پایان نامه با کلید واژگان قانون طبیعی، اراده کلی، اصول اخلاقی

بلکه باید در طبیعت انسان زمانی که بیشترین غلبه بر انسان را دارد گرفت و این قانون نه بر مبنای عقل بر مبنای عاطفه است. نیرومندترین عاطفه در انسان همان فرار از مرگ است. پس حفظ حیات است که جای غایات و اهداف را می گیرد. بنابراین امور اخلاقی از میل به بقا نشأت می گیرند و حق صیانت ذات بنیادی ترین حق هر انسانی است.254
لاک هم، چنین نظری داشت و بیان می دارد که در وضع طبیعی که قانون طبیعی بر آن حاکم بود حق صیانت ذات است که قاعده و مبنای رفتار قرار می گیرد. در این نظریه خود انسان و امیالش اهمیت پیدا می کنند نه غایات و مقصودهای بیرونی از انسان. روسو نیز بر همین مبنا استدلال می کرد که ریشه قوانین طبیعی را باید در عواطف جست و جو کرد. او کاملاً با هابز موافق بود که اصل قانون طبیعی را باید در حق طبیعی صیانت ذات جست.
بنابراین قراردادگرایان قانون طبیعی را که وظایفی کلی به انسانها برحسب طبیعتش الهام می کرد را دگرگون کردند و قانون طبیعی را به مهم ترین میل یعنی حفظ حیات برگرداندند. قراردادگرایان اعتقاد داشتند که انسان ها به صورت طبیعی دارای قدرت برابری هستند و این قدرت منشأ تساوی حقوق است. همه انسانها به صورت یکسان از حق صیانت ذات برخوردارند و طبیعت مواهب یکسانی به همه آنها داده است. بنابراین در وضع طبیعی انسان ها چنان دوام نمی آورند و برای اینکه به صیانت ذات خود به بهترین وجه ممکن دست یابی پیدا کنند مجبور به ترک وضع طبیعی و رسیدن به صلحی پایدار می شوند که این صلح را براساس یک قرارداد در میانشان تأمین می کنند که باعث حفظ حق طبیعی همه یعنی صیانت ذات می شود.
اصل تعمیم پذیری در خودگروی اخلاقی بر مبنای حب ذات که قراردادگرایان را در زمره ی آن ها می آورد بدین صورت اعمال می شود، که دیگران نیز روا هستند که برای حب ذات خود کوشا باشند. این همان اصلی است که قراردادگرایی اجتماعی در وضع طبیعی بیان می دارد، یعنی اینکه همه افراد در وضع طبیعی حق صیانت ذات دارند و برای تامین این حق است که حقوق خود را به طور مساوی به جامعه، قانون و حکومت می دهند تا از راه صلح و عدالت تامین کننده ی حق صیانت ذاتشان باشد.
اعمال اخلاقی انسانها در مکتب قراردادگرایی بر اساس همین خودمحوری در جامعه پایه ریزی می شوند، زیرا قوانین اخلاقی بر اساس قرارداد انسانهایی به وجود آمده اند که خواستار تامین حب ذاتشان بوده اند. بنابراین انگیزه انسانها در اعمالشان همان حب ذات است.
فلسفه کلاسیک اذعان می دارد که شرایط اخلاقی انسان را هدف و غایت وی کنترل می کند اما قراردادگرایان تأکید می کنند که آنچه حیات انسانی را مورد کنترل قرار می دهد هدف غایی نبوده بلکه علت و سبب، حفظ حیات است.255
بیشتر قراردادگرایان وضع طبیعی را دارای یک سیستم اخلاقی که رفتار انسان را کنترل می نماید نمی دانستند بلکه تنها چیزی که افعال انسانی را کنترل می کند حفظ حیات است. اما در جامعه مدنی که حق صیانت ذات پایه و اساس آن را تشکیل می دهد اخلاق معنایی متفاوت می یابد. با تشکیل جامعه و تسلیم حق افراد به همدیگر و تشکیل نهاد سیاسی دیگر انسان دغدغه حفظ حیات را ندارد و اعمال و رفتارش در جامعه معنایی متفاوت می یابند. هدف انسانی عوض می شود و سعادت وی در جامعه بودن باید معنا پیدا کند. اصطلاحاتی چون فضیلت، عدالت و آزادی باید تحت تأثیر توافق و میثاق مردم دنبال شوند. اخلاقی که در نظر قراردادگرایان پایه ریزی می شود از حق طبیعی انسان به صیانت ذات ناشی می شود. از آن جایی که ما هیچ قانون طبیعی حک شده بر نهادمان نداریم بنابراین هر آنچه که حق طبیعی بقای نفس را برای ما تأمین کند در ذیل یک توافق و قرارداد می گنجانیم. اصول اخلاقی رفتار ما از همین قرارداد و میثاق نشأت می گیرند. بنابراین پس از ترک وضع طبیعی و رسیدن به جامعه مدنی مردم خودشان توافق می نمایند که چه اصول اخلاقی برایشان وضع شود.
