پایان نامه با کلید واژگان فلسفه سیاسی، انسان شناسی، الزام سیاسی

طرف هرج و مرج میرفت و تشکیل واحدهای بزرگ سیاسی و اقتصادی غیر ممکن بود حکومتها سعی داشتند محدودتر شوند. در آن زمان یک یا ده روستا با جمعیت خود و مزارع و اراضی یک واحد سیاسی را شکل میدادند که از لحاظ اقتصادی تقریباً بینیاز بود و چندان احتیاجی به دیگر واحدها نداشت. در این دوره اداره این اراضی وقصبه به دست افراد محدودی بود و حکومت و تشکیلات آن اساساً صورت محلی داشت. حفظ و تامین منافع طبقهها و واحدهای سیاسی کوچک را حکومتهای بزرگتر بر عهده داشتند و این رابطه قوی و ضعیف، ارباب و رعیت در تمام زوایای جامعه معمول بود. این رابطه را بر اساس یک قرارداد که در آن هر یک از طرفین منافع خود را حفظ کند به وجود آورده بودند.80
در جریان تکامل اندشیه قرارداد اجتماعی در بستر تاریخی ریچارد هوکر هم تاثیر بسزایی داشت. او پایه الزام سیاسی را بر رضایت عامه مردم قرار میداد که طبق آن مردم موافقت میکردند که محکوم به حکم یک نفر باشند و بدون این رضایت دلیلی ندارد که یک فرد بشر قبول کند که ارباب و قاضی اعمال دیگران باشد. وی قانونی را که مردم با آن موافقت نداشته باشند را قانون نمیدانسته و حکومت بدون رضایت مردم را ستمگری میدانست.81
در قرن هفدهم و با نوشتههای آلتوسیوس و گروتیوس بود که در دوران اصلی نظریه قرارداد اجتماعی واقعاً آغاز شد. در این زمان بر این نکته تاکید شد که فرد و جامعه تاریخاً و منطقاً مقدم بر پادشاهی و دولت هستند. تاکید بر حکومت مبتنی بر رضایت و قرارداد اجتماعی منجر به صورتبندی دوباره آن شد82. نظریه در این قرن در نقاط مختلف از آمریکا و انگلیس توسط گروههای پیورتین و مساواتیان و در اسپانیا توسط ژزوئییت ها بسط بیشتری یافت.83
این نظریه سپس توسط سه فیلسوف نامدار بسط کاملتری مییابد توماس هابز،جان لاک و ژان لاک روسو سه فیلسوفی بودند که کاملترین تفسیر را از انگاره قرارداد اجتماعی کردهاند.
در این رساله ابتدا نظریات هابز در مورد قرارداد اجتماعی را به تفصیل بیان میکنیم، سپس گفتههای جان لاک را مورد بررسی قرار میدهیم. در نهایت دید روسو را شرح داده و تاثیرپذیری وی از این انگاره و مدافعان قبلی آن بیان میداریم.

فصل دوم
قراردادگرایان بزرگ: هابز، لاک و روسو

بخش نخست: فلسفه سیاسی هابز
هابز از اولین فیلسوفان انگلیسی بود که کتاب منظمی در علم سیاست پدید آورد. اثر وی کتابی منظم با یک روش تازه در مطالعه امور سیاسی است که در آن شاهد استدلال و استنباط و برهان هستیم نه شواهد تاریخی و تجربی، بدین دلیل او یک فیلسوف سیاسی ممتاز به حساب میآید.
قرن هفدهم قرن پویایی علم بود و دانشمندان در همه عرصههای دانش برای گشودن مرزهای نو سنجش همه چیز بر مبنای عقل سخت در تلاش بودند. هابز که فرزند این دوران بود نیز بر آن شد تا علل وجودی جامعه سیاسی را بر مبنای عقل پایهریزی کند. پیش از هابز و عصر روشنگری جاعه سیاسی و حکومت بر پایه قانون طبیعی و یا اراده الهی پیریزی شده بود اما وقت آن شده بود که مبنای عقلایی برای پدیده جامعه سیاسی به کار گرفته شود.
قرن هفدهم شاهد رشد ریاضیات و هندسه نیز بود. دکارت، لایبنیتس، گالیله و دیگران فلسفه خود را بر پایه اصول ریاضی و استنتاجی قرار داده بودند و این روش فراگیر شده بود. هابز نیز بر آن بود تا فلسفه سیاسی خود را با روشی متقن ریاضی و هندسی به اثبات برساند.84
او فلسفه سیاسی خود را با شیوه استنتاجی و تحلیلی به پیش میبرد و از جامعه سامان یافته شروع میکند که آن را به عنوان یک کل به اجزاء اولیهاش تجزیه میکند و آن گاه با آغاز از سادهترین جزء پلهپله به سوی کل پیچیده به پیش میرود. او جامعه را به اجزاء یعنی به افراد تجزیه میکند و بعد فرد را تجزیه میکند تا به میل و عقل میرسد.85
هابز در لویاتان86 از انسان شناسی شروع میکند و اساس آن را مادیگرایانه قرار میدهد به عقیده او عواطف و اندیشههای انسانی ناشی از حرکات مغز و اندامهای دیگر او هستند و سرچشمه هر احساس، جسم خارجی است که بر اندام متناسب با هر حسی تاثیر میگذارد و موجب حرکت میشود. اندامهای انسان در حکم ابزارهای دستگاهی خودکارند.87
«او میگوید که اگر همه زندگی را حرکت بنامیم پس همه اندامهای انسان دستگاههای خودکار مصنوعی هستند که بدن را به حرکت در میآورند.»88
بر طبق این گفته هابز تمامی قوای انسانی ذهنی حتی عقل را به اصل حرکت ارجاع میدهد، سپس از اصل حرکت به اصل علیت میرسد و میگوید که کائنات همه عبارت است از سلسلهای بیپایان از علت و معلول. این گفته هابز همان اعتقاد به اصل موجبیت علمی یا (دترمینسیم89) را میرساند.
