پایان نامه با کلید واژگان طبیعت انسان، حالت طبیعی، نوع دوستی

اجتماعی باشد که هدف آن تامین صلح و امنیت افراد جامعه باشد. هابز در بخش دوم کتاب لویاتان پس از بررسی علت پیدایش آن در یک تقسیمبندی کلی همه حکومتها را به دو دسته تقسیم میکند.
دولت تأسیسی؛ که از طریق افراد جامعه مبنی بر اینکه به دلخواه خود مطیع فرد یا مجمعی از افراد باشند وظیفه حراست از خود را به وی واگذار نمایند.
دولت اکتسابی؛ دولتی است که به وسیله زور و استیلا و غلبه طبیعی به وجود میآید مثل کسی که فرزندان خود را وادار میکند تا از او اطاعت کنند.116
در حکومت تأسیسی مردم برای رهایی از ترس مرگ به نظم سیاسی روی میآورند و در حکومت اکتسابی برای رهایی از ترس قدرت حاکم و زورگویی او. در هر دو نوع حکومت و پیدایش آن نوعی ترس مطرح میشود اما در حکومت تأسیسی به انتخاب خود افراد به حکومت روی آورده میشود و هابز این جا میخواهد با نظریه قرارداد اجتماعی بر مبنای ترس در حکومت سرپوش بگذارند و آن را نمایان نکند. 117
او در بیان حقوق حاکم دیگر فرقی بین این دو نوع حکومت نمیگذارد و بیانش به صورتی است که انگار حقوق حاکم در هر دو نوع حکومت ثابت است و اتباع ملزم به اطاعت از او. از جمله حقوق حاکم این است که چون در قرارداد حاکم مقید و مشروط نمیشود بنابراین حاکمیت انتقالناپذیر و غیر قابل فسخ است.
دیگر اینکه حاکم حق داوری دربارهی عقاید و آیینهای قابل آموزش در جامعه را بر عهده دارد، چون اوست که تامین صلح را بر عهده دارد بنابراین تعیین آموزش ها بر عهده اوست تا از آموزش و رشد عقاید غیر اجتماعی که به ضرر صلح است جلوگیری نماید.118
4-1: حقوق و آزادی اتباع
علیرغم قدرت مطلقی که هابز برای شخص حاکم قائل است اما درجهای از آزادی و اختیار را هم برای مردم به رسمیت میشناسد. قدرت بیحد و نامحدود حاکم در برابر آزادی اتباع تا حدی پیچیده است. برای فهم آزادی و اختیارات اتباع باید برگردیم به قرارداد اجتماعی و آن جا که او میگوید که حکومت یک توافق است بنابراین اطاعت آنها از حکومت باید در چارچوب همان قرارداد باشد نه خارج از آن.
تنها هدف از تاسیس حکومت حفظ صلح و تامین امینت و پاسداری از جان مردم است، اما اگر حکومت دستوری دهد و یا مردم را وادار به امری کند که جان آنان را به خطر بیندازد از قرارداد تخطی کرده و لذا مردم حق دارند در مقابل حاکم ایستادگی کنند. از این اصل هابز تبعاتی را برای حکومت به بار میآورد که اگر حکومت کسی را تهدید کند و خلاف قرارداد باشد با استنادبه همین اصل میتواند علیه حکومت طغیان کند و یا اگر حکومت نتواند صلح میان افراد را به خوبی تامین کند دیگر تعهدات فرد به حکومت از بین خواهد رفت.119 هابز آن چنان که باید به اتباع آزادی و اختیاراتی نمیدهد مگر در مواردی که جانش در خطر باشد، دلیل آن این است که که هابز پایههای یک حکومت مقتدر و اقتدار طلب را پی ریزی کرده بود.120
هابز هیچگاه اعتقاد نداشت که حکومت رسالتی برای تهذیب اخلاق یا تامین کرامت انسان و یا رساندن انسانها به سرمنزل سعادت و نیکبختی داشته باشد زیرا او هدف از تاسیس حکومت را فقط تامین صلح و صیانت نفس انسان میداند بنابراین در زمینههای دیگرحقی که حاکم برای اتباع موظف به انجام آن باشد را بیان نمیکند.
5: تحلیل و نقد نظریه ی هابز
هابز در دوره ای زندگی می کرد که جامعه ی انگلیس روزهای اغتشاش و نابسامانی را به سر می برد. جنگ داخلی برای حکومت هرروز بر پیکره جامعه صدمه وارد می کرد و بر وضع زندگی مردم تأثیر می گذاشت. اغتشاش باعث از بین رفتن امکانات و مواهب طبیعی شده بود. وضعیت فقر و کمبود غذا در حال فراگیر شدن بود، بنابراین مردم در روزهای نابسامانی به سر می بردند که برای بقای زندگی می جنگیدند. هابز می‌دید که پایه‌های حکومت در جامعه متزلزل شده است و این عدم اقتدار حکومت مردم را به این وضع کشانده است. این چنین جامعه ای و حکومتی طبعاٌ در نظرات او تأثیرگذار بودند.
