هوش هیجانی اساسی زندگی روانی انسان!

هوش هیجانی

هیجانها یکی از اجزای اساسی زندگی روانی انسان است. لویس و هاویلند[1](2000) هیجان را نخستین علت ایجاد کنندۀ شناخت،تصمیم وعمل می­دانند، موضوعی که می­تواند در حل و پدیدآیی مشکلات و تجارب بین فردی و درون فردی، نقشی بی بدیل داشته باشد.

خشم، انزجار، اضطراب، خوشحالی وغیره تنها جزیی از احساسات و هیجاناتی هستند که انسانها ممکن است در شرایط معین آنها را تجربه کنند.گاهی ممکن است هیجانها به صورت آشکار بروز نکنند. تجربه­های هیجانی برای افراد، اطلاعاتی درباره خود و محیط شان فراهم می­کند، به صورتی که با آن تعامل پیدا کرده و انطباق می­یابند. همه اشکال تجربه هیجانی، از عواطف خالص و اساسی تا هیجانهای متمرکز بر احساسات پیچیده، حاصل معانی ذهنی هستند (رجایی، نجات و هاشمیان، 1385).

بحث از هوش هیجانی نیازمند درک ارتباطی است که بین هیجانات و هوش وجود دارد. شناخت، انگیزش و هیجان سه قسمت از توانایی­های عقلی را تشکیل می­دهند. انگیزش از ارضاء نیازهای اساسی برای بقا مانند گرسنگی و رفع آن پدید می­آید. هیجان به عنوان فرایندهای پاسخ­دهی توسعه می­یابد که به افراد کمک می­کند تا با تغییراتی که در ارتباطات شان با محیط رخ می­دهد، سازگار شوند. این علائم پاسخ دهنده، نسبت به انگیزش­ها انعطاف پذیرتر هستند. سرانجام، شناخت به افراد اجازه می­دهد تا از جنبه­های مختلف محیط یاد بگیرند و بنابراین مشکلاتی را که برای آنها پدید می­آید به شیوه­ای خلاقانه حل کنند. شناخت، همچنین برای بهبود رضایت بخشی از انگیزش­ها به کار گرفته می­شود و به افراد کمک می­کند تا در هیجانات خود به صورت مثبت باقی بمانند. شناخت، یکی از انعطاف پذیرترین جنبه­های عملیات عقلی است. این سه جنبه بر روی همدیگر تأثیر متقابل گذاشته و اجزاء اصلی شخصیت را شکل می­دهند (فریلند و اوکلاهما[2]، 2007). این تعامل بین هوش و هیجان منجر به هوش هیجانی می­شود (یارمحمدیان، 1387).

مفهوم هوش هیجانی را اولین بار پاپن[3] (1984) در رسالۀ خود که به چاپ نرسید بکار برد و چند سال بعد سالووی و مایر آن را در مجامع علمی مفهوم سازی نمودند این نوع از مفهوم هوش در سالهای اخیر در هر دو زمینه علمی و کاربردی توجهات زیادی را به خود اختصاص داده است. چرنیس[4] اعتقاد دارد هر چند اصطلاح هوش هیجانی به طور مستقیم مورد استفاده قرار نگرفته است، اما تاریخچه طولانی از تلاش در جهت کمک به بهبود هوش هیجانی و قابلیت های اجتماعی و هیجانی کارکنان وجود دارد (نقل از بار آن[5]، 2000).

با این وجود می­توان گفت که از لحاظ تاریخی هوش هیجانی مفهوم جدیدی است که در سال­های اخیر مطرح شده و درمقابل هوش شناختی[6] به کار می­رود. این نوع هوش در واقع یک هوش غیرشناختی است که ریشه در مفهوم هوش اجتماعی دارد و برای اولین بار توسط ثرندایک[7] (1920) مطرح شد به عقیده وی هوش هیجانی توانایی مهم و مدیریت انسانها برای عمل به شیوه­ای خردمندانه در روابط انسانی است. او رفتار هوشمندانه را شامل هوش عینی (مهارت ساختن و بکار بردن ابزار و وسایل)، هوش انتزاعی (توانایی کاربرد کلمات،اعداد و اصول علمی) و هوش اجتماعی(شناخت افراد و توانایی عمل خلاقانه در روابط انسانی) می­دانست (نقل از گلمن[8]، 1995).

از سال 1920 تا 1990 پژوهش در زمینه هوش اجتماعی، دست خوش تحول بوده است و دیدگاه­های مختلفی بوجود آمده که هوش اجتماعی را به عنوان توانایی ارتباط با دیگران، دانش میان فردی، توانایی قضاوت درست درباره احساسات، خلق­ها و انگیزه­های دیگران، عملکرد اجتماعی مؤثر و مهارت رمز گشایی نمادهای غیر کلامی تعریف کرده­اند. در اوایل 1980 پژوهشگران به مفهوم سازی نظام­مند ایده هوش عاطفی دست زده­اند. مشهورترین آنها مفهوم هوش­های درون و بین فردی گاردنر[9](1983) و مطالعات استینر(1984) در زمینه سواد عاطفی بود که سنگ بنای واژه­ای شد که سالوی و مایر[10] در سال 1989 تا 1990 آن را هوش عاطفی نامیدند (هادی زاده مقدم، فرجیان، 1387).

سالوی و مایر (1990) از جمله اولین افرادی بودند که هوش هیجانی را بعنوان زیرمجموعه­ای از هوش اجتماعی تعریف کردند که شامل توانایی کنترل احساسات و هیجانات خویش و دیگران، تشخیص احساسات و هیجان­ها در خود و دیگران و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکر و اقدامات خود فرد است ( نقل از دهکردی، 1386).

یکی از افراد تأثیر گذار درحوزه هوش هیجانی رون بار آن است. او اولین بار در سال 1985 در رساله دکترای خود عبارت ضریب عاطفی را بکار برد (سادات خشوعی،1387). وی مفهوم بهره هیجانی[11] را مطرح کرد تا براساس آن بتواند روش خود را برای ارزیابی هوش کلی توضیح دهد. او معتقد بود هوش هیجانی توانایی ما در کنار آمدن موفقیت آمیز با دیگران، توأم با احساسات درونی را منعکس می­سازد (نقل از دهکردی، 1386). بار آن نیز هوش هیجانی را شامل مؤلفه­هایی همچون خودآگاهی هیجانی[12]، خود ابرازی[13]، حرمت نفس[14]، خود شکوفایی[15]، استقلال ،همدلی، مسئولیت پذیری اجتماعی[16]، روابط بین فردی[17]، واقع گرایی[18]، انعطاف پذیری[19]، حل مسئله[20]، تحمل فشار روانی[21]، کنترل تکانش[22]، خوش بینی[23] و شادمانی[24] می­دانست (سادات خشوعی،1387).

امروزه، اصطلاحات و پالایش­های زیادی در ابعاد نظری و پژوهشی حوزۀ هوش هیجانی به عمل آمده و مقیاس­های جدیدی برای اندازه­گیری هوش هیجانی تهیه شده است و پژوهش­های بنیادی­تری در این حوزه انجام گرفته است. در واقع پیچیدگی حوزه هوش هیجانی به این دلیل است که این حوزه دربرگیرنده جنبه­های علمی و نیز جنبه­های عامه پسند آن است.

تعریف هوش هیجانی

در تعریف واژۀ «هوش» اتفاق نظر میان روان شناسان وجود ندارد و برای تعریف آن، از ویژگی­هایش استفاده می­شود. هنگامی که هوش مورد مطالعه قرار می­گیرد، خود هوش نیست، بلکه رفتار یا عملکرد هوشمندانه است. بنابراین به جای تفکر دربارۀ هوش باید دربارۀ رفتار هوشمندانه تحلیل کرد و مبنای رفتار هوشمندانه باید نوعی دانش و اطلاعات در کلی ترین معنای آن باشد که به طور رسمی یا غیر رسمی کسب شده­اند. تأثیر هوش بر رفتار هوشمندانه با حافظه آغاز می­شود. یک عامل مرتبط با آن، به یاد آوردن اطلاعات، اِعمال آموخته­های قبلی در وضعیت موجود، یعنی توانایی انتقال یا تصمیم­گیری است برخی از افراد نسبت به دیگران ظرفیت بسیار بیشتری برای انتقال دارند که نشان از هوش بالای آنان دارد. جنبه­های دیگر هوش و رفتار هوشمندانه شامل؛ سرعت در رسیدن به راه حلها و پاسخها و توانایی حل مسأله است (برادبری و گریوز[25]، 2005؛ ترجمه گنجی و گنجی، 1388).

هوش هیجانی هم مانند هوش تعریف خاصی ندارد و در تعریف آن از ابعاد و کارکردهای آن استفاده می­شود. صاحب نظران هوش هیجانی را با توجه به ویژگی­ها و کارکردهای آن بدین گونه تعریف کرده­اند:

گلمن در تعریف هوش هیجانی می­گوید: «این هوش شامل خودآگاهی و کنترل تکانش­گری، پشتکار، اشتیاق و انگیزش، همدلی و مهارت­های اجتماعی است، یعنی اموری که منجر به توانایی حفظ انگیزه­ها و تکانش­ها می­شود و به فرد، درک درستی از عواطف و احساسات خود و دیگران می­دهد تا به طور صحیح آنها را در روابط خود با دیگران به کار گیرد. هوش هیجانی یعنی توانایی­هایی، مانند این که فرد بتواند انگیزه خود را حفظ نماید و در مقابل ناملایمات پایداری کند. تکانش­های خود را کنترل و کامیابی را به تعویق بیندازد، حالات روانی خود را تنظیم کند و نگذارد پریشانی خاطر، قدرت تفکر او را خدشه­دار سازد؛ با دیگران همدلی کند و امیدوار باشد» (گلمن، 1995 ترجمه: پارسا، 1389).

سینگر[26]هوش هیجانی را هوش به کارگیری عاطفه و احساس در جهت هدایت رفتار، افکار، ارتباط مؤثر با همکاران، سرپرستان، مشتریان و استفاده از زمان در چگونگی انجام دادن کار برای ارتقای نتایج تعریف می­کند (راس[27]، ترجمه جمالفر، 1382).

کوپرو ساواف[28] (1997)، هوش هیجانی را برحسب دانش اولیه هیجانی، تناسب هیجانی، عمق هیجانی، و کیمیاگری هیجانی تعریف کرده­اند. مراد از دانش اولیۀ هیجانی دانشی است که فرد از ماهیت و کنش­وری احساسات خود دارد. تناسب هیجانی، انعطاف­ پذیری و شدت هیجانها است. عمق هیجانی، استعدادی برای رشد و تقویت یا عمق بخشیدن به هیجانها و کیمیاگری هیجانی، توانایی استفاده از احساسات و هیجانها برای خلاقیت است (نقل از کیاروچی، فورکاس و مییر،2002 ؛ ترجمه نجفی زند، 1385).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   افراد خلاق چه ویژگی هایی دارند؟

از نظر مایر و سالوی(1993)، هوش هیجانی شامل توانایی دریافت دقیق، ارزیابی و بیان هیجانات، توانایی دستیابی به احساساتی که فکر را تسهیل کند و توانایی شناسایی هیجان و تنظیم هیجانات به منظور رشد عقلانی است (نقل از اکرامی، 1380).

بار-آن (2001)، در تعریف خود از هوش هیجانی آن را مجموعه­ای از مهارت­ها، استعدادها و توانایی­های غیر شناختی می­داند که توانایی موفقیت فرد را در مقابله با فشارها و اقتضاهای محیطی افزایش می­دهد (نقل از دهکردی 1386)

از دیدگاه بارون[29] (1996) هوش هیجانی یک نمونه از شایستگی­های هیجانی و اجتماعی است که تعیین می­کند ما نسبت به دیگران و در کنار آمدن با فشارها و تقاضاهای روزانه به چه خوبی می­توانیم خودمان را درک و بیان کنیم. گاردنر[30] در تعریف هوش هیجانی، معتقد است که هوش هیجانی توانایی فرد در شناسایی و ابراز هیجانها در خود و دیگران است( نقل از آقایار و شریف درآمدی،1385)

تاکر[31](2000) هوش هیجانی را توانایی درک و عواطف خود و دیگران و تمیز بین آنها، برای جهت دهی فکر و عمل تعریف کرد(نقل از دهکردی،1386).

بنابراین، هوش هیجانی را توان استفاده از احساس و عاطفۀ خود و دیگران در رفتار فردی و گروهی در جهت کسب حداکثر نتایج با حداکثر رضایت می­توان تعریف کرد (آزاد، 1378). در مجموع می­توان گفت که، هوش هیجانی بر روی توانایی رسیدگی اثربخش به هیجانها تمرکز دارد، این یک تعریف نسبتاً ساده است که اکثر پژوهشگران هوش هیجانی بر روی آن توافق دارند(ماریمکانوری ، گروز و شن[32]، 2009).

 

ابعاد هوش هیجانی

مایر و سالوی ابعاد چهار گانه هوش هیجانی را بدین شرح بیان کرده­اند.

1) خود آگاهی[33]: ضروری­ترین توانایی مرتبط با هوش هیجانی این است که فرد از هیجانات و احساسات خود آگاه باشد توانایی خود آگاهی به افراد اجازه می­دهد تا نقاط قوت و محدودیت­های خود را بشناسند و به ارزش خود اعتماد پیدا کنند. مدیران و رهبران خود آگاه برای آزمون دقیق روحیات خود از خود آگاهی استفاده می­کنند و به طور شهودی و از راه درک مستقیم می­دانند که چگونه دیگران را تحت تأثیر قرار دهند (خائف الهی و دوستدار،1382).

2) آگاهی اجتماعی[34]: شامل توانایی مهم همدلی و بینش سازمانی است. مدیرانی که دارای آگاهی اجتماعی هستند، هیجانات، عواطف و احساسات دیگران را بیشتر عملی می­سازند، تا اینکه آنها را حس کنند. آنان نشان می­دهند که مراقب هستند، علاوه بر این، آنان در زمینه شناخت روند سیاستهای اداری تخصص دارند، بنابراین رهبران برخوردار از آگاهی اجتماعی دقیقاً می­دانند که گفتار و کردارشان بر دیگران تأثیر می­گذارد و آن قدر حساس هستند که اگر کلام و رفتارشان تأثیر منفی داشته باشد، آن را تغیر می­دهند (گلمن، 1995).

3) مدیریت روابط[35]: توانایی مرتبط با هوش هیجانی، شامل توانایی برقراری ارتباطات و مراودات آشکار و قانع کننده، فرو نشاندن اختلافات و ایجاد پیوندهای قوی بین افراد است. رهبرانی که از توانایی مدیریت روابط برخوردارند از این مهارت­ها در جهت گسترش شور و اشتیاق خود و حل اختلافات از طریق مزاح وشوخی و ابراز مهربانی استفاده می­کنند. رهبری توأم با برخورداری از توانایی مدیریت روابط اگر چه کارآمد است کاربرد محدودی دارد (گلمن، 1998).

4) خود کنترلی[36]: عبارت است از توانایی کنترل هیجانات، عواطف، رفتار صادقانه، درست به شیوه­های معتبر و تطبیق پذیر رهبران خود کنترل اجازه نمی­دهند بد خُلقی­هایی گاه و بی گاهی در طول روز از آنان سر بزند. آنان از توانایی خود کنترلی به این منظور استفاده می­کنند که بد خُلقی و روحیۀ  بد را به محیط کاری و اداری نکشانند، یا منشأ و علت بروز آن را به شیوه­ای منطقی برای مردم توضیح دهند. بنابراین آنان می­دانند که منشأ این بدخُلقی­ها کجاست و چه مدت ممکن است به طول انجامد (گلمن، 1998).

مهارت­های هوش هیجانی

گلمن در کتاب هوش هیجانی به نقل از مایر و سالوی مهارت­های هوش هیجانی را به پنج دسته تقسیم می­کند (گلمن، 1995).

1) شناخت احساسات خود: خود آگاهی یا تشخیص احساس در همان زمان که در حال وقوع است بخش مهم و کلیدی هوش هیجانی را تشکیل می­دهد. توانایی کنترل و ادارۀ لحظه به لحظۀ احساسات نشان از درک خویشتن و بصیرت روان­شناسانه دارد. توانایی در توجه  به احساسات واقعی باعث محرومیت از خاصیت رهایی بخش آن می­شود. کسانی که به احساسات و عواطف خود، اطمینان بیشتری دارند، زندگی را با مهارت بهتری هدایت می­کنند و شناخت عمیق­تری از احساس واقعی خود نسبت به شغلی که می­خواهند انتخاب کنند، به دست می­آورند.

2) کنترل احساسات: کنترل و اداره احساسات (مناسب بودن آنها در هر موقعیت) مهارتی است که بر پایه خود آگاهی شکل می­گیرد. کسانی که از اداره و کنترل احساسات خود عاجزند، دائماً در وضعیت اضطراب و افسردگی قرار دارند.

3) برانگیختن و به هیجان آوردن: هدایت احساسات در جهت هدف خاصی برای تمرکز، ایجاد انگیزه در خود برای تسلط برخویشتن و خلاقیت، بسیار مهم است. کنترل احساسات زمینه ساز هر نوع مهارت و موفقیت است و کسانی که قادرند احساسات خود را به موقع برانگیزانند، در هر کاری که به آنان واگذار شود، سعی می­کنند مولّد و مؤثر باشند.

4) شناخت احساسات دیگران: توانایی دیگری که بر اساس خود آگاهی عاطفی شکل می­گیرد، همدلی با دیگران است که نوعی مهارت مردمی محسوب می­شود.

هوش هیجانی و بهرۀ هوشی

از لحاظ واژه گزینی در متون مختلف، هوش هیجانی[37] ‏یا هوش عاطفی به اختصار IE گفته می­شود و معمولا معیار ارزیابی آن را ضریب هوش هیجانی[38] یاEQ ‏ می­نامند، و از این نظر با ضریب هوش شناختی[39] یا IQ که برای سنجش بهره هوشی به کار می­رود تفاوت دارد. یکی از تفاوت­ها و یا شاید امتیازهای هوش هیجانی نسبت به بهره هوشی، اکتسابی بودن یا غیرموروثی بودن آن است که به راحتی قابل یادگیری، تکامل، بهبود و اصلاح است (حسن­زاده، 1386). بنابراین ضعف افراد در هوش هیجانی را می­توان جبران کرد در حالی که بهره ‏هوشی در فرد ثابت بوده ‏و در طول زمان تغییر نمی­کند. علاوه ‏بر این، با توجه به اهمیت روابط اجتماعی در سازمانها بدون تردید نقش EQ در موفقیت شغلی افراد پر رنگتر است به عنوان مثال فردی با توانایی­های منطقی و بهره هوشی بالا که نتواند احساساتش را کنترل کند یا روابط اجتماعی خوبی را بنا کند در محیط کارش با مشکل روبرو می­شود ولی فردی با بهره هوشی عادی و در عین حال برخورداری از هوش هیجانی بالا، با مدیریت بر احساسات، خودانگیختگی، همدلی و داشتن روابط اجتماعی مطلوب در سازمان با احتمال بیشتری می­تواند به جایگاه­های بهتر و موفقیت­های بیشتر دسترسی پیدا کند (برادبری، 2001؛ ترجمه گنجی، 1384‏).

 

[1].  Lwis & Haviland

[2]. Freeland & Oklahoma

[3]. papen

[4]. Cherniss

[5]. Bar-On

[6]. Cognitive Intelligence

[7]. Thorndike

[8]. Goleman

[9]. Gardner

[10]. Salovey & Mayer

[11]. EQ

[12]. emotional Self-Awareness

[13]. assertiveness

[14]. self- regard

[15]. self-Actualization

[16]. social Responsibility

[17]. interpersonal Relationship

[18]. reality Testing

[19]. flexibility

[20]. problem Solving

[21]. stress Tolerance

[22]. social Responsibility

[23]. optimism

[24]. happiness

[25]. Bradberry & Greaves

[26]. Singer

[27]. Ross

[28]. Copper & Sawaf

[29]. Baron،R

[30]. Gardnre

[31]. Taker

[32]. Mcenrue, Groves & Shen

[33]. self-awareness

[34]. social awareness

[35]. relationship management

[36]. self-control/self-management

[37]. emotional intelligence

[38]. emotional quotient

[39]. intelligence quotient