نقش شورای اسلامی در توسعه ژئوکالچر شهر بندرانزلی- قسمت ۲۱

دانلود تحقیق و پایان نامه ارشد

اندیشه ژئو پلیتیک و ژئوکالچر و پرداختن به فرهنگ در پهنه جغرافیا و در رابطه با امر سیاسی، امری است که از دیرباز مطرح بوده است و صاحبنظران زیادی در مورد آن اظهار نظر کرده اند و در مورد آن به تحقیق پرداخته اند. در سیر مطالعه این پدیده ، دو مکتب بیش از همه مطرح بوده و در مورد آن بحث شده است: مکتب آلمانی که بیش از هر کسی با نام “راتزل” گره خورده و مکتب انگلیسی که با نام “مکیندر” شناخته می شود. اگر چه امروزه با فراگیر شدن اقتصاد سرمایه داری در تمامی دنیا توجه به ژئو اکونومی و رابطه اقتصاد و سرزمین در درجه اهمیت بسیاری قرار گرفته و در نزد بسیاری از اندیشمندان بر ژئوپلیتیک و ژئوکالچر برتری یافته، اما این مباحث، چیزی از اهمیت مباحث کلاسیک نکاسته و ژئوکالچر و سیاست جغرافیایی از اهمیت خود برخوردار است.
مطالعه در این زمینه ها در ایران ، برخلاف تمامی دنیا و به رغم قدمت آن در پهنه سیاست بین الملل هنوز جایگاه واقعی خود را نیافته و جز معدود کارهایی عملا کاری در این حیطه بطور سیستماتیک انجام نشده و این قبل از هرچیز به یک ماخذشناسی فراگیر نیازمند است(رک. والرشتاین، ۱۳۷۹).
اصطلاح علمی ژئوکالچر از دو واژه ژئو به معنی زمین که منظور از آن سیاره زمین است و کالچر به معنی فرهنگ تشکیل یافته است. در ابتدا، ذکر این نکته ضروری است که وجود پیشوند ژئودر اصطلاح ژئوکالچر، پیش از هر چیز به طبیعت واحد، یکپارچه و به هم پیوسته سیاره زمین اشاره می­کند. پس تحلیل ژئوکالچر در وهله نخست، مستلزم برخورداری از یک نگرش جهانی و سیاره­ای به فرآیندهای فرهنگی است. از سوی دیگر، واژه ژئو دربردارنده مفاهیم متعدد و گوناگونی است که در واژگان جغرافیا و به ویژه در ادبیات جغرافیای سیاسی مدرن دارای کاربردهای وسیعی است(غرایاق زندی، ۱۳۸۷، ۱۴۹). والرشتاین در کتاب خود نظام متحول جهانی، جایگاه ویژه­ای به مفهوم ژئواکونومیک و ژئوکالچر اختصاص داده است و بیان می­دارد که روابط کشورها بر اساس بده بستان­های اقتصادی در حال تکوین است و تضادهای زئوپلیتیکی به نفع منافع ژئواکونومیکی در حال حل­شدن می­باشد (رک. والرشتاین، ۱۳۷۹).
بنابراین، ژئوکالچر، یعنی اهمیت دادن به عناصری چون فرهنگ، زبان، قومیت و مذهب در کنار سایر عوامل ژئوپلیتیکی است. به نظر می­رسد، ژئوپلیتیک نوین ترکیبی از مفاهیم ژئوپلیتیک کلاسیک، ژئواکونومیک و ژئوکالچر باشد(روشن و فرهادیان، ۱۳۸۵، ۱۳۰).
فروپاشی یکی پس از دیگری نظام های استبدادی حاکم بر کشورهای مسلمان به عنوان شیوۀ حکومتی که در تمام دو قرن گذشته با تمام قدرت بر جهان اسلام حکومت کردند و از تمام امکانات ایدئولوژیکی و سیاسی اروپا و آمریکا برای دوام دیکتاتوری خود بهره بردند بیانگر آن است الگوی چرخه ای تسلط بر جهان اسلام از طریق حمایت تسلیحاتی، سیاسی و اقتصادی از دیکتاتور های دست نشانده و یا نمایش های آزادی خواهی، تجددطلبی، قانون گرایی، دموکراسی های ارشادی و حقوق بشر توسط دیکتاتورهای منّور یا ضابطه مند، کارایی خود را از دست داده است.
