مقاله رایگان درمورد سبک های پردازش هویت و کنار آمدن با استرس

دانلود پایان نامه

بر طبق نظریه روانکاوی فروید، کودکی که در مرحله دهانی رشد روانی- جنسی قرار دارد با فردی که لذت دهانی او را تأمین می‏کند، دلبستگی پیدا می‏کند. از این دیدگاه دلبستگی ایمن کودک زمانی اتفاق می‏افتد که مادر یا مراقب اولیه بتواند کودک را با آرامش کامل تغذیه کند (برک، 1381). اریکسون معتقد است که پاسخگو بودن مادر نسبت به کودک نه فقط برای تغذیه کودک، بلکه تأثیرات بسیار زیادی بر روی شکل‏گیری دلبستگی در مرحله اعتماد در مقابل بی‏اعتمادی خواهد داشت (ماسن، کیگان، هوستون و کانجر ، 1999؛ ترجمه یاسائی، 1380). بر اساس عقیده اریکسون پاسخگویی مستمر و باثبات به نیازهای کودک، منجر به پرورش احساس اعتماد کودک به افراد دیگر و دنیای بیرون خواهد شد و در نهایت یک اصل و پایه‏ای مهم برای رشد بعدی کودک خواهد شد (سیگلمن و ریدر، 2009).
2-1-2-3-2- نظریه یادگیری
در نظریه یادگیری فرض بر آن است که شکل‏گیری دلبستگی کودک با افراد دیگر به این دلیل است که آن‏ها نیازهای کودک را برآورده می‏کنند. مراقب کودک غذای کودک را مهیا می‏کند، لباس وی را عوض می‏کند، تمایل به بغل کردن کودک دارد و سایر کارهایی که برای کودک لذت بخش است را انجام می‏دهد. در مقابل کودک بین شخص و لذتی که همراه او است، تداعی ایجاد خواهد کرد. از طریق این یادگیری مراقب به عنوان یک منبع تقویت برای کودک شناخته می‏شود و کودک از این به بعد لازم می‏داند که به توجه مراقب پاسخگو باشد و در کنار منبع تقویت و پاداش باقی خواهد ماند (اسلاوین، 2006).
2-1-2-3-3- نظریه رشد شناختی
طرفداران نظریه رشد شناختی معتقدند که شکل‏گیری دلبستگی کودک نیازمند رشد ذهنی کودک و آگاهی کودک از محیط بیرون و دنیای اطراف خود است (سیگلمن و ریدر، 2009). از این دیدگاه، قبل از اینکه دلبستگی کودک به مراقب خود صورت گیرد، کودک باید توانایی تشخیص بین محرک‏های اجتماعی و غیراجتماعی را داشته باشد. هم‏چنین از میان محرک‏های اجتماعی باید بتواند آنچه را که بیشتر آشناتر به نظر می‏رسد، مشخص کند (افراد آشنا در مقابل افراد غریبه و یک فرد آشنا در مقابل افراد آشنای دیگر). بنابراین کودک باید توانایی بازشناسی افرادی را که با وی معاشرت می‏کنند حتی زمانی که آنها حضور مداوم ندارند، داشته باشند (اسلاوین، 2006). کودکی که دارای توانایی بازشناسی موضوع دلبستگی است زمانی که تنها باشد دیگر دلیلی برای اضطراب جدایی وجود نخواهد داشت. به عبارت دیگر تا زمانی که مفهوم پایداری شیء در ذهن کودک ایجاد نشود، دلبستگی در کودک شکل نمی‏گیرد. به همین دلیل نظریه رشد شناختی ادعا می‏کند که رشد دلبستگی در کودک نیازمند رشد سه مؤلفه اساسی در رشد کودک است (سیگلمن و ریدر، 2009).
