مقایسه اندیشه های احمد غزالی در سوانح العشاق با مثنوی معنوی مولوی- قسمت ۸

دسته‌بندی نشده

تا جام جهان‌نماى بر دست منست از وى خرد چرخ برین پست منست
تا کعبه نیست قبله هست منست هشیارترین خلق جهان مست منست

 

۳-۶-۲- جلال‌الدین محمد بلخی:

 

جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول (برابر با ۱۵ مهرماه) سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر او مولوی محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچید و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولوی را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولوی در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولوی جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.
همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود
سید برهان‌الدین محقق ترمذی، مرید پاکدل پدر مولوی بود و نخستین کسی بود که مولوی را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی سفر کرد تا با مرشد خود، سلطان‌العلما در قونیه دیدار کند؛ اما وقتی که به قونیه رسید، متوجه شد که او جان باخته‌است. پس نزد مولوی رفت و بدو گفت: در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده. این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شوی مولوی نیز به دستور او به ریاضت پرداخت و نه سال با او همنشین بود تا اینکه برهان‌الدین جان باخت.
بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال

 

۳-۷- ویژگی شعر مولوی/ سمبولیسم:

 

آنچه در اینجا گفتنش ضرورت مینماید بحث از تازگی زبان نمادگرای مولوی است. در زمان مولوی نمادهای عرفانی بعضاً به قراردادهای ادبی بدل شده بودند و از تأثیر و تازگی اولیه‌ای که در زبان سنایی و عطار داشتند تا حدودی کاسته شده بود. مولوی از چند طریق خون تازه‌ای در رگهای سمبولیسم عرفانی فارسی جاری کرد و شعر عرفانی را پویایی بخشید. برخی از شگردهای ابداعی او از این قراراست:

 

۳-۷-۱- تازگی تصویرها:

 

مولوی در شعرش از پدیده‌ها و اشیاء تازه‌ای سخن گفت که تا آن زمان چندان در سنت شعر صوفیانه رایج نبود و نمادپردازی با امثال آنها در شعر فارسی سابقه نداشت. برخی از آنها از اینقرارند:
الف) ابزارهای موسیقی (نی، دف، سرنا، چنگ دهل، طنبور، رباب) این وسایل را مولوی رمزهایی برای انسان شاد و بی‌اراده قرار داده است. عارف کامل از دید او با دو صفت رضا و شادی و نشاط شناخته می‌شود و او خود را در محضر حق همچون نی و سرنا و تنبور و چنگ در ید سلطان حقیقت می‌داند.
ب) تصویرهایی همچون شاه، شمس، آفتاب و دریا در آثار مولوی در حکم «کلان نماد»هایی هستند که به مفهوم «کل مطلق» و «حضرت حق» اشاره دارند.
دیگر تصویرهای شخصی وی از این قرارند: شیر، آهو، قمر، مرغابی، انگور
مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش
که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی
اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله
چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
( مولوی: کلیات شمس)
برخی از این تصویرها چنان در ذهنیت مولوی ریشه دوانده‌اند که لحظه‌ای او را رها نمی‌‌‌کنند و پیوسته حامل بن مایه‌های ذهنی و روانی او هستند. از این رو چنان در آثار وی متمرکز می‌شوند که نشان فردیت خاص او را دارند، مثلا تصویرهای دریا، آفتاب، قمر، شاه، شیر، در شعر قبل از مولوی بسیار آمده اما در منظومه اندیشه مولوی، این رمزها چیزی دیگرند مختص خود او که نشان فردیت مولوی را بر پیشانی دارند.

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

۳-۷-۲- باطن نگری و تصویر اعماق:

 