این فروپاشی ها اکنون برای همۀ آنهایی که از چشم انداز مبانی فلسفۀ سیاسی غرب به دگرگونی های اجتماعی نظر دارند شگفت انگیز است. زیرا در ساختار اجتماعی اغلب این جوامع مکانیسم جنبش های اجتماعی بر بنیاد فلسفۀ سیاسی مدرن وجود ندارد. همان خطایی که فیلسوفان و جامعه شناسان غربی در فهم مبانی انقلاب اسلامی مرتکب شدند به نظر می رسد در فهم ماهیت جنبش های اخیر کشورهای اسلامی در حال تکرار است.
اگر چه فهمیدن جنس تحولات دنیای اسلام با توجه به این که هنوز در متن واقعه قرار داریم و به اندازه کافی و منطقی از متن واقعه فاصله نگرفتیم تا درک کلی تری از آنها داشته باشیم، کاری دشوار است اما علیرغم این دشواری ها نمی توان بزرگ بودن و با اهمیت بودن این رخدادها را نادیده گرفت. اکنون هم در جهان اسلام و هم در غرب نتیجه گیری های غلطی از این رخدادها ارائه می شود و فروپاشی نظام های استبدادی را پیروزی دموکراسی لیبرال غربی و پایان انقلاب اسلامی القا می کنند. در حالی که رخدادهای جهان اسلام تنها از مرگ استبداد خبر نمی دهد بلکه از مرگ اندیشۀ سکولار و غربگرایی که دو قرن بر جهان اسلام حاکمیت داشته و وظیفه اش تحقیر هویتی مسلمانان و نفی فرهنگ و تمدن اسلامی بوده نیز خبر می دهد.
جهان اسلام دو قرن توسط غرب و غربگرایان مورد تحقیر هویتی قرار گرفته است و جهانشمولی تفکرات اسلامی و تمرکز بر غرب به جای تمرکز بر اسلام، دستاوردهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی چشم گیری به ارمغان نیاورده است. جنبش های سلفی گری، اصلاح طلبی، ناسیونالیستی، اسلام خواهی و غیره عکس العمل های مسلمانان در مقابل این تحقیرهویتی، فرهنگی و تاریخی در دو قرن گذشته بود. این تحولات نشان می دهد که کابوس اسلام هراسی غرب به واقعیت نزدیک می شود.
جهان اسلام در چرخۀ دگرگونی برگشت ناپذیری قرار گرفته است که بی تردید تغییرات زیادی در ژئوپلتیک و ژئوکالچر منطقه ایجاد خواهد کرد. اگر جهان اسلام در جستجوی نظام های پساسکولار و پساغربگرایی است فهمیدن مرجعیت تئوری های این نظام و الگوی آن برای انقلاب اسلامی اهمیت ویژه ای دارد. در طول یک قرن گذشته سیاست های ژئوپلتیکی غرب جهان اسلام را بر سر یک دو راهی کاذب قرار داده بود که نتیجۀ آن یا پیوستن به دموکراتیزاسیون جهانی به سردمداری آمریکا بود یا پذیرش دیکتاتورهای محلی. انقلاب اسلامی این دوراهی کاذب را مورد تردید قرار داد.
مفهوم “تحقیر هویتی ” یکی از کلیدی ترین مفهوم اختصاصی در فهم انقلاب اسلامی است که به نظر میرسد به نوعی کارکرد آن را در جنبش های جاری جهان اسلام نیز می توان نشان داد. آنچه که در سه دهه گذشته بعنوان بخشی از جریان اسلام هراسی در غرب شایع بود نگرانی از بازسازی هویتی کشورهای اسلامی و مسلمانان از طریق جنبش های اجتماعی و تردید در هژمونی ژئوپلتیکی غرب و توجه به توان ژئوکالچر اسلام در ساماندهی هویتی مسلمانان بود.