سه اصل مهم در تفکر فلسفی هابز از همه بیشتر نمایان میشوند و آن اینکه ماتریالیسم یا مادهگرایی، مکانیسم و حرکت، موجبیت یا دترمینیسم. بر طبق این سه اصل ارزشهایی چون خوبی و بدی اعتباریاند و هیچگاه در نفس واقع وجود ندارد. ملاک قضاوت درباره خوبی و بدی به میل خود انسانهای شخصی بر میگردد و هر آن چه مطابق میل ما باشد و به نفع و مصلحت ما باشد را خوب میدانیم و امکان ندارد انسانی باشد که عملی را انجام دهد که به مصلحتش نباشد. بنابراین انسانها همگی به حکم ضرورت خودخواهاند و هرگز به راستی شریک در غم یکدیگر نیستند زیرا مصلحت هر کس امری است که فقط موافق میل او باشد.90
انسان موجودی است دارای اراده و خرد که در پی امیال خویش است. این امر باعث شده ا
ست که انسان به موجود قدرت طلبی تبدیل شود که همه خواهشها و اشتیاقها در او گردآمدهاند. برای این موجود بزرگترین هدف حفظ خویشتن و رسیدن به امیال خویش است. از آن جایی که انسان همواره در پی ارضای شهوات و امیال خویش و صیانیت از ذات خویش است بنابراین به دشمن انسانهای دیگر تبدیل میشود.91
هابز میگوید هر گاه دو انسان در پی چیزی واحد که فقط یک نفر میتواند از آن بهرهمند شود باشند ، این جاست که آن دو انسان تبدیل به دشمن و گرگ یکدیگر میشوند و تلاش میکنند تا همدیگر را از سر راه بردارند.
رقابت انسانها بر سر قدرت، ثروت، شهوت…… به جنگ مداوم میان آدمی میانجامد چون که هر کس برای رسیدن به امیال خود باید دیگر انسانها را که همان امیال را دارند از سر راه خود بردارد.
هابز اعتقاد داشت که طبیعت اصلی همه آدمیان یکسان است. انسانها از نظر نیروهای عقلی و بدنی تقریباً با هم برابرند و اختلافات آن چنانی با هم ندارند از این جاست که اگر چند نفر خواهان امری واحدی باشند دشمنی و درگیری پیش میآید. وی سه علت اصلی برای منازعه در نهاد بشر را بیان میکند نخست: هم چشمی دوم بدگمانی و سوم خودپسندی.
هابز از این‌جا نتیجه میگیرد که تا زمانی آدمیان سر به فرمان قدرت مشترکی زندگی نکنند، در وضع جنگ به سر میبرند، زیرا جنگ نه همان خود نبرد یا فعل جنگیدن بلکه مدت زمانی است که در طی آن اراده ستیزیدن از راه نبرد نمایان است و بنابراین، مفهوم زمان را باید در طبع جنگ به کار گرفت. یعنی طبع جنگ در کار زار منفعل نیست بلکه در میل آشکار به جنگیدن است تا هنگامی که اطمینان به وضع خلاف آن در میان نباشد. در همه زمانهای دیگر صلح برقرار است.92
بنابراین وضع طبیعی جنگ چنان وضعی است که در آن فرد برای تامین ایمنیاش متکی به توانایی و دانایی خویش است. آشکار است که افراد برای فرار از وضع جنگ و دستیابی به صلح و تمدن یک راه چاره دارند و آن تشکیل جامعه و بنیاد نهاد حکومتی که همه گوش به فرمان و مجبور به اطاعت از آن باشند. از اینجاست که فلسفه سیاسی و منشاء دولت را هابز بر اساس قراردادی میان افراد جامعه برای فرار از وضع جنگ میداند.
1: وضع طبیعی
در تفکر سیاسی کلاسیک فرضی بنیادینی وجود دارد که انسان را فطرتاً سیاسی و اجتماعی میداند. ارسطو به صراحت انسان را حیوان سیاسی میداند و منظورش این بود که اولاً انسان حیوان اجتماعی است و دوم اینکه انسان در درون سلطه مراتب اجتماعی معینی جای دارد. افلاطون نیز چنین تفکری دارد و این تفکر کلاسیک حاکم بر فلسفه سیاسی کلاسیک بود.