بخش سوم: نظریه اخلاقی روسو
روسو یکی از فیلسوفانی بود که پایه یک جامعه را بر اساس یک قرارداد بین افراد برای ترک وضع و طبیعی می دانست. او هم مثل دیگر قراردادگرایان دو نوع وضع را برای انسان متصور بود، یکی وضع طبیعی و دیگری وضع اجتماعی. روسو نظریه اخلاقی خود را همچون نظریه سیاسی اش بر مبنای قرارداد و توافق بنا می نهد. هرچند روسو به صورت منظم به مبحث اخلاق نپرداخته اما آنچه را که در فلسفه سیاسی اش آمده یعنی میثاق باوری، می توان به مباحث اخلاقی اش سرایت داد.
وی به شدت تحت تأثیر افکار لاک و هابز بوده است. می توان گفت او بین قراردادگرایی لاک و هابز یک نوع هماهنگی و التقاط ایجاد کرده است. عقاید روسو در بیان طبیعت انسان بدین قرار است که انسان ها فطرتاً پاک و نیکو هستند. بشر در سرشت اش بی نهایت کمال پذیر است و به هر قالبی در می آید. انسان ها بر حسب طبیعتشان یکسان آفریده شده اند و هیچ یک را بر دیگری برتری نیست. هیچ انسانی از اقتدار طبیعی نسبت به همنوعان خود برخوردار نیست. تمام افراد بشر آزاد و مساوی خلق شده اند و هیچ یک از آنها بر دیگری برتری ندارد که بر همنوعان خود مسلط شود.256
اولین قانونی که انسان از آن پیروی می کند قانون حفظ خود است. او همانند دیگر قراردادگرایان ، حب نفس یا صیانت ذات را جزء حقوق طبیعی و بلکه بزرگترین حق می شمارد. او انسان وضع طبیعی را وحشی نجیب می داند که آزاد و سعادتمند است. این بشر آزاد، از عقل بی بهره است. و چون از عقل بی بهره است از هرگونه قانون اخلاقی به دور است. انسان در وضع طبیعی تابع ق
وانین اخلاق نیست، فقط تابع شهوات، غرایز و امیال خود است. چون در وضع طبیعی انسان تابع قوانین اخلاقی نیست بنابراین به افعال او عادلانه یا ناعادلانه و درستی و خطا متصّف نمی شود. همه افعال انسان بر طبق امیال و شهوات اوست که حقوق طبیعی او هم ناشی از احساسات و امیالش است. او برای زندگی وضع طبیعی انسان تعبیر نااخلاقی بودن به کار می برد. این تعبیر نه به معنای بد بودن، بلکه به معنای بی اخلاقی و عدم اخلاقیات استفاده می شود. نخستین محرک انسان حبّ ذات است و مهمترین دغدغه وی نیز هست، اما این حبّ ذات برابر با خودخواهی نیست. انسان طبیعی موجودی همدردطلب نیز هست، زیرا اگر حس نیرومند صیانت ذات با حس همدردی متعادل نمی شد بشر هرگز نمی توانست به زندگی ادامه دهد و قاعدتاً از بین می رفت. پس چون انسان طبیعتی نیک دارد حب ذات او با خودخواهی یکی نیست، خودخواهی صفتی است که در جامعه پدید می آید و انسان خود را به ترجیح دادن بر دیگران سوق می دهد و یک نوع رذیلت اخلاقی است در حالی که انسان طبیعی مادون اخلاق است. پس ترحم و شفقت جزء حب ذات است. اما وضع طبیعی که وضع آزادی و سعادت بود پایدار نمی ماند. انسان ها برای حب ذات خود تصمیم به ترک وضع طبیعی می گیرند زیرا همنوع دوستی که از غرایز آنان است باعث صلح خواهی می شود. عامل دیگر در ترک وضع طبیعی رشد جمعیت و فعالیت اقتصادی منجر به مالکیت است. روسو معتقد بود:« تشکیل اجتماع بر اساس زور نبوده است بلکه انسان ها به توافقی که با یکدیگر داشته اند به وضع مدنی رسیده اند. این توافق است که زندگی اخلاقی را معنادار می کند.» وی همانند هابز معتقد است که منشأ احکام اخلاقی و معیار درستی و نادرستی باورهای اخلاقی به توافق جمعی و قرارداد انسان ها وابسته است. او اخلاقیات را بر مبنای احساسات طبیعی مبتنی کرده است یعنی همان حب ذات و همنوع دوستی. هنگامی که انسان وارد اجتماع می شود بر اساس یک قرارداد، در نسبت و مقایسه با همنوعانش دارای تفکراتی چون عدالت و نظم می شود. سپس مفاهیم اخلاقی شکل می گیرد و فضایل و رذایل معنادار می شود. این معناداری طبق توافقی است که مردم با همدیگر انجام می دهند. در حقیقت تامل اخلاقی عبارت است از هدایت درست و گسترش انفعال نفسانی حب ذات. بنابراین اخلاقیات بسط آزادانه و بلامانع انفعالات و احساسات طبیعی انسان است.257
این جاست که روسو در اخلاق بر پایه احساس تأکید می نماید. او بیان می کند که جامعه در فرد و فرد در جامعه را باید باهم مطالعه کرد. کسانی که می خواهند سیاست و اخلاق را جدا از هم بررسی کنند هیچ کدام را نخواهند شناخت.
او درباره نظم اجتماعی می گوید که حق مقدسی است که بنیاد همه حق های دیگر است. نظم اجتماعی موجه و مشروع است و بر مبنای زور نیست چون زور ایجاد حق نمی کند. نظم اجتماعی برای اینکه موجه و مشروع باشد باید بر توافق و قرارداد مبتنی باشد. این قرارداد است که انسان غیراخلاقی در وضع طبیعی را به انسان اخلاقی در جامعه مدنی تبدیل می کند. بنابراین روسو اعتبار اصول اخلاقی را ناشی از قرارداد اجتماعی می داند و چون انسان مدنی خودش می خواهد مقید به قوانین اخلاقی شود پس خود وی این قوانین را وضع می کند. از همین جا می گوید که هر شهروند دو صفت اخلاقی دارد: یکی به عنوان عضوی از موجود اخلاقی که منشأ قانون گذاری است و دومی از آن جهت که تحت فرمان آن قانون و ملزم به اطاعت از آن است. اولی را حاکمیت اخلاقی و دومی را تابعیت اخلاقی می خواند و هر دو صفت اخلاقی در جامعه بودن معنادار هستند.
پیروی از قانون مستلزم قیدوبند و محدودیت است و محرومیت از آزادی طبیعی، در حالی که انسان ها به طبع آزادند، چرا انسان به این محدودیت ها تن می دهد؟ روسو در پاسخ می گوید که مردم عدالت و آزادی را تنها مدیون قانون هستند در صورتی که قانون مبین اراده کلی و اراده کلی هم نماینده اراده و حکم حقیقی هر فرد است بنابراین هرکس با اطاعت از قانون از عقل و اراده خود پیروی کرده است و این پیروی از عقل یعنی همان آزاد بودن طبیعی.258
روسو منشأ واقعی قوانین اخلاقی را به اراده کلی که نماینده اراده تک تک افراد است برمی گرداند. کشور وجود اخلاقی صاحب اراده ای است. این اراده کلی همواره متوجه حفظ و تأمین سعادت جمع و تک تک افراد آن و سرچشمه قوانین است برای همه اعضای کشور در روابطشان با یکدیگر و با آن کشور پس مقیاس عدالت و بی عدالتی را تشکیل می دهند. تعریف عدالت در نظر روسو این است که رفتار انسان ها با هم چنان باشد که آنان موجودات مساوی و برابر در نظر گرفته شوند در وضع قانون و تبعیت از آن. این عدالت ناشی از آزادی طبیعی همه انسان ها است. اراده عمومی برحسب یک توافق و قرارداد، قوانینی را وضع می کند که این قوانین همیشه به خیر عمومی متمایل است چون اراده عمومی همیشه محق است.
اخلاق متشکل از مجموعه قوانین حاکم بر چگونگی رفتار مردم با یکدیگر است که افراد متعلق برای تأمین منافع متقابلشان بر سر پذیرش آن ها توافق کرده اند مشروط بر اینکه سایرین نیز از آن قواع تبعیت کنند. اما تبعیت آنان از قوانین، آزادی آنا را از بین نمی برد بلکه آنها را صاحب آزادی اخلاقی می کند. آزادی که روسو می گوید انسان را حقیقتاً ارباب و سرور خویشتن می کند زیرا این آزادی همانا اطاعت از قانونی است که او برای خود تجویز می کند. این آزادی اخلاقی در قرارداد اجتماعی به حکومت پیوند داده شده است. شهروندان خود قوانینشان را وضع می کنند و آزادانه و مساوی با دیگران تن به اطاعت می دهند. انسان براساس تج
ربه می داند که این اصول هم به نفع خود او هم به نفع دیگران است پس آنها را به عنوان قواعد رفتاری خویش برمی گزیند.259 بنابراین اخلاق روسو کاملا ً در اجتماع معنا پیدا می کند و فضیلت و عدالت هم در نظر او نمودی اجتماعی خواهند داشت.
فضیلت در درجه نخست، فضیلت سیاسی است برای اینکه فضیلت به این معنا پا بگیرد باید جامعه ای آزاد وجود داشته باشد و وجود جامعه آزاد هم به نوعی مستلزم وجود فضیلت اخلاقی در مردم است. فضیلت و جامعه آزاد به هم مربوط اند. فضیلت مشتمل بر بازشناسی حق برابری انسانها با همدیگر است و مکلف شدن به انجام قوانین اخلاقی ناشی از قرارداد که از اراده عموم برآمده اند.260
روسو می خواهد آزادی را با فضیلت و نیکی را یک چیز واحد بداند و می گوید که : «آزادی عبارت است از فرمانبرداری از قانونی که خود شخص برای خودش وضع کرده است. آزادی همان قانون گذار خود بودن است. پس فضیلت نیست که بشر را به رهایی می

دیدگاهتان را بنویسید