در فهم تحولات جهان اسلام همانطور که رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز بدرستی آن را تحلیل کردند، باید بدنبال این واقعیت باشیم که آنچه در جهان اسلام جریان دارد بخشی از بیداری اسلامی و در نتیجه بسط ژئوکالچر انقلاب اسلامی است. این تحولات بر خلاف القائات جریان های چپ و راست غرب و غربگرایان درون کشورهای اسلامی منشاء پیدایش جنبش های جدیدی نیست که از نظر ماهیت ایدئولوژیکی بین انقلاب اسلامی و غربگرایی سکولار قرار دارد و راه سومی بین انقلاب اسلامی و غربگرایی است؟
فهم ماهیت و اهمیت جنبش های جاری کشورهای اسلامی برای انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. انقلاب اسلامی ایران بعنوان بخشی از جهان اسلام بر تحولات سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی آن تاثیر داشته و اثر خواهد پذیرفت. درک درست از ماهیت رخدادهایی که در جهان اسلام در حال وقوع هست هم از جهت فرصت هایی که در اختیار ما می گذارد ارزش دارد هم ما را از تهدیدهای آن برحذر خواهد داشت. باید با انجام پژوهش های بنیادین پیرامون رخدادهای اخیر جهان اسلام و رابطه آن با جنبش های دو قرن اخیر و همچنین انقلاب اسلامی و پرهیز ازشعارها و پژوهش های ژورنالیستی اجازه ندهیم هژمونی تحقیقاتی مخالفان انقلاب اسلامی و تولید انبوه مقالات و متون انحرافی به آمریکا و اروپا برای سیطره بر این جنبش ها و انحراف آنها فرصت داده شود. سوالاتی که در ابتدای این مطلب مطرح گردید نشان می دهد حجم سرمایه گذاری غرب برای ایجاد پرسش های انحرافی پیرامون دگرگونی های اخیر جهان اسلام چقدر گسترده است.
فلسفه سیاسی غرب در فهم جنبش های اسلامی گرفتار فقر تئوریک است و تلاش می کند این فقر را با تولید انبوه تحلیل های ژورنالیستی و سوالات انحرافی پوشش دهد. در انقلاب کبیر اسلامی آشکار شد که نمی توان جنبش های جاری جهان اسلام را بر مبنای مبانی تئوریک فلسفه سیاسی غرب در فهم جنبش های اجتماعی تحلیل کرد؟
جهان اسلام در مرحله فروپاشی نظم پوسیدۀ موجود در کشورهای عربی؛ نباید خود را با این سوالات انحرافی مشغول کند که مسائل جنبش های جاری کشورهای اسلامی و انقلاب اسلامی با هم مشترک نیستد و راه حل آنها نیز یکی نیست؟ جهان اسلام برای جبران عقب ماندگی های خود در قرن گذشته و رهایی از سیطرۀ استبداد و استعمار راهی جز الگوبرداری از انقلاب اسلامی و آرمان های امام خمینی ندارد. این همان دلهره ای است که اکنون امپریالیست های غربی از آن واهمه دارند . لذا تلاش می کنند با ایجاد سوالات انحرافی و تولید گزینه های کم مایه و به صحنه آوردن چهره های پنهان بعنوان رهبران حرکت های جهان اسلام این جنبش ها را عادی سازی نموده و کنترل کنند.
آنچه که پیوسته باید مورد پرسش قرار گیرد این است که پیروزی یا شکست جنبش های جاری جهان اسلام چه تاثیری در بیداری اسلامی در بخش های دیگر جهان اسلام مخصوصا آسیای مرکزی و قفقاز ،خاور میانه و کشورهای اسلامی جنوب شرق آسیا دارد؟
اکنون حجم وسیعی از قلم به مزدان غرب در داخل و خارج از جهان اسلام برای ایجاد انحراف از فهم دقیق تحولات جهان اسلام می گویند: جنبش های جاری کشورهای اسلامی آنگونه که بعضی ها پنداشته اند برآمدن الگوی میانه جنبش های اجتماعی در مقابل الگوی انقلاب اسلامی در جهان اسلام است. آنها می خواهند با دامن زدن به این رویارویی های کاذب، اذهان مسلمانان و اذهان مظلومان جهان را از شکوه و عظمت و عمق تحولات جهان اسلام منحرف سازند.
مهم آن نیست که برای فهم جنبش های جاری در جهان اسلامی می توانیم به پارادایمی غیر از پارادایم انقلاب اسلامی فکر کنیم بلکه آنچه که اهمیت دارد این است که سیاست های دیرینه ژئوپلتیکی غرب در جهان اسلام شکاف عمیقی برداشته است. مسلمانان نبایند اجازه دهند که مانند جنبش های اسلامی گذشته این شکاف مجددا توسط استعمار غرب با بردن رژیم های وابستۀ فرسودۀ فعلی و آوردن رژیم های وابستۀ تازه نفس پر شود.
تقابل ژئوکالچر انقلاب اسلامی با ژئوپلتیک غرب در جنبش های جاری جهان اسلام تقابل حقیقت با واقعیت جهان اسلام است. باید پذیرفت که با جنبش های جاری در جهان اسلام شکاف بزرگی در الگوهای استبدادی نظام های حاکم بر کشورهای اسلامی بوقوع پیوسته است و دیگر نمی توان با این نظام ها جهان اسلام را کنترل کرد؟ این همان آرمان بزرگ امام خمینی در بیداری اسلامی است.
اکنون بعد از دو قرن جهان اسلام در جستجوی نظام های پساسکولار و پساغربگرایی است. خیزش های جهان اسلامی بیش از آنکه خیزش گرسنگان و انقلاب ستم دیدگان در مقابل شکم بارگان باشد انقلاب تحقیر شدگان فرهنگی و هویتی در مقابل جریان ها و قدرت هایی است که دو قرن بر جهان اسلام سیاست های استکباری و استبدادی را تحمیل کردند و علت اصلی و اساسی فقر، عقب ماندگی، بی هویتی، دیکتاتوری، بی سوادی و وابستگی مسلمانان به کفار و مشرکین هستند؟
– درک دقیق، عمیق و استنادی از ماهیت و ساختار جنبش های جاری جهان اسلام
– ترسیم فرصت ها ی این دگرگونی ها برای انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی
– دستیابی به یک الگوی بومی برای فهم جنبش های اجتماعی در جهان اسلام
– شناخت تفصیلی از رابطه بین جنبش های جاری در جهان اسلام با پیشینه تاریخی آنها در دو قرن گذشته و نقش انقلاب اسلامی در بیداری اسلامی
– شناخت تفصیلی از جایگاه جنبش های جاری در فرآیند بیداری اسلامی و بازسازی تمدن اسلامی
– شناخت تفصیلی از توانایی های ژئوکالچر انقلاب اسلامی در بیداری مسلمانان
مهمترین مباحث استراتژیکی در فهم تحولات جهان اسلام است. امام عظیم الشان امت بارها فرموده بودند که منظور از صدور انقلاب لشکر کشی به کشورهای دیگر نیست بلکه باید فرهنگ انقلاب اسلامی را به دنیا شناساند. اگر این فرهنگ خوب شناسانده شود گرایش به سمت آن و الگوبرداری از آن را هیچ قدرت مستبدی نمی تواند کنترل نماید. برمبنای الگوهای نظری امام باید سه مفهوم کلیدی را در سرلوحه پژوهش های خود در فهم بیداری اسلامی و جنبش های جهان اسلام قرار دهیم:
الف – ژئوکالچر : که بیانگر چهارچوب فرهنگی ای هست که نظام ها، مکتب ها و ایدئولوژی ها در محدودۀ آن عمل کرده واثر می گذارند و مقدمات و مبانی فکری خود را نه در محدودۀ ملی و محلی بلکه در یک جغرافیای فرهنگی منتشر می سازند. در ژئوکالچر تمرکز فعالیت ها بر فرهنگ بجای سیاست و اقتصاد است و از مولفه هایی چون دعوت فرهنگی، تبلیغ، نشان دادن کارآمدی، نشان دادن توانایی تولید سرمایه فرهنگی و اجتماعی و رابطه های معنوی و فرهنگی و مقاومت بجای زور و سیطره و استعمار استفاده می شود.
