فراشناخت

یادگیری را تغییر نسبتاً دائمی در رفتار نهفته یک شخص بر اثر کسب تجربه تعریف می کنند؛ و این نکتۀ مهمی است که یادگیرنده به صورت فعال و از راه تعامل دائم با محیط، به ساخت دانش می پردازد (فونتانا، 1385). فلاول براین باور بود که اصطلاح فراشناخت به فرآیندهای شناختی گفته می شود که در کنترل جنبه های شناخت نقش دارند(پوردون و کلارک[1]، 1999). در واقع فراشناخت به دانش فرد درباره فرایندهای شناختی خود و چگونگی استفاده بهینه از آن ها برای رسیدن به هدف های یادگیری گفته می شود، چنانکه فرد را یاری می دهد تا به هنگام یادگیری و دانستن امور، پیشرفت خود را زیر نظر گیرد. همچنین این دانش به افراد کمک می کند تا نتایج تلاش های خود را ارزیابی کرده و میزان تسلط خود را بر مطالبی که خوانده است بسنجد. یکی از رویکردهای آموزشی نوین، خودارزشیابی است. خودارزشیابی را به عنوان راهکار فراشناختی در یادگیری زبان تعریف می کنند که در آن، زبان آموزان عملکرد خود را پس از تکمیل فعالیتهای  یادگیری بررسی و یا پیشرفت خود را در به کار بردن زبان کنترل می کنند(دیک[2]، 1991 و ریچاردز[3]، 1992). هدف اصلی خودارزشیابی گسترش فرایند شناختی است به گونه ای که یادگیری توسعه یابد(لئو[4]، 2000: 565). فراشناخت عبارت است از فرایندهای ذهنی که در آن فردی، فرایندهای ذهنی خود را در تفکر، یادگیری و یادآوری[5] هدایت می کند. به این ترتیب فراشناخت به فرد اجازه می دهد که پس از خواندن یک پاراگراف، آگاه شود که آیا آن را فهمیده است یا خیر؟ بنابراین، فراشناخت مفهومی چند وجهی است که شامل دانش ها(باورها)، فرایندها و راهبردهایی است که شناخت را ارزیابی، نظارت یا کنترل می کند(ولز، 1979؛ فلاول، 1979؛ نلسون[6] و همکاران، 1999؛ موسس و بیرد[7]، 2002؛ اسپادا[8] و همکاران، 2007).

فرایندهای فراشناختی دارای دو جنبۀ مستقل اما مرتبط بایکدیگرند : یکی دانش فراشناختی و دیگری تجربه فراشناختی(کدیور، 1383). می توان گفت اکثر نظریه پردازان بین دو جنبه فراشناخت تمایز قائل شده اند: دانش فراشناختی که عبارت است از اطلاعاتی که افراد در مورد شناخت خود درباره عوامل و راهبردهای یادگیری مرتبط با تکلیف دارند؛ و تنظیم فراشناختی که به انواع اعمال اجرایی نظیر توجه، بازبینی، برنامه ریزی و شناسایی خطاها در عملکرد اشاره دارد و بر فعالیتهای شناختی اثر می گذارد(ولز، 2000). براون[9](1980) عقیده دارد از آنجا که دانش فراشناختی، یادگیری چگونه یادگرفتن است، داشتن آن باعث می شود افراد بطور کارآمدتر و منعطف تر به تطبیق توانایی های شناختی خود با تکلیف جدید بپردازند. دانش فراشناختی شامل توانایی فرد در پرسیدن سئوال هایی از نوع سئوال های زیر از خودش است :

درباره این موضوع چه می دانم؟

به چه مقدار زمان برای یادگرفتن این موضوع نیاز دارم؟

برای پرداختن به حل این مسئله، چه برنامه ای مناسب است؟

چگونه می توانم نتیجه این کار را برآورد یا پیش بینی کنم؟

چگونه باید در روش هایی که استفاده می کنم، تجدیدنظر کنم؟

اگر مرتکب خطایی شدم، چگونه می توانم آن را مشخص کنم؟

مهارت های فراشناختی مهارت های بازبینی هستند که در خلال یادگیری و آموزش فعال می شوند. اگر فرد نداند چگونه پاسخ هایش را وارسی کند، وقت کافی برای مطالعه اختصاص دهد یا در صدد برآید که بفهمد اطلاعاتی درباره موضوع قبلا آموخته است یا نه؟، در آن صورت تکلیف یادگیری آن چنان جلوه می کند که گویی برای اولین بار است که با آن روبرو شده است. یادگیری همیشه فعالیتی دشوار است. مهارت های فراشناختی یادگیری را برای فرد ساده تر می کنند زیرا در ضمن یادگیری و انتقال یادگیری دو نوع تفکر فراشناختی رخ می دهد :

  1. تفکر درباره ی آن چه فرد می داند.
  2. تفکر درباره نظم دادن فعالیت هایی که به یادگیری منجر می شود.