هابز انسانی که به تصور در می آورد را یک موجود خشن، زورگو و منفعت طلب توصیف می کند که دارای عقل است که این عقل را هم در همین جهت امیال پست به کار می گیرد. این توصیفهای او از انسان دقیقاٌ ریشه در جامعه ی مشوش زمانه اش را دارد. اما نمی توان به سادگی این انسان شناسی او را قبول کرد و به آن انتقاداتی وارد است.
اول اینکه انسان توصیف شده او در وضع طبیعی فقط دارای تمایلاتی است خودخواهانه و هیچ گونه اثری از نوع دوستی و اخلاقیات به چشم نمی خورد. نمی توان تصور انسانی کرد که فقط و فقط دارای تمایلات شخصی و منفعت طلبانه است. به یقین می توان گفت انسان موجودی است متشکل از دو نوع تمایل طبیعی. یکی منفعت طلبانه و دیگری خیرخواهانه و نوع دوستانه. چه انسان در حالت اجتماعی باشد و چه در حالت فردی و وضع طبیعی، دارای این دو نوع تمایل هست حال تحت تأثیر شرایط و محیط یکی بر دیگری غلبه و چیره می شود اما باز هم تمایل دیگر خاموش نمی شود.121
دوم اینکه هابز زمانی را تصور می کند که انسانها گرگ همدیگر هستند و می گوید دراین حالت هرکه زور و نیرنگ بیشتری به کار گیرد تصاحب بیشتری خواهد داشت و بیشتر زنده خواهد ماند. خوب است بدانیم در این حالت افراد به دو دسته تقسیم می شوند، یکی غالب و دیگری مغلوب و این وضع همیشه در جریان خواهد بود. نمی توان پذیرفت که انسان هابزی که منفعت طلب است و اگر با نیرنگ هایی هم غالب شود عقل او در پی کسب صلح و آشتی با گروه مغلوب و ضعفا در بیاید هرچند که این صلح هم به خاطر امنیت بیشتر خودش باشد.122
سوم ا
ینکه هابز می گوید انسان به دلیل تمایلات خودخواهانه اش اگر تحت اقتدار حکومت قاطع نباشد به وضع جنگ و بی نظمی برخواهد گشت. این برداشت که فقط یک حکومت مقتدر می تواند نظم و خیرخواهی را پیاده کند وپذیرای آن باشد، صحیح نخواهد بود. زیرا نظم اجتماعی و خیرخواهی انسان حتی در زمانی که حکومت و اقتدارش در میان نباشد وجود خواهد داشت. به طور مثال انسانهایی که در جنگها که بیشترین احتمال مرگ و از دست دادن جانشان را تجربه کرده اند، فداکاریها و تلاشهایی انسان دوستانه جهت کمک به دیگران انجام داده اند که حتی جان خودشان در خطر افتاده است و تاریخ پر است از گواهی بر این مسئله.
در هرصورت این چند مورد از انتقاداتی است که به نظریات هابز وارد است و به سختی می توان جواب آنها را در افکار هابز یافت، چون وی در نظریاتش شخصیت انسان را به یک حیوان منفعت طلب دارای تفکر و عقل که آنها را هم در جهت خودخواهی به کار می گیرد است.
بخش دوم: کلیات نظریه سیاسی جان لاک
1: تجربه گرایی معرفتی و عقل گرایی سیاسی
لاک در نظریه ی معرفت خود معتقد بود که معرفتی که انسان از جهان پیرامون خود دارد با ادراک حسی به وجود می آید و منشأ منحصر علم را تجربه حسی می داند بنابراین او یک تجربه گرا بود و نمی توانست قائل به تصورات فطری باشد. اصالت تجربه یعنی ذهن انسان در ابتدای پیدایش مثل لوح سفیدی است و هیچ نقشی ندارد و تجربه حسی اعم از ظاهری و باطنی این لوح سفید را مملوء و منقش می سازد وسپس عقل بر روی این موارد ترکیب و مقایسه و انتزاع می کند و تصورات ما به وجود می آید.123
نظریه ی معرفتی وی کاملاٌ تجربه گرایانه بود اما نظریه ی سیاسی لاک منطبق بر نظریه ی معرفت او نیست. نظریه ی سیاسی وی عقل گرایانه است یعنی مبتنی است بر نظریه ی قانون طبیعی که عقل آن را مکشوف می کند124.
لاک به صورت کلی در فلسفه سیاسی خود معتقد بود که طبیعت انسان صلح جو و نیک آفریده شده است و به همین دلیل به کمک متقابل هم زندگی اجتماعی و نظم سیاسی را به وجود آورده اند. او فرد را اصل و اساس جامعه و حکومت می شمارد و افراد طبق یک قرارداد به زندگی اجتماعی و حکومت روی آورده اند بنابراین حقوق الهی پادشاهان را انکار می کند. حکومت مشروطه در برابر حکومت مطلقه را تایید می کرد و مخالف قدرت مطلق حاکم بود زیرا در قدرت مطلقه حاکم به راحتی می تواند از خطوط قرارداد اجتماعی دور شود و به یک حکومت استبدادگر و ظالم تبدیل شود125.