آگاهی کودک از دنیای بیرونی
توانایی کودک در تشخیص افراد آشنا
رشد مفهوم پایداری شیء
2-1-2-3-4- نظریه کردارشناسی بالبی
مهم‏ترین و بانفوذترین نظریه که چارچوب مهمی برای شکل‏گیری دلبستگی ارائه داده، نظریه کردارشناسی بالبی (1969) است که بعدها توسط اینثورث گسترش پیدا کرد. بالبی معتقد است که کودک و والد به طور بیولوژیکی، مستعد داشتن دلبستگی هستند (برک، 1381). کردارشناسان (بالبی، لورنز) معتقدند که همه‏ی گونه‏ها از جمله انسان‏ها با یک سری رفتارهای ذاتی به دنیا می‏آیند که متضمن بقا و حفاظت آن‏ها خواهد شد. برای مثال پرندگان تازه متولد شده برای بقاء خود نیازمند نزدیکی به مادر خود هستند و تا زمانی که توانایی بدست آوردن غذا را نداشته باشند در کنار مادر خواهند ماند. پرندگان در طول یک دوره حساس رشدی از والدین خود نقش‏پذیری می‏کنند. برای مثال جوجه غازهای کنراد لورنز در یک دوره حساس رشدی بعد از تولد به اولین موجود متحرک که می‏بینند به دنبال او حرکت می‏کنند. در حقیقت این نقش‏پذیری در موجودات در طول یک دوره بحرانی به وقوع می‏پیوندد (سیگلمن و ریدر، 2009).
کودک انسان آن‏طوری که جوجه غازها نقش‏پذیری می‏کنند، به مادر خود دلبستگی پیدا نمی‏کند. کودکان بعد از به دنیا آمدن به دنبال موضوع مورد محبت و عاطفه خود خواهند گشت. بالبی معتقد است که کودک مجهز به یک سیستم رفتاری است که باعث می‏شود والد و کودک به هم‏دیگر در یک کنش متقابل دلبستگی پیدا کنند (سیگلمن و ریدر، 2009).
بالبی ضمن تشریح تأثیر دلبستگی بر روی رشد کودک، تأکید می‏کند که الگوی فعال درونی دلبستگی بر اساس میزان پاسخ‏دهی مراقب و این‏که چگونه از او مراقبت می‏کند به تدریج در کودک شکل می‏گیرد. بعد از سال‏های اولیه تولد کودک، الگوی فعال درونی ثبات پیدا می‏کند و به عنوان یک پیش‏بینی‏کننده، که کودک چه کسی را به عنوان مراقبت‏کننده و پاسخ دهنده به نیازهای او ترجیح می‏دهد بوجود می‏آید. مؤلفه اصلی الگوی فعال درونی، تصور کودک از خود در روابط است که جلوه‏ها و نحوه شناخت خود را شکل می‏دهد (گیورئو و جونز، 2003).
الگوی فعال درونی در واقع چشم انداز توانایی فرد در مورد تنظیم برانگیختگی عواطف و هیجانات خود و کنار آمدن با استرس را تشریح می‏کند. کودکی که به طور مؤثر برای تنظیم برانگیختگی عاطفی و هیجانات خود از طریق آرام شدن و پاسخ‏دهی مناسب به مراقب خود عمل می‏کند از راهبردهای اجتماعی برای تنظیم برانگیختگی عاطفی خود استفاده می‏کند و در نتیجه به طور کارآمدتری مؤلفه‏های کنار آمدن با استرس را به کار می‏برد. در مقابل کودکی که سطح برانگیختگی عاطفی بالایی را تجربه می‏کند و بدون کمک طلبیدن از والدین جهت متعادل کردن برانگیختگی اقدام می‏کند، نمی‏تواند برانگیختگی‏های عاطفی را کنترل نماید، در نتیجه به تصور ناکارآمد از خود دست یافته، قادر به گسترش استراتژی‏ها و راهبردهای کنار آمدن با ناسازگاری‏ها، نخواهد بود و هنگام رویارویی با ناکامی، دست به خشونت، پرخاشگری و کج‏خلقی خواهد زد (بوگارتر، وانهول و دیکلرک، 2005).
