاپی متحرک بکار می رود که برای افزایش شمارگان نسخه چاپی مورد استفاده قرار می گرفت.

این اصطلاح در ساده ترین حالت بر ویژگی هایی ثابت و تکراری دلالت می کند. کلیشه ها در واقع ایده ها و فرضیاتی هستند در حال جریان درباره گروه های خاصی از افراد. کلیشه ها به مانند دو روی یک سکه عمل می کنند؛ آنها از یک سو به طبقه بندی گروه ها می پردازند و از سوی دیگر به ارزیابی آنها اقدام می کننند.  بنابرین کلیشه ها در برگیرنده سویه ای ارزشی هستند که قضاوتی جهت دار را در بر دارند. گرچه کلیشه ها به دو شکل مثبت و منفی دیده می شوند اما اغلب آنها دارای بار منفی هستند و سعی می کنند از مجرای موضوعاتی سهل الوصول ادراکی از موقعیت یک گروه را فراهم آورند که به شکل قطعی و مشخصی، تفاوت های موجود در بین گروه ها را برجسته سازند.  این امر در حالی از خلال فرایند های کلیشه سازی تحقق می یابد که از طیف وسیعی از تفاوتها در بین گروه های مدنظر چشم پوشی می شود و کلیشه ها از خلال فرایند های ساده سازی سعی در یک دست سازی این  تفاوت ها دارند.

در حالت کلی کلیشه سازی فرایندی است که براساس آن جهان مادی و جهان ایده ها در راستای ایجاد معنا، طبقه بندی می شود تا مفهومی از جهان شکل گیرد که منطبق با باورهای ایدئولوژیکی باشد که در پس پشت کلیشه ها قرار گرفته اند.

هال کلیشه سازی را کنشی معناسازانه می داند و معتقد است ” اساسا برای درک چگونگی عمل بازنمایی نیازمند بررسی عمیق کلیشه سازی ها هستیم ( همان: 257).

هال در بیان دیدگاه خود درباره کلیشه سازی به  مقاله ریچارد  دایر با  عنوان ”  کلیشه سازی ” اشاره می کند.  دایر در این مقاله به تفاوت مهمی اشاره می کند که میان دو اصطلاح طبقه بندی  و کلیشه سازی وجود دارد.  از منظر دایر، بدون استفاده از طبقه بندیها امکان معنا دهی به جهان بسیار دشوار است (گرچه ناممکن نیست (، چرا که مفاهیم یا طبقه بندی های موجود در ذهن است که با انطباق آنها با مفاهیم عام، امکان درک و مواجهه با جهان ممکن می شود . مبنای نظری بحث دایر، مفهوم طبقه بندی آلفرد شوتز است.  بنابراین و در حالت کلی، هال ( 1997) سه تفاوت بنیادین میان طبقه بندی و کلیشه سازی را این گونه بر می شمرد :

اولا کلیشه ها تفاوت ها را تقلیل داده، ذاتی، طبیعی و نهایتا تثبیت می کنند.

ثانیا با بسط یک استراتژی منفک سازی و شکاف طبیعی و قابل قبول را از آنچه که غیر طبیعی و غیر قابل قبول است تفکیک می کنند.

ثالثا کلیشه ها از نابرابری های قدرت حمایت می کنند.  قدرت همواره در مقابل فرودستان و گروه های طرد شده قرار می گیرد (همان: 258).

بنابراین کلیشه ها نگهدارنده نظم اجتماعی و نمادین اند و بسیار سفت و سخت تر از طبقه بندی ها عمل  می کنند.  از منظر فوکو، کلیشه ها بر مبنای گفتمان های دانش/ قدرت شکل می گیرند و عمل می کنند.  همان گونه که قبلا نیز ذکر شد، قدرت در اینجا در معنای محدود آن و در اصطلاحاتی همچون قدرت اقتصادی و اجبار فیزیکی عمل نمی کند بلکه شکلی نمادین دارد که با طرد آئینی همراه است.

راینر و دیگران  (2006)  کارکرد کلیشه ها را تعمیم می دانند :

آنچه که کلیشه ها انجام می دهند این است که گروهی از مردم را با اطلاق برخی کیفیت ها یا ویژگی هایی که ممکن است در بخش اندکی از آنها وجود داشته باشد، به کل گروه تعمیم می دهند.  این ویژگی ها اغلب در فرایند کلیشه سازی با اغراق و غلو همراه اند ( همان: 65  ).

تئو ون دایک بر مبنای پژوهش هایی که در اواخر دهه نود در زمینه گفتمان های مختلف و بازتولید نژادپرستی انجام داده است معتقد است که تعصبات و کلیشه ها بر تمامی فرایندهای پردازش اطلاعات یعنی خواندن، فهم و به خاطر سپردن گفتمان اثر می گذارد.

بنابراین هر آنچه در فرایند پردازش اطلاعات دخیل است می تواند ابزار کلیشه سازی باشد؛ از تاثیرات تکنولوژیک گرفته تا ساختارهای روانشناختی افراد. رسانه ها به عنوان میانجی انتقال اطلاعات از فرایند تولید کلیشه ها مستثنی نیستند . آنها کلیشه ها را می سازند، تقویت می کنند، بازتولید می کنند و حتی به اضمحلال می کشند.

رسانه های تصویری به ویژه سینما و تلویزیون به مثابه رسانه های مهم در جهان  معاصر در امر کلیشه سازی دخیل هستند . در دنیای رسانه های تصویری ، ابتدا کلیشه ها برای کمک به ادراک روایت از سوی مخاطب شکل گرفتند. از سوی دیگر کلیشه ها سبب ایجاز در  روایت سینمایی و تلویزیونی     می شوند. آنها تحت تاثیر عوامل زمینه ای نیز هستند . بنابراین کلیشه ها به تبعیت از تغییر بافت سیاسی  فرهنگی تغییر می کنند.

به عنوان نمونه، بازنمایی کمونیسم در سینمای هالیوود دهه های 1950 تا 1990 طیفی را تشکیل   می دهد که از کمونیسم به مثابه تهدید (یعنی نیرویی بیگانه که می بایست شکست داده شود  (تا نظام بی کفایت و فاسدی که محکوم به شکست است در نظر گرفته شده است . از سوی دیگر کلیشه ها در بازنمایی تیپ ها و هنجارها به کار گرفته می شود و از آنجایی که  محصولاتی اجتماعی  فرهنگی هستند که شکل هنجاری به خود می گیرند، پس می بایست در مناسبت با نژاد، جنسیت، تمایلات جنسی، سن، طبقه و ژانر مورد بررسی قرار گیرند  (هیوارد، 1381 : 270).

هال در مثالی گویا، کلیشه های موجود در سینمای آمریکا را در دوره های مختلف ) از زمان تولد یک ملت اثر گریفیث تا دوره معاصر ( بررسی می کند و در این میان به مطالعه دایر در تحلیل آثار خواننده سیاهپوست آمریکایی پل رابسون می پردازد.  طبق تحلیل دایر، بازنمایی سیاهپوستان بر مبنای تقابل های دوگانه سیاه و سفید، خرد و احساس و فرهنگ و طبیعت عمل می کند.  دایر به نگاه متفاوت میان سیاهپوستان و سفیدپوستان اشاره می کند: برای سیاهان بیان رنج طولانی و امید به آزاد بودن و هم زمان برای سفیدپوستان که صدای روحانی او را می شنیدند نماد حزن، مالیخولیا و رنج بود.