هابز با دو قضیه ارسطو مخالفت صریح دارد و میگوید که اولاً انسان طبیعتاً اجتماعی نیست، بلکه فردگرا است. دوم اینکه انسانها به حالت طبیعی تقریباً برابری کامل با هم دارند.
اما فرد گونه زندگی کردن انسان ما قبل حیات اجتماعی چیست و در چه برههای از تاریخ روی داده است؟ آیا مراد هابز آن بود که این وضع جنگ واقعیتی تاریخی بود یعنی همه جا بر سازمان جامعه تقدم داشت؟ یا معنای سخنش آن است که تقدم وضع جنگ بر سازمان جامعه تنها تقدم منطقی است بدین معنی که اگر از وام انسان به حکومت یا دولت عزل نظر کنیم انگار به تجرید و فرد باوری ذره واری میرسیم که ریشه در انفعالات آدمی دارد؟
البته مراد هابز همان تقدم منطقی است نه تاریخی و به رای او وضع جنگ هرگز در سراسر جهان فراگیر نبود و اگر حکومتها بنا به دلایل دیگر تشکیل نمیشدند، وضع جنگ فراگیر میشد. به هر حال هابز این مسئله را زیاد روشن نمیکند اما آن را پایه فرضیات سیاسیاش قرار میدهد. او وضع طبیعی93 را وضع جنگ مینامد. هابز نظری تیره و تار از وضع طبیعی که انسان پیش از تکوین و پیدایش دولت در آن زندگی میکرد، ارائه میدهد. نظر او این است که زندگی انسان در وضع طبیعی، وضعیتی بالقوه جنگی بود. این وضع جنگ همه با هم بود. انگیزه همگان این بود که به هر طریق ممکن راحتی یا امنیت خاص خود را به دست آورد و خواست یا آرزوی امنیتی و راحتی، این نیاز بنیادی طبیعت بشر، به خاطر هدفهای عملی، از آرزو و خواست قدرت جدایی ناپذیر است. من میل عمومی آدمیزادگان را در درجه اول خواهشی دائم و بیقرار در جست و جوی قدرت و باز هم قدرت میدانم. این میلی است که فقط با مرگ فرو مینشیند. سبب این امر همیشه آن نیست که شخص لذتی از آن چه بدست آورده است میجوید و با قدرت معتدل نمیتواند خرسند باشد. بلکه ان است که او نمیتواند قدرت و وسیله موجود خود را برای خوب زیستن حفظ کند مگر آن که قدرت بیشتر به چنگ آورد.94
در این حالت که انسانها هم در قوای جسمی و ذهنی برابر خلق شدهاند بر تنش بر حفظ قدرت میافزاید. بعضاً ممکن است برخی افراد قویتر به تن و جسم و یا قویتری به ذهن باشند نسبت به دیگری اما چون همه را با هم در نظر آوریم تفاوت میان انسانها چندان چشمگیر نیست که فردی بتواند با اتکا به این تفاوت مدعی مزیتی شود که دیگری به اندازه او نتواند مدعیاش شود. چون از نظر قدرت جسمانی حتی ضعیفترین فرد قادر است قویترین فرد را بکشد. هابز میگوید مردمی که کلاً برابرند دلشان میخواهد که فراتر از هر چیز خود را حفظ کنند و به آرزوهایشان برسند پس رفتار اینان نسبت به هم برای کسب افتخار در تضادو کشمکش خواهد بود.95
در فهم اصطلاحی وضع جنگ در نظر هابز میتوان گفت که منظور وی از این کلمه جنگیدن به واقع نیست بلکه حرف وی درباره فضائی کلی است که در آن میل به رقابت از طریق مبارزه به قدر کافی شناخته شده است.
هابز برای شرح این فضا از تمثیلی استفاده میکند که در آن وض
ع جنگ را به فصلی بارانی که باران به واقع در حال باریدن نیست تشبیه میکند و میگوید همان طور که طبیعت هوای طوفانی منحصر به یک رگبار و دو سه بار ریزش باران نیست، بلکه روزهای متوالی میل به این حالت وجود دارد اما نمیبارد، وضع طبیعی یا وضع جنگ نیز نبرد واقعی نیست بلکه در گرایش آشکار به جنگ است.96
هابز ادامه میدهد که وضع جنگ حالتی است که در آن هیچ اثری از تمدن، صنعت،هنر،کشاورزی ….. وجود ندارد و زندگی انسان عبارت است از انفرادی و تجردی زندگی کردن که در آن به سبب فقر و ظلم، زندگی آدمی کوتاه خواهد بود. در این وضع درستی و خوبی، عدالت و بیعدالتی معنایی ندارد زیرا قانون عبارت است از هر آنچه که تنها فرد میتواند بدست آورد تا آن هنگام که قادر به حفظ آن باشد. 97
بنابراین، در وضع طبیعی زندگی انسانها در تنهایی، بینوایی، دردمنشی و کوتاهی خواهد گذشت.
انسانها در این حالت گرگ همدیگر هستند. قانون، قانون زور است و فریب و حیلهگری دو فضیلت اصلی در آن دوران

دیدگاهتان را بنویسید