لاک برای افراد و اتباع جامعه حقوقی از جمله آزادی ، مساوات و حق طغیان قائل است و معتقد است که مردم خالق قانون اند و هدف قانون حفظ گروه اجتماعی است لذا باید محدود به منافع جامعه باشد و از آن تجاوز نکند.
2: نظریه لاک درباره طبیعت انسان
نظریه ی روان شناختی لاک در مورد طبیعت انسان126، آن چنان که هابز در لویاتان به صراحت بیان می کند، رسماٌ در آثار او عنوان نشده است اما به سادگی می توان برداشت او را از طبیعت انسان از قطعات متعددی که در رساله ی دوم او آمده است استخراج کرد.
همه ی افراد بشر طبیعتاٌ در وضعی برابر هستند و از قدرت و اقتدار حقوقی یکسانی برخوردارند، هیچ کس بر فرد دیگری ممتاز نیست و حقیقتی مسلم تر از این نیست که آدمیزادگان از یک گوهرند، همه به طور یکسان در برابر مواهب طبیعت زاده می شوند، همه از استعدادهای یکسانی برخوردارند، بنابراین باید نسبت به هم در وضعی برابر باشند و هیچ گونه فرمانروایی و فرمانبرداری میان آنان وجود نداشته باشد.127
لاک می گوید که هر فرد در جامعه یک واحد به حساب می آید لذا اخلاقاٌ مساوی با افراد دیگر است و حقوقی دارد به عنوان اینکه یک فرد بشر است، افراد بشری تقریباٌ از حیث قوای بدنی و ذهنی برابرند هرچند اختلافاتی در این موارد دارند اما این تمایزها نباید باعث اختلاف در مساوات بودن حقوق افراد باشد. او این مساوات را مشروط به این می داند که قوه ی عقل انسانها به حد کافی رشد و نمو پیدا کرده باشد تا این مساوات ها را درک کند و بدان ها عمل کند128.
وی ادامه می دهد که حوزه ی اختیارات شخصی انسان وسیع است اما محدود به قیود اخلاقی طبیعی است. قانون اخلاق طبیعی که از عقل است به همه ی انسانها می آموزد که همه برابر و مستقل اند و نباید به زندگی ، سلامت و آزادی دیگران صدمه وارد کنیم.
لاک در فصل نهم از اولین رساله حکومت مدنی می گوید که اولین و قویترین میل که خدا در انسان ها نهاده همان صیانت نفس129 است. او دفاع از صیانت نفس را حق اساسی انسان می داند و می گوید که تقدم صیانت نفس حتی بر نجات جان بقیه مردم واجب تر است130.
انسان ترسیم شده لاک عضوی از یک نظام اخلاقی و تابع قوانین طبیعت است و غیر از لذات جسمانی و حیوانی به ندای وظیفه و انسانیت هم گوش می دهد و عمل می کند. این انسان با اینکه میل به صیانت نفس دارد اما گاه موجودی نوع دوست و یاری دهنده است و اقتضای طبیعتش این است که با دیگر همنوعان خود در حالت صلح و هماهنگی نسبی به سر برد131.
موضوع لاک بر مفروضاتی بسیار خوشبینانه درباره ی طبیعت انسان مبتنی است. او تأکید دارد که همکاری طبیعی و نوع دوستی در قلوب همه ی انسان ها نوشته شده است ، بنابراین او اعتقاد به صیانت از نفس فقط از طریق پیکار و نبرد و خشونت را رد می کند زیرا تنها راه صیانت نفس جنگ و درگیری نیست بلکه انسان و طبیعتش مقید به قوانین طبیعی است و می تواند در همزیستی مسالمت آمیز با دیگران باشد.132
3: وضع طبیعی و وضع جنگ
لاک استدلال خود را برای مشخص کردن خطوط عمد
ه حالتی طبیعی آغاز می کند . او این حالت طبیعی را این گونه توصیف می کند . انسانهایی که در حالت طبیعی انگیزه شان برای عمل صرفا نفع شخصی نیست بلکه قانون طبیعی بنیادین است که خداوند به آنها عطا کرده تا هم انگیزه ای به آنها بدهد برای حفظ زندگی، سلامت و دارایی های دیگران و هم بدین سبب جان و مال خودشان در خطر نیفتد. بر حالت طبیعی قانونی طبیعی هم حاکم است که هر کسی را مکلّف می کند و عقل ، که همان قانون است ، به نوع بشر، که حتماً به آن رجوع می کند، تعلیم می دهد که انسان ها که همگی برابر و مستقلند، نباید به زندگی، سلامت و دارایی های دیگران صدمه برسانند.133
به گمان لاک انسانها در وضع طبیعی در حالت جنگ دائمی یا ترس همیشگی زندگی نمی کرد، بلکه در آن انسانها برابر بودند و آزادانه به هر آنچه فکر می کردند که با قانون طبیعت هماهنگ است عمل می کردند134. وضع طبیعی او، وضع پیش از اجتماعی شدن

دیدگاهتان را بنویسید