بالبی (1973) اشاره می کند که الگوی فعال درونی در برگیرنده بازنمایی های فردی است که در روابط بین فردی نمود پیدا می کند. الگوی فعال درونی نسبتاً ثابت است و بطور غیرارادی عمل می‏کند و نیاز به ارزیابی آگاهانه ندارد (برمرتون و کمپبل، 2002). به همین جهت در وقایع و اتفاقات بحرانی زندگی مانند ایجاد یک رابطه جدید و مهم برای فرد باعث یک سری بازنمایی های جدید در ساختار شناختی می شود.
اینثورث (1982) ادعا کرد که الگوهای دلبستگی بین مادر و کودک می‏تواند تفاوت‏های فردی را پیش‏بینی کند، از طرف دیگر الگوهای فردی دلبستگی، بر روابط عاطفی تأثیر بسزایی خواهد گذاشت. نظریه بالبی تأکید می‏کند که اشکال دلبستگی بر روی مهارت‏های رفتاری و پاسخ‏های عاطفی فرد بسته به سبک دلبستگی به طرق مختلف تأثیر می‏گذارد (ویزمن و آنکارام ، 2001).
2-1-3- سبک های پردازش هویت
2-1-3-1- مفهوم هویت
مقوله‏ای به نام هویت شاید پیشینه‏ای به بلندای تاریخ بشریت داشته باشد، یعنی از زمانی که انسان احساس کرد باید به کیستی و چیستی خود و این پرسش که من که و چه هستم پاسخ دهد، مقوله هویت شکل گرفت. نگاه دانشمندان از زوایای مختلف به این پدیده موجب تنوع و گوناگونی تعاریف آن شده است و گزینش یک تعریف جامع از بین آنها کاری بس دشوار است. از این رو سعی می شود بطور مختصر به بعضی از این تعاریف اشاره کنیم (کهولت، 1388).
معین (1364) در فرهنگ فارسی، هویت را چنین تعریف می کند: آن چه موجب شناسایی شخص می‏شود یا به عبارت دیگر مجموعه ویژگی‏های فردی و خصوصیات رفتاری که از طریق آن فرد برای خود و دیگران قابل تعریف و شناسایی باشد هویت است. در فرهنگ فارسی عمید (1363) نیز هویت، حقیقت شیء یا شخص که در برگیرنده صفات جوهری او باشد، شخصیت، ذات، هستی و وجود تعریف شده است.
اما هویت در روانشناسی یکی از مشخصات شخصیت فرد به شمار می‏آید. چنان‏که در اغلب تعاریف هویت این مسئله نهفته است که ما چه تعریفی از خود داریم. برای مثال هویت تعریفی است که فرد از خود و وجود خود می‏کند و در حقیقت او به پرسش‏هایی چون کیستم و چه می‏خواهم پاسخ می‏دهد و از طریق آن به ابعاد شخصیت خود نوعی هماهنگی و انسجام نسبی می‏بخشد (حاجیانی، 1379). در همین راستا ویلیام جیمز هویت شخصی را مفهومی می‏داند که فرد از خود به عنوان یک شخص دارد و این مفهوم ناشی از تجربه تداوم و تمایز است. یعنی «خود» در طی زمان یکسان باقی می‏ماند در عین حالی که از دیگران متمایز است (محسنی، 1375). به عقیده‏ی گروتوانت (1997) احساس هویت شخصی به ترکیبی مشخص و مجزا از ویژگی‏های شخصیتی و سبک اجتماعی فرد اشاره دارد که او بوسیله آن خود را تعریف می‏کند و توسط دیگران شناخته می‏شود. اریکسون (1962)‏، هویت را یک مفهوم سازمان یافته از «خود» می‏داند که از ارزش‏ها، باورها و اهدافی که فرد بدان پایبند است تشکیل شده است. او کارکرد هویت را ایجاد هماهنگی میان پندار فرد از خود به عنوان یک فرد بی‏نظیر و دارای ثبات و تصور دیگران می‏داند (ماسن و دیگران، 1377). برزونسکی (1993) هم‏راستا با اریکسون هویت را یک ساختار مفهومی می‏داند که متشکل از شرایط، لوازم و مفروضات مربوط به «خود» است، به عبارت دیگر هویت یک مفهوم دقیق از «خود» است. در تعاریف دیگر از سوی برخی صاحب نظران و محققان در حوزه هویت به اهمیت آن به عنوان یک نیاز اساسی در طول زندگی انسان تأکید شده است. از جمله (گلاسر‏، 1382) که تنها نیاز اساسی انسان را نیاز به هویت دانسته است یعنی «اعتقاد به این که ما فردی متمایز از دیگران و همچنین شخص مهم و باارزشی هستیم». او هویت را جزء جدا نشدنی زندگی همه انسان‏ها و در همه فرهنگ ها می‏داند که از لحاظ تولد تا مرگ ادامه می‏یابد.
2-1-3-2- نظریه های مختلف در مورد هویت
شاید بتوان گفت سرآغاز توجه به موضوع هویت به افکار و اندیشه های ویلیام جیمز درباره «خود» باز می‏گردد (بامیستر، 1999؛ به نقل از کهولت، 1388). او در اواخر سالهای قرن نوزدهم «خود» را به دو بخش تقسیم کرد: من مفعولی و من فاعلی. من مفعولی مجموعه آن چیزی است که شخص می‏تواند آن را مال خود بنامد و شامل توانایی ها، خصوصیات اجتماعی و شخصیتی و متعلقات مادی است. من فاعلی «خود داننده» است. این جنبه خود دائماً مردم، اشیاء و وقایع را به نحوی کاملاً ذهنی سازمان می‏دهد و تفسیر می‏کند. به عبارت دیگر، من فاعلی در خود تأمل می‏کند و از طبیعت خود باخبر است (ماسن و دیگران، 1375). به دنبال نظر جیمز، کولی (1902) سعی در تبیین چگونگی شکل‏گیری «خود» در رابطه متقابل فرد و جامعه و در تجربه اجتماعی نمود. به نظر وی آگاهی شخص از خود بازتاب افکار دیگران درباره خودش است. مکانیسم این عمل عبارت است از نگاه کردن خود در آیینه دیگران. به دیگر سخن، انسان در این روند سعی دارد خود را از دید دیگران ارزیابی کند (محسنی، 1375). جورج هربرت مید (1934) با تکیه بر دیدگاه کولی نظریه اش را در مورد چگونگی ظهور، رشد و توسعه خود اجتماعی مطرح کرد. خود اجتماعی مفهومی بود که برای اولین بار توسط وی بکار رفت. از نظر مید «خود» چیزی نیست که انسان در آغاز تولد با خود به همراه داشته باشد بلکه چیزی است که در نتیجه تجربه اجتماعی هر فرد در جامعه بوجود آمده و رشد می‏کند (وین، 1997؛ به نقل از کیذقان، 1380). او بر این باور است که خود هر فرد بر اساس آگاهی از دیدگاه دیگران کسب می‏شود و محصولی اجتماعی است که در روابط با دیگران شکل می‏گیرد (تنهایی، 1374).
این سنت فکری که با جیمز آغاز و توسط کولی و مید دنبال شد مورد توجه روانشناسان قرار گرفت (محسنی، 1375). از جمله روانشناسانی که در زمینه «رشد خود» صاحب نظریه بوده و نخستین بار واژه هویت را به عنوان یک سازه وارد حیطه روانشناسی کرد و بر اهمیت شکل‏گیری آن در دوره نوجوانی تأکید کرد، اریکسون (1963، 1968) است (کهولت، 1388).
2-1-3-2-1- اریکسون: نوجوانی و رشد هویت