در اینگونه تصویرها ذهن از ابعاد حسی و جهات ششگانه فراتر میرود و روی به سوی بیجانبی دارد. در عوالم باطن و نهان اشیاء، جهان جان را روان می‌یابد و در دل ذره، خورشید می‌بیند و در باطن قطره صد جوی روان می‌جوید. در این شگرد، شاعر در پی کشف باطن اشیاء و جوهر عناصر است. به ماهیت شیئ نظر دارد نه به صورت آن از این رو شیئ را رازناک می‌بیند. برای هر ظاهری باطنی قائل است و از هر ذره پیامی می‌شنود:
زهر ذره بگفت بی زبانی پیام است و پیام است و پیام است
بنابراین ذهن مولوی از سطح اشیاء و عناصر حسی فراتر می‌رود، به آب قانع نیست، اصل آب (ماهیت و جوهر) را در خطاب می‌آورد. او برای بیان این ذهنیت، از ساختار زبانی ویژه‌ای بهره می‌گیرد، یعنی از تکرار یک واژه، یک مضاف و مضافٌ الیه معنایی می‌سازد: «آبِ آب، اصلِِ اصل، باغِ باغ» در این نوع تصویرپردازی بخش دوم (مضاف‏ٌ الیه) ذهن را از سطح به عمق و از ماده به جوهر سوق می‌دهد و از آب به یولای آب می‌کشاند:
ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آبِ آب
یعنی ای غافل، آب ظاهر( مدلول حسی و عَرَضی) را تجربه کردی اکنون بیا در آبِ آب یعنی در جوهر و ماهیت باطنی آب بنگر، گاه این اضافه‌ها تا سه بار مکرر می‌شود:
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصلِ اصلِ اصلِ هر ضیایی
تصویر اصلِ اصلِ اصلِ نور، ما را سه لایه از عوالم حس و صورت به اعماق معانی و جهان باطن می‌برد. از این نوع تصویرها در کلیات شمس و مثنوی فراوان دیده می‌شود.
شگرد دیگر این باطنی‌نگری به اشیاء در شعر مولوی چنان است که او از هر شیئ، هویتی زیاده‌تر از آن چه در آن هست می‌جوید، از باده چیزی بیش از «باده بودن» را می‌طلبد، ازگلشن «گلشنتر بودن» را و از سوسن «سوسن‌تری» و از آهن «آهن‌تری» را، این ساختار زبانی در شعر و نثر فارسی کم نظیر است ساخت صفت برتر از اسم ذات در دستور فارسی بیسابقه است:
ای می بترم از تو، من باده‌ترم از تو
در دو چشم من نشین ای آن که از من من‌تری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری
اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند
زآنکه ازصد باغ و گلشن خوشتر و گلشن‌تری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند
تا زبان اندر کشد سوسن که تو سوسن‌تری
وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام
وقت ناز از آهن پولاد تو آهن تری
مولوی در این غزل از اسم سوسن، گلشن، آهن، توسن و جوشن ماهیت آن‌ها (خوشی، محکمی، رهواری، حفاظت) را در نظر دارد و تعبیر سوسن‌تر از سوسن بودن و آهن‌تر از آهن، ناظر به ماهیت و جوهری این اشیاء است. در غزلی دیگر با ردیف «چیز دیگر» مولوی گویی به ایماژهای حسی قانع نیست و مفهوم باطنی او به وسیله ایماژهای حسی قابل بیان نیست، چیزی دیگر و بیشتر می‌طلبد معنای لایتنای او در ایماژهای متنای حسی نمی‌‌‌گنجد. آن معنی با تصویر جانِ جانِ جانها و کیمیای کانها و آفتاب باقی و ساقی سواقی و… محدود می‌شود از این رو می‌گوید، تو اینها هستی و چیز دیگر:
ای جانِ جانِ جان‌ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان‌ها کانی و چیز دیگر
ای آفتاب باقی، وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی، آنی و چیز دیگر
مراد او در جهان بیرنگ و کیف است آن جا که جسم و اسم در بحر نور منبسط بی‌هویت می‌شود و رنگ چونی و چگونگی میریزد. چیزی فراتر از تشبیهات حسی از این رو در ورای این تصاویر امری سترگ و شگرف پنهان است. امری که فقط در ژرفای روح و عاطفی بیکران عارفی همچون مولوی تجربه شده است. مولوی برای سخن گفتن از باطن اشیا و روح جهان از ساختار دستوری دیگری نیز بهره می‌گیرد و آن ساخت اسم مصدر با اسم ذات + ی است مانند: سوسنی و عنبری و آهویی. «کی همدم شیری شوی تا در تو آهویی بود». این نوع تصویر پردازی از ان جهت که روی در ادراکات عمیق غیر حسی دارد به نوعی نمادگرایی شبیه است.

 

فصل چهارم

 

 

((عاشقانهها و عارفانهها در اندیشه احمد غزالی و مولوی))

 

 

۴-۱- مدخل:

 

برای اطلاع بیشتر درباره عرفان مولوی لازم است ابتدا تصوف و عرفان را به اختصار شرح دهیم تا بتوانیم عرفانِ خاص مولوی را بفهمیم تصوف وعرفان یکی از جریانهای مهم اجتماعی و فکری ایرانیان بعد اسلام ومسلمانان دیگر است و صوفیه که پیروان این مکتباند، یکی از فرقههای نیرومند فعـال اسلامی به شمار
میروند (موید، ۱۳۷۴،۲۳).
مهمترین نکتهای که صوفیان بدان پایبندند وآن را هدف اصلی و مقصد نهایی سیروسلوک خود قرار دادهاند عشق به خداوند و رسیدن به او در همین جهان است. به گفته دیگر، صوفیه خود را پیرو آیین محبت وعاشق حق میدانند زیرا معتقدند تمام کائنات و ذرات عالم همه به ذات خداوند متصل میباشند. اینعقیده را وحدت وجود مینامند به این جهت صوفیان برآنند که بین طلب ومطلوب وحدت برقرار است. عارف برای رسیدن به حق که مقصد اصلی اوست به کارهایی دست میزند و به راههایی میرود که آن را سیروسلوک میگویند عارفان برای به جا آوردن آداب و آیینهای عارفانه خود جائی دارند که آن را خانقاه میگویند و مراد از میکده، خرابات، دیر مغان و… در اشعار عرفانی گاهی همین خانقاه است، در شعر مولوی این اصطلاحات به معنی خانقاه خیالی و دلخواه شاعر است (رحیمی،۱۳۷۱،۲۱۸).

