متن کامل – بررسی عناصر قصه در مثنوی «جمشید و خورشید» سلمان ساوجی- قسمت ۷

پایان نامه های سری بیستم

۲-۲-۲-۱٫ انواع روش‏های شخصیت پردازی
«شخصیّت داستانی معمولاً از ترکیب خصوصیات شخصیّت‏های مختلف خلق می‏شود‏.نویسنده‏، خصوصیات و صفاتی را که در اشخاص مختلف دیده‏، یا شخص بخصوصی الهام‏بخش او بوده است‏، در یک فرد جمع می‏کند و شخص‏، داستان خود را می‏سازد‏» (‏یونسی‏، ۱۳۵۵: ۲۸۰).
نویسنده ممکن است برای شخصیت‌پردازی در داستان سه شیوه را در پیش بگیرد:
اول، بیان و اراده‏ی صریح شخصیت‌ها با یاری‌گرفتن از شرح و توضیح مستقیم و شفاف. به تعبیر دیگر نویسنده با شرح و تحلیل رفتار، اعمال، خصلت و افکار شخصیت‌ها آدم‏های داستانش را به خواننده معرفی می‌کند یا از زاویه دید شخصی در داستان خصوصیات و رفتارهای شخصیت‌های دیگر داستان توضیح داده می‌شود و اعمال آن‏ها مورد تفسیر و تعبیر قرار می‌گیرد. موفقیت در نحوه‏ی ارائه‏ی صریح شخصیت‌ها بسته به خصوصیات شخص راوی یا «ویژگی‌های نویسنده‏ی دانای کل است» (همان : ۸۷).
دوم، ارائه‏ی شخصیت‌ها از طریق «عمل آن‏ها با کمی شرح و تفسیر یا بدون آن» (همان: ۸۹) این‏گونه نشان دادن شخصیت‌ها از مختصات روش نمایشی است، زیرا از طریق اعمال و رفتار اشخاص است که آن‏ها را می‌شناسیم در صحنه‏ی تأتر یا نمایش هنرپیشه با رفتار و گفتار خود را به ما معرفی می‌کند و در داستان و رمان نیز از طریق اعمال و گفتار شخصیت‌هاست که خواننده به ماهیت آن‏ها پی می‌برد. «اغلب نویسندگان ترجیح می‌دهند از روش نمایشی در پرداخت شخصیت‌هایشان استفاده کنند» (همان: ۹۱). و به جای گفتن، آن را تصویر کنند.
سوم، ارائه‏ی درون شخصیت، بی‌تعبیر و تفسیر. نویسنده بازتاب خصوصیات درونی و پیچیده یک انسان را در اثر خود نشان می‌دهد.به این ترتیب با نمایش عمل‌ها و واکنش‌ها و عواطف درونی شخصیت خواننده به‏طور غیرمستقیم شخصیت داستان را می‌شناسد. رمان «جریان سیال ذهن» از این روش پیروی می‌کند و عمل داستانی در درون این شخصیت‌ها به وقوع می‌پیوندد و «خواننده به طور غیرمستقیم در جریان شعور آگاه و ناآگاه شخصیت‌های داستان قرار می‌گیرد» (همان: ۹۲).
۲-۲-۲-۲٫ انواع شخصیت از نظر تحول‏پذیری (ایستا / پویا)
شخصیت ایستا
شخصیتی که در داستان تغییر نکند یا اندک تغییری پذیرد «به عبارت دیگر در پایان داستان همان باشد که در آغاز بوده است» (همان: ۹۳). به طوری که حوادث داستان بر او تأثیر نکند و در صورت تأثیر تغییری اندک یابد(میرصادقی، ۱۳۸۵: ۹۳).
باید یادآور شد که شخصیت ایستا (ساده) هم شامل اشخاص فرعی و کم اهمیت داستان می باشد هم شامل شخصیت قهرمان داستان (قصه) می باشد که حوادث بسیاری بر او می گذرد.
شخصیت ایستا (ساده) یک نوع طرز تفکر یا ایده و کیفیتی روانی دارد، و از آغاز تا پایان داستان ثابت است و از نظر فکری و روحی تغییر نمی‏کند. همچنین ویژگی شخصیتی او در یک عبارت خلاصه می‏شود و خوشی و تفریحی ندارد، و عاری از هرگونه شور و شهوت و درد و آلام شخصی است.
شخصیت پویا
شخصیتی که مداوم در طول داستان، دچار تغییر و تحول شود و جنبه‌ای از شخصیت او، عقاید و جهان‌بینی او یا خصلت و خصوصیات شخصی او دگرگون شود. این دگرگونی در شخصیت ممکن است عمیق یا سطحی و پیش‌پا افتاده، پردامنه یا محدود باشد. ممکن است در جهت سازندگی شخصیت‌ها یا تخریب و ویرانگری آن‏ها عمل کند. یعنی در جهت متعالی‌کردن فرد یا در زمینه‏ی تباهی و نابودی او پیش برود. این تغییر اساسی و حائز اهمیت است و تغییر لحظه‌ای و زودگذر نیست که حالت یا عقیده شخص را دگرگون نماید.
شاهکارهای ادبی اغلب دارای شخصیت‌های پویا هستند. شخصیت‌های آن‏ها در سیر حوادث تغییر و تحول می‌یابد. در واقع از قانون طبیعت و زندگی بشری پیروی می‌کنند و متحول می‌شوند. انسان چون موجودی پویا است. وقایع و اوضاع اجتماعی باعث تغییر در ابعاد شخصیتی او می‌گردد و او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. رمان نمایشگر این تغییر و دگرگونی است. البته در هر داستانی نمی‌توان انتظار تحول شخصیت‌ها را داشت. در داستان کوتاه مجالی برای این امر نیست و در صورت تغییر اغلب شخصیت اصلی رمان متحول می‌شود و شخصیت‌های دیگر داستان کمتر مجال دگرگونی دارند. بنابراین در «اغلب داستانهای کوتاه ممکن است شخصیت‌های ایستایی باشند» (همان: ۹۵). که در طول داستان خصوصیاتی ثابت داشته باشند یا اندک تغییری یابند. در داستان‏های بازاری، جنایی و پلیسی تغییرات در شخصیت‌ها اغلب سرسری، کاذب و ناگهانی است و صرفاً برای رضایت خواننده و پایان خوشی است که داستان پیدا می‌کند. این چنین تغییرات کم‌تر باورکردنی و معقول به نظر می‌رسد. برای قانع‌کردن خواننده باید سه عامل مهم، یعنی امکانات شخصیت، اوضاع و احوال و مقتضیات زیستی محیط و زمان را درنظر گرفت. تغییر و تحول شخصیت باید سه اصل را داشته باشد:
۱- تغییرات و دگرگونی‌ها باید در حد امکانات آن شخصیتی باشد که این تغییرات را موجب می‌شود.
۲- تغییرات باید معلول اوضاع و احوالی باشد که شخصیت در آن واقع است.
۳- زمان کافی برای انجام این تغییرات وجود داشته باشد تا به تناسب درجه اهمیت آن تغییرات باورکردنی جلوه کند. پس تغییر باید اساسی صورت گیرد و زمان در آن بسیار مهم است. چرا که تغییر ناگهانی در نظر خواننده باورکردنی و واقعی نیست (همان: ۶).
۲-۲-۲-۳٫ انواع شخصیت از نظر میزان کمال (ساده / جامع)
اهمیت شخصیت در داستان از هر عنصر دیگری بیشتر است؛ زیرا این شخصیت است که داستان را جلو می‏برد. حواد

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

ث نیز به تبع حرکت و کنش‏های او در داستان رخ می‏دهند. هر قدر شخصیت پیچیده‏تر باشد داستان نیز پیچیده‏تر می‏شود و هر قدر شخصیت ساده‏تر و منفعل‏تر باشد، داستان بیشتر به سطح می‏آید.
«شخصیت‏های ساده در اشکال ناب خود، بر گرد یک فکر یا کیفیت واحد ساخته می‏شوند. وقتی پای بیش از یک عنصر درکار آید منحنی‏ای که جانب جامعیّت سیر می‏کند آغاز می‏شود. اشخاص ساده‏ی داستانی را می‏توان در یک جمله بیان کرد، جمله‏ای مانند‏: « من هرگز از آقای میکابر دست نمی‏کشم». این خانم میکابر است‏،او می‏گوید که هرگزاز آقای میکابر دست نمی‏کشد و این خود اوست. یا«من باید، حتی با دوز و کلک هم که شده، نداری ارباب خانه را از مردم پنهان کنم.» این «‏کالب بالدرستون»، در« عروس لامرمور» است. او عین این عبارت را به کار نمی برد، با این حال همین عبارت او را به کمال وصف می‏کند. وی در خارج از این یک عبارت وجود ندارد، خوشی و تفریحی ندارد و عاری از هرگونه شور، شهوت، درد و آلام شخصی است که باید وجود یک خدمتکار باوفا را پیچیده و بغرنج سازند. یکی از مزایای اشخاص ساده ی داستانی این است که هرگاه ظاهر می‏شوند به سهولت باز شناخته می‏شوند. دیده‏ی عاطفی خواننده ایشان را تشخیص می‏دهد. مزیت دیگرشان این است که خواننده بعدها ایشان را به سهولت به یاد می‏آورد و این‏ها به این علت به همان حال در ذهن او می‏مانند که بر اثر شرایط و اوضاع دگرگون نشده‏اند، بلکه از خلال شرایط و اوضاع حرکت کرده‏اند» (فورستر، بی تا: ۷۳-۷۵).
شخصیت جامع، شخصیتی پیچیده و دارای باطنی ژرف یا چند بعدی است شخصیت جامع را خلاف شخصیت ساده نمی‏توان در یک عبارت خلاصه کرد و ما او را در پیوند با صحنه‏های بزرگی که از میانشان گذشته و در خلال‏شان تغییر یافته است به یاد می‏آوریم. به عبارت دیگر ما او را به این علت که بزرگ و کوچک می‏شود و چون هر آدمی جنبه‏ها و جوانبی دارد به سهولت به یاد نمی‏آوریم. در حقیقت وقتی که پای بیش از یک عنصر در کار باشد منحنی‏ای که به جانب جامعیت می‏رود، آغاز می‏شود. محک و آزمون یک شخصیت جامع این است که آیا می‏تواند به شیوه‏ی مقنع و متقاعد کننده‏ای خواننده را با شگفتی روبه رو سازد؟ اگر هرگز خواننده را با تعجب روبه‏رو نکند ساده است. اگر موجب شگفتی شود و متقاعد نکند، ساده‏ای است که تظاهر به جامعیت می‏کند: یعنی واجد پاره‏ای بی‏حسابی‏های زندگی است.
۲-۲-۲-۴٫ انواع شخصیت از نظر کاربرد
الف) شخصیت اصلی (شخصیت مرکزی)
شخصیتی است که مدار داستان برگرد او می‏گردد. این شخصیت‏ها با جزئیات بیشتر و مفصل‏تر تشریح و تصویر می‏شوند و خصلت‏های فردی آن‏ها ممتاز‏تر از شخصیت‏های دیگر داستان است. دیگر شخصیت‏ها (شخصیت‏های فرعی) ناگزیر سطحی‏اند و اگر وجودشان در داستان صرفاً به منظور نشان دادن قسمتی از خصایل، افکار و رفتار شخصیت اصلی باشد، جز سیاهی لشگر چیزی نیستند. شخصیت اصلی را گاه «قهرمان اول» و شخصیتی را که با او در مبارزه است «شخصیت مخالف» یا «ضد قهرمان[۲]»می‏نامند و اشخاص دیگری را که در مقابل یا برابر شخصیت‏های اصلی باشند یا شخصیت‏های مخالف را بهتر و برجسته نشان دهند «شخصیت‏های مقابل[۳]» می‏نامند.
ب)شخصیت مخالف
نقش این نوع شخصیّت در مخالف بودن با شخصیّت اصلی داستان است و کارکرد مخالفت را ایفا می‏کند. «شخصیّت یا شخصیّت‏های داستان و نمایشنامه که مخالف و معارض شخصیّت اصلی است‏. از برخورد و تعارض میان این دو شخصیّت‏، کشمکش پدید می‏آید‏.شخصیّت مخالف بد یا خوب‏، در هر صورت همدردی و هم حسّی خواننده را در کنار خود ندارد»(داد ، ۱۳۸۳ : ۳۰۵).
نوع کلیشه‏ای شخصیت مخالف «بد من» است. شخصیت شرور، شخصی که مقابل هدف نهایی شخصیت اصلی قرار دارد. شخصیت مخالف باید همه چیز را که دیگران ساخته است خراب کند و او خرابی موفقیت‏های دیگر شخصت‏ها را باعث می‏شود.معمولاً در داستان این نوع شخصیت در مقابل شخصیت اصلی است. کسی که مفهوم داستان را بر عهده دارد و او بوسیله‏ی کنش‏هایش جلوگیری می‏کند از به انجام رساندن اعمال شخصیت اصلی. کسی است که همراه شخصیت اصلی حرکت می‏کند اما سعی دارد سد را مفهوم اصلی و هدف کلی داستان شود.بعضی اوقات، راه دیگری هم وجود خواهد داشت. این امکان هست شخصیت مخالف خودش یک هدف منفی طراحی کرده باشد که باعث ایجاد واکنش منفی شود. شخصیت اصلی حالا باید خرابی‏های او را سامان بخشد و هدف او را بی‏نتیجه بگذارد.علاقه بیشتر نویسنده‏ها ساخت یک «شخصیت شرور» هست. به طور ساده مثل «شیطان» یا «شخص بدکاره» فقط به خاطر این‏که هدف اصلی قهرمان داستان پیشرفت نکند. این تصویر کلیشه‏ای از یک شخصیت شرور شایع است و بهترین و پرمایه‏ترین داستان‏ها را هم می‏تواند از ارزش بیاندازد.
چهره و شخصیتی که خواننده یا تماشاگر با او هم‏ذات پنداری می‏کند‏، اما او فاقد قدرت و تسلطی است که معمولاً به طور سنتی قهرمانان از آن برخوردارند و در عوض ضعف‏ها و ناراحتی‏های بعضا روانی دارد.درواقع ضد قهرمان‏ها معمولاً آدم‏های با خود بیگانه و تک افتاده‏ای هستند که روحیات ترد و شکننده‏ای دارند‏، اما در عین حال اصول اخلاقی و ویژگی‏های رفتاری منحصر به فردی دارند که سبب می‏شود با محیط اطراف و جامعه شان در تضاد باشند.
ضد قهرمان‏های عرصه ادبیات که در اصل محصول صنعتی شدن
جوامع و فروپاشی باورها و ارزش‏های سنتی‏اند‏، نسبت به ضد قهرمان‏های عرصه سینما که بیشتر ثمره جنگ‏های خانمان سوز قرن بیستم‏، مشکلات اقتصادی‏، عصیان‏، جابه جایی ارزش‏ها و ازبین رفتن ارزش‏های اخلاقی‏اند‏، آدم‏های ضعیف‏تر و از نظر روانی نابهنجار‏تری هستند.
پ)شخصیت همراز
در داستان کوتاه به شخصیّت‏هایی برخوردارمی‏کنیم که به عنوان دو دوست صمیمی یا زن و شوهر و غیره در داستان نقش دارند و صحبت‌ها و درد دل‌ها و سخنانی بین آن‏ها می‏شود که جزو اسرار هستند « واژه نامه‌ی هنر داستان نویسی‏» در این‏باره می‏نویسد‏: « شخصیّت همراز‏، شخصیّت فرعی درنمایشنامه و داستان است که شخصیّت اصلی به اواعتماد می‏کند و با او اسرار مگو و رازهای خود را در میان می‏گذارد. معمولاً این شخصیّت همراز‏، همدم یا ندیمه‌ای است که شخصیّت اصلی داستان مسایل خصوصی خود را به او می‏گوید‏ » (‏میرصادقی‏، ۱۳۷۷ : ۱۸۲).
ت)شخصیت زمینه
«شخصیتی است که تأثیر چندانی بر روند شکل‏گیری حوادث داستان ندارند و نویسنده نیز هیچ‏گاه به جز بیان و توصیف این شخصیت‏ها نمی‏پردازد» (میرصادقی، ۱۳۸۸: ۹۵).
ث)شخصیت مقابل
اشخاص دیگری که در تقابل «شخصیت اصلی» قرار می‏گیرند، یا شخصیت‏های مخالف را بهتر یا برجسته‏تر نشان دهند، به «شخصیت مقابل» شهرت دارند (همان: ۷۰).
۲-۲-۳٫ گفت‏وگو
گفت‏وگو بخش اعظم داستان‏ها را به خود اختصاص می‏دهد. حتی در داستان‏هایی که تحرّک و هیجانش زیاد است، بر محور عمل جسمانی، زورآزمایی و مسابقات می‏گردد، فقط درصد کمی از داستان به دویدن، تیرانداختن، کشتی گرفتن، چاپیدن و… می‏گذرد و باقی به «‏گفت‏وگو» درباره‏ی آن‏ها سپری می‏شود.
«زبان یک شخصیت‏، خواه به صورت مکالمه و یا به صورت تک‏گویی، بیان کننده‏ی خصایص ویژه‏ی اوست و شکل این زبان متأثر از مضمون ] وجهه نظر و تفکر[ آن است» (اخوت، ۱۳۷۱: ۱۹۲).
از گفت‏وگو تعاریف متعددی بیان شده از آن جمله:
«گفت‏وگو به معنای مکالمه و صحبت‏کردن با هم به منظور مبادله‏ی آراء و افکار و عقاید است؛ و همچنین صحبتی را که مابین دونفر یا بیشتر در ذهن شخص واحدی صورت می‏گیرد، گفت‏وگو می‏نامند» (میرصادقی، ۱۳۸۸: ۲۳۱).
« گفت‏وگو (مکالمه) از جمله ابزارهایی است که داستان‏نویس برای شخصیت‏پردازی به کار می‏برد و از این نظر یکی از دشوارترین فنون داستان‏نویسی به شمار می‏رود» (اخوت، ۱۳۷۱: ۱۹۲).

این مطلب را هم بخوانید :  بررسی عناصر قصه در مثنوی «جمشید و خورشید»- قسمت ۹۱