ب – ژئوپلتیک : ژئوپلتیک مفهوم قدیمی تری نسبت به واژه ژئوکالچر بوده و از ابتدای قرن بیستم بعنوان نشانه ای برای تحولات و درگیری های جهانی در مورد کسب، حفظ و بسط قدرت بکار رفته است. قرن بیستم را قرن ژئوپلتیک گفته اند . در طول قرن بیستم ژئوپلتیک به منظور تعریف و توصیف مستمر رقابت جهانی بین بلوک سرمایه داری غرب و بلوک شوروی و سیاست های استعماری در جهان سوم بکار رفته است. در ژئو پلتیک بسط جغرافیایی و سرزمینی بجای تکیه بر فرهنگ و روش های فرهنگی بر سیاست و اقتصاد تکیه دارد.
ج – تحقیر هویتی : مفهوم جدید و بومی است در فهم جنبش های اجتماعی در حال جریان در کشورهای اسلامی که در ادبیات انقلاب اسلامی تولید گردید. تا به امروز عموماً علل و عوامل ریشه های جنبش های اجتماعی با توجه به مبانی فلسفه سیاسی غرب تحلیل شده است . بنابراین اغلب فیلسوفان و جامعه شناسان در فهم علل بروز جنبش ها به دو مکانیسم : وجود تضاد طبقاتی و رهبری طبقه پیشرو نظر داشتند . انقلاب اسلامی هژمونی این نظریه را مورد تردید قرار داد و عامل فرهنگی معناداری بنام “تحقیر هویتی” و یا “تحقیر فرهنگی” را به عنوان عامل تاثیر گذار وارد جنبش های اجتماعی علی الخصوص در جوامع اسلامی کرد. باید تلاش شود کارکرد این مفهوم در برانگیختگی جنبش های اجتماعی جهان اسلام به آزمون گذاشته شود(رک. والرشتاین، ۱۳۷۹).
۲-۲۲-ژئوکالچر به عنوان زیربنای ژئوپلیتیک (ژئوپلیتیک فرهنگی):
ژئوپلیتیک فرهنگی را امانوئل والرشتاین جامعهشناس مارکیست امریکایی مطرح و ابزار تحلیل خود را «تقسیم کار بینالمللی» قرار داد و در «ترمینولوژی خاص خود، ژئوپلیتیک را سیاست کشورهای مختلف برای اینکه در کجای این تقسیم کار (پیرامون، شبه پیرامون و هسته) قرار گرفته‌اند۲ تعریف کردند و ژئوکالچر (بهجای سیاست بر فرهنگ تمرکز نمود) را «مفهومی، که بر تحمیل الگوهای فرهنگی از سوی قدرتهای هستهای بر کشورهای پیرامون و نیمه پیرامون برای زایل ساختن فرهنگهای بومی آنها اشاره دارد»دانست.
تعریف فوق از والرشتاین، بیانگر این مطلب است که ابعاد فرهنگی کشمکش‌های بینالمللی زیربنا و ابعاد نظامی و سیاسی یا ژئواستراتژیکی در حاشیه قرارمیگیرد.
-نظر والرشتاین : با تاکید برآثار اولیه
همان طور که می دانیم نظریه های مختلف و بسیاری درباره ی جهانی شدن مطرح شده است که نگرش های گوناگونی را در بر می گیرد. برای مثال نگرش لیبرالیستی که جهانی شدن را دگرگونی تدریجی همراه با لیبرال دموکراسی می دانند و معتقدند یک دگرگونی تدریجی در بنیاد روابط اجتماعی در عرصه جهانی در حال وقوع است. و یا نگرش واقع گرایی که به نقد جهانی شدن می پردازد و می کوشد تا نشان دهد که وضعیت کاملا متفاوتی در جهان امروز بوجود نیامده است. در نهایت می توان به نگرش “نظام جهانی” (نگرش های مارکسیستی) اشاره داشت که جهانی شدن را بعنوان واقعیت موجود انکار نمی کنند بلکه آن را تجلی و تجسم نظام جهانی سرمایه داری می دانند. نظامی که بدنبال توسعه سرمایه داری غرب جهان را در دو قطب اصلی استثمار کننده و استثمار شونده تقسیم کرده و ظلم و چپاول ذاتی سرمایه داری را به سرتاسر مناطق جهان گسترش داده است. از جمله این متفکرین والرشتاین هستند. از دیدگاه این نظریه پردازان جهانی شدن مقوله ای ساختگی است و اصلا پدیده ای جدید نیست ، بلکه آخرین مرحله در توسعه سرمایه داری بین المللی است. به نظر آنان جهانی شدن نه مبین یک تغییر جهت کیفی در سیاست جهانی است و نه تئوری ها و مفاهیم موجود را بی اعتبار می سازد. جهانی شدن فرایندی ست که از غرب هدایت می شود و اساسآ گسترش سرمایه داری بین المللی را نشان می دهد.(شیربیگی، ۱۳۸۸)
والرشتاین معتقد است که جهانی شدن، حلقه ای اجتناب ناپذیر از فرایند سرمایه داری است. با این توجیه که سرمایه داری برای گریز از فروپاشی ناگریز است بحران ناشی از سرمایه و نیز بحران مشروعیت را در جهان پخش کند تا لایه های نامکشوف جهان را به انحصار خویش درآورد.( صباغ پور، ۱۳۸۰)
والرشتاین نیروی محرکه ی اصلی جهانی شدن را “اقتصاد جهانی سرمایه داری” می داند. مفهوم محوری نظریه ی والرشتاین درباره ی “جهانی شدن نظام اجتماعی” است. آنچه به یک نظام اجتماعی شکل و ماهیت می بخشد وجود یک تقسیم کار در درون آن است. این تقسیم کار هم تداوم حیات نظام را تضمین می کند و هم وابستگی متقابل اجزای تشکیل دهنده ی آن را سبب می شود. به بیان دیگر تقسیم کار درون نظام اجتماعی به گونه ای است که بخش ها و حوزه های گوناگون درون آن برای تامین تدریجی و پایداری نیازهای خود ناگریز از تعادل اقتصادی با یکدیگر هستند. (گل محمدی،۱۳۸۱). از دیدگاه وی، اقتصادهای جهانی، نوعی از نظام های اجتماعی هستند که در چارچوب آنها چندین دولت سیاسی دارای فرهنگ های متمایز (دولت – ملت)، به واسطه ی یک نظام اقتصادی مشترک ادغام می شوند. نظام اجتماعی است که گستره ی جهانی پیدا می کند. منطق حاکم بر این نظام به تدریج سرتاسر جهان را به مکانی برای انباشت بی پایان سرمایه تبدیل می کند و نوعی تقسیم کار جهانی پدید می آورد، ولی جهانی شدن سرمایه داری با نوعی نابرابری جهانی همراه است. نظام جهانی مدرن از منطقه ی مرکز، پیرامون و شبه پیرامون تشکیل می شود. در این ساختار، کشورهای نیمه پیرامونی همواره به صورت واسطه و تعادل بخش میان پیرامون و مرکز عمل می کنند. به هرحال از دیدگاه والرشتاین اقتصاد جهانی سرمایه داری اکنون بستر اجتماعی جهانی است که همه ی دیگر جنبه های زندگی، از جمله سیاست و فرهنگ را تعیین می کند. امروزه با این که جهان به ده ها واحد سیاسی متمایز تقسیم شده است، می توان از یک نظام اجتماعی سخن گفت؛ چرا که عنصر سازنده ی یک نظام اجتماعی مبادله ی کالایی است و این مبادله به واسطه ی تقسیم کار بین المللی، جهانی شده است. (همان)
به طور کلی می توان گفت نظریه ی نظام جهانی کوششی بود برای تببین نابرابری در جهان که بر یک نظام اقتصاد جهانی سرمایه داری مبتنی است که از قرن ۱۶ به بعد پدیدار شده و در سراسر جهان گسترش یافته است.از نظر والرشتاین غالب ترین شکل سازمان اجتماعی همان چیزی است که آن را نظام جهانی می نامید .او معتقد است که تاریخ دو گونه نظام جهانی را شاهد بوده است :امپراتوری جهانی و اقتصاد های جهانی . از نظر وی اینطور می توان برداشت نمود که مهمترین تمایز بین امپراتوری جهانی و اقتصاد جهانی این می باشد که تصمیمات در مورد توزیع منابع چگونه اتخاذ می گردد یا به اصطلاح ساده تر چه کسی، چه چیزی را به دست می آورد ؟ در امپراتوری های جهانی یک مرکز سیاسی قدرت متمرکز بود تا منابع را از مناطق پیرامون توزیع کند که در غالب خراج بوسیله استان ها دوردست به مرکز می رسید. در مقابل، اقتصاد جهانی یک مرکز اقتدار سیاسی وجود ندارد بلکه مراکز متعدد قدرت وجود دارد. با اینحال تاثیر ویژه هر دو نظام یکسان است و آن انتقال منابع از پیرامون به مرکز است.او معتقد است نظام جهانی مدرن نمونه یک اقتصاد جهانی است که تقریبا در قرن ۱۶ در اروپا شکل گرفته و معتقد است که هیچ گوشه ای از جهان وجود ندارد که در این نظام کاملا” جذب نشده باشد.( اسمیت استیو، ۱۳۸۳، ص۴۶۵) وی معتقد است که خود این نظام از لحاظ تاریخی محدود ، دارای یک ابتدا بوده ، از وسط برخوردار و انتها خواهد داشت.(همان،ص ۴۶۶) والرشتاین یادآوری می نماید که تکامل اقتصاد جهانی سرمایه داری از خلال روندهای درازمدت ادغام ،تجاری کردن کشاورزی،رشد صنعت و تبدیل نیروی کار به کارگران مزدگیر صنعتی به اتمام رسیده است (ساعی ،۱۳۸۳) و ساختار شکل گرفته این اقتصاد شامل سه دسته کشورهای مرکزی ،پیرامونی و شبه پیرامونی است. تقسیم بندی والرشتاین بسیار شبیه فرانک است و مانند وی در صدد وارد کردن عناصر تحلیل گر مارکسیستی در یک رهیافت سیستمانه بوده است. بطوریکه کشورهای مرکز ،کشورهایی هستند که موسسات اقتصادی نوین در آن ها شکل گرفت و پیش از سایر کشورها گام در راه صنعتی شدن نهادند.نواحی مرکز دارای یک رشته صنایع تولیدی نو ، کشاورزی پیشرفته و حکومت متمرکز بوده اند و جوامع جنوب اروپا در اطراف مدیترانه (مانند اسپانیا)به صورت نیمه پیرامونی مرتبط با کشورهای مرکز در آمدند .آن ها انواع روابط تجاری با کشورهای مرکز داشتند ولی اقتصاد آن ها به حالت رکود باقی ماند و محصولات کشور مرکز از طریق این کشورها به حوزه بیرونی فرستاده می شد که در نهایت در کشورهای آفریقا و آسیا به تشکیل کشورهای پیرامونی انجامید. به اعتقاد والرشتاین در حال حاضر ایلات متحده و ژاپن هسته اصلی مرکز هستند .از دیدگاه وی سرمایه داری (چه اقتصادی و انسانی)گرایش به سمت مرکز دارد یعنی انباشت سرمایه در مرکز صورت می گیرد و کشورهای شبه پیرامونی نقش ضربه گیر را برای کشورهای مرکز دارند.چرا که موجب شد تا کشورهای پیرامونی شکاف عظیم خود را با مرکز نبینند و همین موضوع جلوی شورش آن ها را گرفت. (سایت انسان شناسی و فرهنگ، ۱۳۸۵)

این مطلب را هم بخوانید :  تحقیق - تعیین میزان بهره وری آب آبیاری در حوزه فومنات استان گیلان- قسمت ۸

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.