فراشناخت در خلال یادگیری و در خلال انتقال، دو نوع متفاوت از یکدیگر هستند زیرا چنان که گفته شد اولی آگاهی هایی درباره نظم بخشیدن به نحوه ای که به یادگیری پرداخته می شود است، و دیگری یادگرفتن نحوه ی یادگرفتن است.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   اختلال بدشکلی بدن از دیدگاه شناختی

گیج و برلاینر[10] (نقل از سیف، 1387) معتقدند بسیاری از دانش آموزان نیاز به این گونه مهارت های یادگیری آموزی دارند. یادگیرندگان تنها زمانی می توانند نحوه ی یادگرفتن را بیاموزند که بر استراتژی های کلی شناختی تسلط یافته باشند.

فقدان فراشناخت، ممکن است باعث ایجاد خطاهایی در محیط کاری شده و منجر به عدم آگاهی از خطاهایی شود که می توان از بروز آنها، با انتخاب یک رویکرد مناسب جلوگیری کرد(هائت[11]، 2000).

 

 

 

پیدایش رویکرد فراشناخت

تا حدود اوایل قرن بیستم میلادی بر طبق نظریه انظباط صوری[12] یا انظباط ذهنی[13] ، اعتقاد بر این بود که یادگیرندگان باید برای پرورش و ورزش ذهنی، علوم و اطلاعات دشوار چون ریاضیات، زبان های لاتین و یونانی را در اثر تکرار و تمرین بیاموزند. بر طبق این نظریه اعتقاد بر این بود که همانگونه که ورزش بدنی، عضلات را نیرومند می سازد، تحصیل این اطلاعات نیز ذهن دانش آموزان را ورزیده می کند. پیروان این نظریه معتقد بودند که ذهن از توانایی هایی برخوردار است که باید آن ها را از طریق ورزش ذهنی پرورش داد.

بر اثر تحقیقاتی که روان شناسان در قرن حاضر انجام دادند(ثرندایک) ابطال این نظریه به اثبات رسید و از آن پس این اعتقاد پیروان خود را از دست داد. ثرندایک در تحقیقات خود نشان داد که آن چه باعث می شود تا یادگیری یک تکلیف بخصوص، یادگیری تکلیف دیگری را آسان سازد، وجود عناصر مشابه بین این دو تکلیف است. یعنی زمانی یادگیری یک مطلب یادگیری مطلب دیگری را سهولت می بخشد که بین این دو تکلیف عناصر مشابه وجود داشته باشد. بنابراین انتقال مثبت مستلزم کاربرد اصول، قوانین و قواعد یاد گرفته شده قبلی در موقعیت فعلی برای حل کردن مسائل تازه است. در حل مسئله، پیدا کردن یک راه حل بخصوص برای یک مسئله ویژه چندان مورد نظر نیست. مهم آن است که در اثر حل مسئله، یک اصل یا قانون انتزاعی[14] بدست آید که برای موقعیت های دیگر قابل تعمیم و انتقال پذیر باشد. کای[15](1992) نقش مهم رفتارهای فراشناخت در حل مسآله را شناسایی کرد و استدلال کرد که تفاوت های افراد در حل مسآله را به تفاوت های فراشناختی آنها مربوط می شود. برخی محققان به این نتیجه دست یافته اند که فرایندهای فراشناختی لازمۀ موفقیت در حل مسآله هستند چرا که به فرایندهای شناختی سمت و سو می دهند و آنها را تنظیم می کنند(مونتاگو[16]، 1992؛ براردی-کولتا[17] و همکاران، 1995).

بطور کلی بر اساس نظریه عناصر مشابه دو عامل اصلی منجر به انتقال یادگیری از موقعیتی به موقعیت دیگر و در نتیجه حل مسئله جدید می شوند. این دو عامل عبارتند از :

اصول مشترک بین موقعیت قبلی و موقعیت جدید

روش های مشترک موجود بین آن دو موقعیت

اهمیت آموزش اصول و قواعد را نه ثرندایک و همکاران او بلکه بسیاری از متخصصان دیگر یادگیری از جمله گانیه و برونر[18] مورد تاکید قرار داده اند. گانیه معتقد است که ایجاد توانایی حل مسئله مستلزم یادگیری اصول تشکیل دهنده مسئله است. برونر نیز به اهمیت آموزش اصول برای انتقال یادگیری تاکید فراوان داشته است. علاوه بر اصول مشترک بین دو موقعیت یادگیری، روش های مشترک بین آن ها نیز انتقال یادگیری را امکان پذیر می کند.

به اعتقاد ثرندایک شباهت روش ها در موقعیت های مختلف سبب می شود که علاوه بر قواعد و اصول، نگرش ها و شیوه های عملی آموخته شده ی قبلی نیز انتقال یابند. برای مثال پس از آن که یادگیرنده روش عملی را در یک موقعیت یاد گرفت می تواند آن را در سایر موقعیت هایی که نیاز به استفاده از روش عملی دارند مورد استفاده قرار دهند.

[1] Purdon  & Clark

[2] Dick

[3] Richards

[4] Leow

[5] remembering

[6] Nelson

[7] Moses & Baird

[8] Spadaa

[9] Brown

[10] Gage and Berliner

[11] Huet

[12] formal discipline

[13] mental discipline

[14] abstract

[15] Cai

[16] Montague

[17] Berardi-Coletta

[18] Brunner