 

۴-۲- تحلیلی از عرفان:

 

ریشه عرفان را، که دارای دو جنبه نظری و عملی است، باید در اعماق جان و سّر وجود انسان جستجو کرد. عرفان از انسان موجودی برتر، وجودی والا منبعی پر خیر متحرکّی توانا، سالکی خالـص، رزمنـدهای پرتوان بوجـود میآورد، عرفان جوهره حیات انسانی، صراط مستقیم الهی، و حرارت روحی و عشق درونی و گرمترین شعله محبّت آدمی به خدای جهان آفرین است، عرفان راه خدا، مسلک اَنبیاء و مایه جان اولیاءِ و طریق اصفیاء ِومدرسه پر قدرت امامان (ع) است.
عرفان به معنای شهود عظمت حقتعالی از طریق بینایی دل است واین بینایی حاصل معرفت انسان به حقّ است، این معرفت جز از طریق شناخت انبیاءِ و امامان و قرآن و پیروی از آنان به دست نمیآید، و عبادت بدون عرفان برنامهای است خشک و اعمالی است کم ارزش، عرفان آزادی از خود پرستی، رهایی از زندان مادیّت ومقیّد شدن به قید بندگی حق ومنوّر شدن جان به نورالله وصبغه الهی برخود زدن است! صَبْغَتهَ الله وَمَنْاَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَتهً اهل عرفان با توجه به مکتب الهی معتقدند: برای رسیدن به حقّ و حقیقت بایستی مراحلی را طی کرد، تا نفس بتواند از حقّ و حقیقت بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل نماید و تفاوت اینان با حکما (فلاسفه) این است که تنها گرو استدلال عقلی نمیگردند، بلکه با وجود تصدیق آن، به یک مرحلهای که فوق آن است قایل هستند وآن را مرحله مشهود مینامند و میگویند پس از آنکه نفس از مقام حسّ وعقل و برهان صعود کند، میتواند با ممارست معنوی و معراج روحانی به مقام بالاتری ترقّی نماید وحقایقی را بدون یاری برهان وحسّ دریابد ومشاهده کند و بطور کلّی از مرحله دانش، به مرحله بینش برسد و این چنین دانشی که در برابر حکمت استدلالی، عرفان نامیده میشود.

 

۴-۳- اندیشههای عرفانی احمد غزالی:

 

تصاویر نمادین عرفانی در زبان فارسی از اوایل قرن هفتم هجری تقریبا تثبیت شده بود و مجازهای زبان صوفیانه در ادبیات عرفانی برای همگان کاملاً آشنا و شناخته بود. بسیاری از این نمادها چنان که پیشتر اشاره کردیم از سنت شعر تغزلی اقتباس شد. صوفیان و شاعران عارف دوره اول همچون عین القضات و سنایی و غزالی آن‌ رمزها را ابداع کردند و سپس دیگر صوفیان و شاعران آنها را در کلام خود تثبیت نمودند. بگونه‌ای که تصویرهای نمادین شعر عرفانی به صورت قراردادهای شعری در‌آمد. سنت شعرصوفیانه، در قرن ۷ و۸ سرشار از تصاویر مجازی تقریباً قراردادی است (زمانی،۱۳۸۶، ۴۴).
غزالی در سوانح العشاق میگوید: اگر در تو شوق معرفت خداوند تعالی و جلال و عظمت او قویتر از شوق و شهوت طعام خوردن و صحبت کردن است تو مرا بهشت معرفت و تماشا کردن در بوستانهای وی بر بهشت جسمانی که در آن قضای شهوت شکم و فرج است بگزینی این و منکر مشو که در کسی این شهوت نبود که در عارف شهوت معرفت قویتر از آن است که در تو شهوتهای دیگر چنانکه در تو شهوت جاه است و شهوت مقصور است بر بازی چوگان. به نظرعارف راستین این جهان پنداراست و مردمان همگی به دنبال پندارند، پس بدان که، جمله دنیا نزد عارف همچون بازی کودکان است و عارف از تو تعجب میکند که در طلبجاه ماندهای و لذت عارف به قدر معرفت وی بود و لذت معرفت را هیچ نسبت نبود با لذت جسمی، که لذت معرفت را زوال نبود و ملالت را به وی راه، بلکه هر لحظه آن لذت بر زیادت بود و بر دوام بود به خلاف شهوتهای دیگر الا آنکه شهوت معرفت در آدمی آنگاه آفریده شود که به حد بلوغ و مردی رسید (زمانی، ۱۳۸۶، ۴۴).
از منظرغزالی، در سوانح العشاق، حقیقت سخن از عشق الهی از وی شروع شده و وقتی به احمد غزالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *