نقش شورای اسلامی در توسعه ژئوکالچر شهر بندرانزلی- قسمت ۲۲

دانلود تحقیق و پایان نامه ارشد

امانوئل والرشتاین در مورد جهانی شدن اعتقاد دارد که جهانی شدن یعنی پیروزی اقتصاد جهانی سرمایه داری که همراه با یک تقسیم کار جهانی است (چنگیز، مهر۱۳۷۵) که این اقتصاد جهانی سرمایه داری توسط منطق انباشت سرمایه هدایت می گردد (تقوی،۱۳۷۹ ) او اعتقاد دارد سود حاصله از جهانی شدن به نفع نظام سرمایه داری غرب می باشد و کشورهای جنوب نه تنها به برابری جهان سرمایه داری نزدیک نمی شوند بلکه به نفع وضع موجود خود را نیز تضعیف تر می سازند. نظریه جهانی والرشتاین بر نقش دولت – ملت ها برای ثبات سرمایه داری جهانی تاکید دارد.( پورکلوردی، ۱۳۸۷)
بطوریکه رویکرد نظام جهانی ،رویکردی است که به اهمیت کشورهای مجزا را به حداقل رسانده و بحث می کند که وابستگی این کشورها به نظام جهانی،آن قدر زیاد است که مشاهده آن بطور مجزا واقع گرایانه نیست . (رزمخواه، ۱۳۸۷)
به تعبیری دیگرنظریه نظام جهانی ،جهانی ترین رویکرد و پیشرفته ترین کاربرد نظریه مارکسیستی می باشد زیرا بر وجود جهان به مثابه یک نظام منفرد، تاکید بسیار زیادی دارد. خود والرشتاین منشاء نظام جهانی را به اولین تلاش منظم جهت به کارگیری عقاید مارکس در حوزه بین الملل می دانست. از طرفی نظریه نظام جهانی، جهان را به صورت یک نظام فضایی متشکل از محور، پیرامون، شبه پیرامون که طی روند های طولانی در حال گسترش و جابه جایی هستند تصور می کند. در نظام سرمایه داری مازاد سرمایه از مناطق پیرامونی از طریق مبادله نابرابر و با اعمال قدرت سیاسی – نظامی به نفع قدرت های محور جذب می شود .در این نظام جهانی تمامی ساختارها ،قواعد، نهادهای سیاسی و اقتصادی در ارتباط با کلیت نظام معنی گرفته و هویت می یابداز آن پس جهان به دو بخش اصلی تقسیم می شود ؛یعنی مرکز و پیرامون که البته پس از مدتی به سه قسمت اصلی مرکز، پیرامون و شبیه پیرامون تفکیک می گردد . (همان) به اعتقاد نظریه پردازان نظام جهانی ، سوسیالیسم جهانی تنها پاسخ انسانی است به این یورش جهانی و سرمایه داری هم افقی است متحرک که محدود به زمان و مکان نمی باشد، (Amin ،۱۹۹۲).
۲-۲۳-بررسی ابعاد فرهنگی نظریه جهانی شدن والرشتاین: با تاکید بر آثار اخیرتر
والرشتاین در یکی از جدیدترین آثارش درباره ی جهانی شدن (سیاست و فرهنگ در نظام متحول جهانی) بحران عصر جهانی شدن را در نظام جهانی نوین، کشمکش میان هویت های ملی و جهانی می داند که به نوعی منعکس کننده ی کشمکش های سنتی تر در حوزه های سیاست و فلسفه می باشند، نظیر کشمکش میان ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم و کشمکش میان عام بودن و خاص بودن که زائیده ی رشد تمدن بورژوازی و پیدایش اقتصاد جهانی کاپیتالیستی اند( Clark، ۱۹۹۷)
سال ۱۹۸۹، سال فروپاشی مارکسیسم- لنینیسم به عنوان شیوه ی حکومتی، نظام ایدئولوژیک و قطب جاذبه ی سیاسی بود که به راستی واقعه ی بزرگی به شمار می آمد. این سال در واقع، تنها خبر از مرگ لنینیسم نمی دهد، بلکه گویای از میان رفتن هر دو قطب تعارض بزرگ ایدئولوژیکی قرن بیستم است، یعنی مرگ اندیشه ی جوامع آرمانی که لیبرالیسم ویلسونی و لنینیسم نوید دهنده ی آن بودند. بسیاری از مفسران سال ۱۹۸۹ را سرآغاز دوران صلح امریکایی تلقی کرده اند، اما نظری که در کتاب اخیر والرشتاین (ژئوپلتیک و ژئوکالچر) مطرح می شود کاملا عکس آن است؛ به طوری که سال ۱۹۸۹ پایان صلح امریکایی و همچنین پایان جنگ سرد است. یکی از ساختارهای بنیادی اقتصاد جهانی سرمایه داری ظهور و سقوط چرخه ای تسلط ها در نظام جهانی است که شامل رقابت های بریتانیا، آلمان، ایالت متحده و حتی فرانسه با هم می شد. پی آمد های ژئوپلتیکی این امر بسیار عمیق و فوری بود. اروپا از موقعیتی که در آن اراده ی سیاسی بریتانیا حکم فرما بود به موقعیتی گذار کرد که ویژگی هایی چون احیای موازنه ی قوا، رقابت حاد بین قدرت های بزرگ و تغییرات ناپایدار در اتحادها داشت. البته اگر دوره ی مبارزه امریکا با آلمان را در طول قرن بیستم با آخرین دور مبارزه بریتانیا با فرانسه در قرن هجدهم مقایسه کنیم تشابه ژئوپلتیکی و تفاوت ژئوکالچری جالبی را مشاهده می کنیم. هر سه نبرد برای کسب تسلط بر تاریخ نظام نوین جهانی بین قدرت های دریایی و زمینی رخ داد و جالب اینکه در هر سه قدرت های دریایی پیروز شدند، اما آن ها به کمک نیروهای زمینی قدرتی قاره ای نیازمند بودند. اما در اینجاست که اختلاف ژئوکالچری رخ می نماید. فرانسه در ۱۷۸۹ انقلاب را تجربه کرد و همین امر به این کشور در آخرین دور مبارزه اش با بریتانیا کمک ژئوپلتیکی در خور توجهی کرد. هنگامی که نیروهای فرانسوی از مرزهای کشورهای اروپایی عبور می کردند، حداقل در سال های نخست به صورت پیشگامان پیروزمند آرمانی جهان شمول پدیدار شدند. آنها تجسم انقلاب علیه رژیم کهن به شمار می آمدند. همچنین می توان گفت واقعیت ژئوپلتیکی به گونه ای بود که در ۱۹۱۷ (و تا ۱۹۴۵) آلمان از لحاظ ژئوپلتیکی دشمن اصلی ایالات متحده باقی ماند و در ۱۹۱۷ (و تا ۱۹۴۵) ایالات متحده به حمایت ارتش روسیه برای پیروزی در جنگ سی ساله اش با آلمان نیاز داشت. در قسمتی از کتاب بحث درباره ی مسیر احتمالی صف بندی های جدید ژئوپلتیکی جهان در گسترش اقتصاد جهانی نیمه ی اول قرن بیست و یکم مطرح می گردد. به نوعی کل بحث درباره ی مسیر تحولات دوره ی تسلط امریکا صرفا با آهنگ نظام نوین جهانی سرمایه داری، مرتبط است. (والرشتاین، ۱۹۹۱)
می توان گفت پی آمد اصلی انقلاب فرانسه به عنوان واقعه ای تاریخی برای اقتصاد جهانی سرمایه داری، بلوغ فرهنگی نظامی ارزشی بود که با انباشت بی پایان سرمایه بیشترین هم خوانی را داشت. وقایع سال های ۱۷۸۹ تا ۱۸۱۵ آگاهی های سیاسی متداول را تغییر داد و تصور طبیعی بودن تغییر را بر ذهنیت عموم تحمیل و انتظار تکامل واقعی مکانسیم های سیاسی نظام را در مردم ایجاد کرد. در پاسخ به این جهان بینی جدید بود که قرن نوزدهم شاهد ظهور سه ایدئولوژی نظام نوین جهانی، یعنی محافه کاری، لیبرالیسم و سوسیالیسم و مقارن با آن، نهدینه شدن شیوه های تبدیل این ایدئولوژی ها به واقعیت تجربی یا به عبارتی علوم اجتماعی تاریخی بود. در مبارزه ی این سه ایدئولوژی با یکدیگر، که در صحنه ی عمل سیاسی اغب منجر به اتحادیه دوتای آن ها علیه سومی می شد، خطوطی که مواضع آن ها را از هم متمایز می ساخت بسیار نامشخص بود.این سه موضع به هیج وجه ثبات نداشتند. آن ها بیش از آن که متصلب باشند رگه هایی از التقاط داشتند و سلیقه هایی را در زمینه ی سرعت و گستره ی تغییرات اجتماعی و نقش دولت در آن مطرح می ساختند. تجزیه تحلیل سیر تکاملی این سه ایدئولوژی آشکار می سازد که پس از ۱۸۴۸ و تا ۱۹۶۸ لیبرالیسم به عنوان جهان بینی غالب نضج یافت. لیبرالیسم دو امتیاز برجسته داشت؛ نخست آن که روند بنیادی نظام را منعکس می ساخت یعنی گسترش بازتولید مشارکت همگانی در جامعه ای نیکو و دوم اینکه لیبرالیسم تنها ایدئولوژی است که تقویت دراز مدت ساختارهای دولت، یعنی پشتیبانی استراتژیک از عملکرد اقتصاد جهانی سرمایه داری را میسر می سازد. لازم به دکر است نقش دولت به عنوان قوی ترین نقشی ست که می توان برای آن متصور شد. (همان منبع)
می توان گفت تحول بزرگ ۱۹۱۷ به این دلیل است که تعارض موجود در اواخر قرن نوزدهم ، در قرن بیستم در قالب امریکانیسم در مقابل لنینیسم قرار گرفت. در واقع، اهداف مربوط به “حق تعیین سرنوشت” و کشورهایی که می بایست مکانی امن برای دموکراسی باشند، به مناطق پیرامونی اقتصاد جهانی ارتباط پیدا می کرد. (انقلاب روسیه در کشوری رخ داد که از دیگر کشورهای صنعتی اروپا عقب افتاده تر بود و در همین حال، پیشرفته ترین کشور غیر مرکز نیز محسوب می شد.) انقلاب ۱۹۶۸ حقانیت لیبرالیسم در همه ی تظاهراتش را به چالش کشید و از همه مهم تر این عقیده را به چالش طلبید که دولت داور عقلانی اراده ی جمعی آگاه است. (همان منبع)
رد ایدئولوژی لیبرالیسم رویداد کم اهمیتی به شمار نمی رفت. این امر در واقع بیانگر قطع رابطه ی بنیادی با مقدمات فکری ای بود که من (والرشتاین) آن را ژئوکالچر اقتصاد جهانی سرمایه داری می خوانم. برخی ژئوکالچر را روبنای این اقتصاد جهانی توصیف می کنند. من ترجیح می دهم آن را زیر بنا بدانم یعنی بخشی که از چشم پنهان تر است و از این رو ارزیابی آن نیز دشوارتر است، اما بخشی است که بدون آن تغذیه ی دیگر بخش ها ممکن نیست. در قیاس با ژئوپلتیک، اصطلاح ژئوکالچر را نه به این خاطر که این اصطلاحی فرامحلی یا فراملی است به کار می گیرم، بلکه بدین خاطر استفاد می کنم که بیانگر چهارچوب فرهنگی ای است که نظام جهانی در محدوده ی آن فعالیت می کند. (همان منبع)
از ۱۹۶۸ (بویژه در دهه ی هشتاد) ژئوکالچر به سه شکل عمده به چالش خواسته شده است که این سه شکل در واقع گونه هایی هستند که مضمونی واحد دارند که عبارت است از رد ادعاهای جهانشمول لیبرالیسم. اولین شکل آن تمرکز جدید بر “فرهنگ” است که در تقابل با تمرکز بر “اقتصاد” یا “سیاست” مطرح می شود. گفتن این که این امر ناشی از سرخوردگی از سودمند بودن ایجاد دگرگونی در جهان با تغیییر اشکال اقتصادی یا سیاسی آن است، اصلی اساسی است. در سراسر ادبیات جدید در باره ی فرهنگ، پیوسته مفهوم “عاملیت” در حکم یک مظمون تکرار شده است. در برابر به اصطلاح فشار های عینی ای که گفته میشود از جانب قلمرو ی سیاسی-اقتصادی وارد می آید، هواداران فرهنگ بر این باورند که وارد ساختن عامل انسانی منبعی برای امید جمعی است. توجه به فرهنگ بیانگر جستجوی راه هایی برای رهایی از نظام موجود است.،جستجوی راه حل هایی جدا از پیروی از نسخه های “کلاسیکی”که به نظر میرسد در گذشته با شکست مواجه شده اند. از این رو فعالیت سیاسی باید پی گرفته شود. (همان)
دومین شیوه ی به چالش خواستن ژئو کالچر خلق مفاهیم نژاد گرایی و جنسیت گرایی است که در واقع انعکاسی از شناسایی دیر هنگام ویژگی بنیادی ژئوکالچر اقتصاد جهانی سرمایه داری است؛ یعنی وجود ذاتی و ضروری جنسیت گرایی و نژاد گرایی در ساختار های آن با وجود ادعا های جهان شمول آن. این شکل از چالش هم با توجه عام به فرهنگ هم پوشی دارد و هم نسبت به آن خاص تر و متمرکز تر است. همچنین جستجوی “هویت” برای عده ای به منزله ی چارچوبی برای اتحاد جهانگیر مبارزه با جهان گرایی با وعده ی نهایی ایجاد ژئو کالچری کاملا جدید است. (همان)
آخرین چالشی که متوجه ژئو کالچر است در مفهوم “علم جدید” نهفته است. من (والرشتاین) در اینجا به پیوند مسائل مربوط به “فرهنگ” و مسائل مربوط به “نژاد گرایی- جنسیت گرایی” تاکید می کنم. دانشمندان علوم طبیعی و ریاضی دانان به زندگی در جهانی دور از “علوم انسانی” و حتی دور از جنبش های ضدنژادگرایی و ضد جنسیت گرایی تمایل نشان می دهند. بنابراین هنگامی که “علم جدید” آن طرف دیوارهای آکادمی علوم کشف شد، به شیوه ای بسیار رمانتیک مورد تفسیر قرار گرفت و بدین ترتیب، قدرت ذاتی خود را در حکم ابزاری تحلیلی از دست داد. علم جدید ضربه ی مهلکی بر بنیادهای علم بیکنی- نیوتونی وارد آورد و بنابراین عنصری بنیادی در چالشی است که پس از ۱۹۶۸ متوجه ژئوکالچر شد. الگوی تکامل نظام جهانی از “شیوه های علمی جدید” تحلیل اخذ شده است. این الگو بدین گونه مطرح می شود که اقتصاد جهانی سرمایه داری از نظامی تاریخی تشکیل شده و بنابراین سرگذشتی تاریخی دارد.
در نهایت می توان گفت نظام جهانی اینک در حال تحول است. دیگر زمان انباشت جزئی و دائم چرخه ها و روندها به سر آمده است. ۱۹۸۹ درها را به روی گذشته بست. اکنون شاید به قلمرو حقیقی عدم قطعیت پاگذاشته ایم. البته نظام جهانی به کارکرد خود ادامه خواهد داد و حتی خوب عمل خواهد کرد، دقیقا به این خاطر نظام جهانی کارکرد خود همانند ۵۰۰ سال گذشته در تلاش برای انباشت بی وقفه ی سرمایه را ادامه خواهد داد که به زودی دیگر قادر نخواهد بود به این نحو عمل کند. سرمایه داری تاریخی مانند همه ی نظام های تاریخی، نه به خاطر شکست هایش بلکه به خاطر موفقیت هایش از میان خواهد رفت. (همان)
۲-۲۴-بررسی و نقد آثار والرشتاین : با تاکید بر مقایسه تطبیقی آثار اولیه و اخیر
به طور کلی می توان گفت در اعتقاد والرشتاین جنبه ای بر مرکز و پیرامون بودن کشور ها در نظام جهانی وجود دارد که همیشه هم جنبه جغرافیایی آن نیست و بیش از آنکه این تقسیم بندی مکانی باشد، این تقسیم بندی جنبه نسبیتی یا (relative) دارد وممکن است فاصله مر کز وپیرامون چند کیلو متر بیشتر نباشد. اما در عین حال نیز به وضوح نوعی تفکیک جغرافیایی نیز وجود دارد که ناشی از نوع فعالیت اقتصادی مثلا تولیدی،خدماتی، کشاورزی یا صنعتی نیست. (هرسنی، ۱۳۸۹)
– تفاوت اصلی میان امپراطوری جهانی واقتصاد جهانی در نگاه والرشتاین: والرشتاین بر این اعتقاد است که تفاوت اصلی میان امپراطوری جهانی واقتصاد جهانی در نوع ساختار سیاسی آنهاست. در امپراطوری، ساختار سیاسی فرهنگ را با اشتغال پیوند می دهد اما در اقتصاد جهانی، ساختار های سیاسی، فرهنگ را با جایگاه مکانی یا (Spatial location) در پیوند قرار می دهد. دلیل اصلی آن نیز این است که نقطه آغازین فشار سیاسی ساختار دولتی محلی است. همگنی فرهنگی نیز در سطح ملی صورت می گیرد وبه خلق هویت های فرهنگی ملی منجر می شود. این هویت های فرهنگی ملی در کنار ماشین های قوی دولتی هم ساز کاری برای حمایت از نابرابری ها در درون نظام جهانی است وهم توجیه وپوششی ایدئولوژیک برای حفظ این نابرابری ها. (همان)
– ابعاد نظام دولتی در نگاه والرشتاین : گلد فرانک بر این اعتقاد است که والرشتاین نظام دولتی را دارای سه بعد می داند. بنابر این سه بعد نظام دولتی عبارتند از: ۱)امپریالیسم، ۲) هژمونی، ۳)مبارزه طبقاتی؛
از نگاه والرشتاین وگلدفرانک، هژمونی وضعیتی است که در آن یک دولت مرکز از بقیه قدرتمند تر می شود. سا ختار های بین دولتی تحت حاکمیت فرایندی مرکب از چرخه های طولانی اند که والرشتاین آنها را چرخه هژمونیک یا (هژمونیک سیکل) می نامد. والرشتاین بر این اعتقاد است که انباشت سر مایه درشرایطی به حد اکثر می رسد که ساختار های بین دولتی نه به شکل گیری امپراتوری جهانی منجر شود ونه آنارشی نسبی با تعدد قدرت های بزرگ نسبتا برابر. (همان)
در اعتقاد والرشتاین، را ه میانه این دو وضعیت که برای نظام جهانی بهینه است، وجود یک قدرت وفقط یک قدرت هژمون است که آن قدر قوی است که می تواند قواعد بازی را وضع کند ومراقب اجرای آنها در اغلب موارد باشد. اما قدرت هژمون هر کاری نمی تواند بکند وفقط می تواند مانع از آن شود که دیگران با عملکرد خود، قواعد را به شکلی بنیادین تغییر دهند. اما هژمونی هرگز به طور کلامل تحقق نمی یابد ودر شرایطی خاصی است که هژمونی حاصل می گردد ودوام آن نیز زیاد نیست. (همان)
– شرایط لازم برای هژمون بودن در اعتقاد والرشتاین : والرشتاین اعتقاد دارد شرط هژمون بودن، کارایی تولیدی، تجاری ومالی است. دولت هژمون برای ایجاد امتیاز بیشتر برای خود از قدرت دولت یعنی سازوکار غیر بازاری استفاده می کند وامتیازات خود را به نسبت دیگران افزایش می دهد. (همان)
– شرایط لازم برای حفظ هژمونی در اعتقاد والرشتاین: والرشتاین می گوید که حفظ هژمونی نیز شرایطی دارد. هژمون باید بتواند با استفاده از ابزار های نهادین آزادی بازار جهانی را محدود کند، تا بع نفع آن عمل نماید. … وی معتقد است استفاده از زور، اقناع، رشوه آنهم برای پیشبرد سیاستها هژمون را ضعیف می کند؛ زیرا: ۱) ابزار های اقناعی همیشه موفق نیستند، ۲) کاربرد زور مشروعیت هژمون را کاهش می دهد، ۳) آمادگی نظامی همیشسگی وهمچنین پاداش به دیگران، هزینه دارد. در نهایت هژمون به تدریج ضعیف می شود و رقبای آن قوی می گردند و راه برای افول آن هموار می شود. (همان)
خاصیت صعود و افول هژمونیک برای نظام جهانی در اعتقا د والرشتاین: از نظر والرشتاین که همه تحولات را برای نظام جهانی کار کردی می بیند، چرخه های صعود وافول هژمونیک نیز برای سر مایه داری جهانی مفید تلقی می شوند، زیرا تعادلی را در نظام به وجود می آورند که به انباشت کمک می کند. این هژمونی است که نظام جهانی سر مایه داری را از درجه ای از نظم وثبات بر خوردار کرده است که نظام های جهانی پیشین فاقد آن بودند. (همان)
بعد دیگر نظام دولتی عبارت است از تفوق مبارزه طبقاتی،هم در درون مرزهای دولت ها وهم در میان آنها. والرشتاین در اینجا به اهمیت کلاسیک طبقات ومبارزات طبقاتی در مارکسیسم کلاسیک نزدیک می شود وبه ائتلاف های طبقاتی در ورای مرزها توجه دارد. (همان)
– بحث پیرامون فرهنگ جهانی ومسائل آن: نظام جهانی مدرن فرهنگ خاصی را شکل داده است. هابدن اعتقاد دارد که ابزار اصلی در جریان این فرهنگ جهانی متناسب با بقای نظام جهانی است که حول محور همزیستی تناقض گونه می چرخد؛ به گونه ای که این فرهنگ جهانی از یک سو میان عام گرایی واز سوی دیگر میان خاص گرایی با نمود هایی چون نژاد گرایی وجنس گرایی قرار می گیرد. هابدن بر آن است که این فرهنگ جهانی چهار چوب فرهنگی خاصی است که نظام جهانی در درون آن عمل می کند. البته این فرهنگ اغلب از نظر پنهان است ،اما بقیه نظام نمی تواند بدون آن کار کند. در اعتقاد هابدن سه رکن فرهنگ جهانی وجود دارد که پاسخ نظام جهانی در قلمرو آنها ظهور کند، واین سه مقوله عبارتند از: ۱) اختراع ایدئولوژیها، ۲) پیروزی علم گرایی، ۳) مهار جنبش های اجتماعی که در برابر نظام جهانی شکل می گیرند؛
بحث پیرامون ایدئولوژی ها به عنوان رکن اول فرهنگ جهانی ومسائل آن: ایدئولوژی ها از نظر والرشتاین راهبرد های سیاسی برای مقابله با اندیشه های جدیدی چون: مشروعیت تغییر وحاکمیت مردمی هستند. والرشتاین به سه نوع ایدئولوژی اشاره می کند:
الف) ایدئولوژی محافظه کاری: این ایدئو لوژی در مخالفت با دوانگاره مشروعیت تغییر وحاکمیت مردمی شکل گرفت وهر دو را به نام حفظ سنت های دیرینه وخرد انباشته در طول تاریخ بالکل رد می کند وطرفدار حد اقل تغییر بود؛
ب) ایدئولوژی لیبرالیسم: که هر دور انگاره مشروعیت تغییر وحاکمیت مردمی را قبول داشت اما بر آن بود که باید تغییر به شکل عقلانی وبا اتکا به مردم آموزش دیده وخبرگان شکل گیرد ونه بر مبنای خواسته های عوام الناس؛
ج) ایدئولوژی دموکرات ها: ایدئولوژی دموکرات ها مانند ایدئولوژی لیبرالیسم هر دو انگاره مشروعطیت تغییر وحاکمیت مردمی را قبول داشته اند وخواهان حاکمیت مردمی بودند. این راهبرد مبتنی بر عرصه سیاست اجماع که لیبرال های میانه دار آن بودند،رکن نخست فرهنگ جهانی است؛
رکن دوم فرهنگ جهانی ومسائل آن: دومین رکن فرهنگ جهانی با زسازی نظام معرفتی بود که شکل جایگزینی علم به جای فلسفه ظهور کرد.جایگزینی علم به جای فلسفه سازمان دهنده معرفت بود که تحقق کامل آن در قرن نوزدهم صورت گرفت. شکل گرفتن دانشگا ها ها به عنوان بنیاد نهادی علم جدید همراه با تقسیم علوم به رشته های مختلف ودروس مشخص بود؛
و رکن سوم فرهنگ جهانی ومسائل مربوط به آن: رکن سوم فرهنگ جهانی لیبرال عبارت است از جذب طبقات بالقوه خطرناک که می توانستند به شکل جنبش های ضد نظام سوسیالیستی یا ملی گرایانه ثبات نظام را مورد تهدید قرار دهند. لیبرال ها یک برنامه سیاسی اصلاح طلبانه را در پیش گرفتند وبا تکیه بر حق رای عمومی،دولت رفاهی، و وطن پرستی شهر وندان اکثر جنبشهای ضد نظام را به مخالفان پارلمان میانه رو وگاه حتی شریک حکومتی خود بدل کنند. (همان)
به عنوان نتیجه گیری والرشتاین بر این اعتقاد است که این سه رکن فرهنگ جهانی در خدمت استتار درونی اجماع لیبرالی یعنی تعقیب هم زمان عام گرایی ونژاد گرایی – جنس گرایی بوده است. در نیمه قرن نوزدهم،عام گرایی به اصل مسلط فرهنگی نظام جهانی تبدیل شده بود. علم جدید داعیه عام گرایی داشت، دولت مدرن در صدد بسط اصول عام به جامعه سیاسی به ویژه به شکل بسط حق رای عمومی بود واقتصاد جهانی بر مبنای ارزش های عام شکل گرفته بود. اما در عمل برابری های توزیعی هم در درون جوامع وهم در بین دولت ها در برابر اصل عام گرایی قرار داشت. اگر می شد در جهان بینی های سلسله مراتبی نابرابری را توجیه کرد، در عام گرایی مدرن دیگر امکان آن وجود نداشت. اما در عین حال حفظ سلسله مراتب ضرورت داشت. بنابراین نژاد گرایی وجنس گرایی به شکل دو خاص گرایی نهادینه شدند تا، برابرای بر مبنای آنها توجیه گردند. (همان)
– نقش نژادگرایی وجنس گرایی در فرهنگ جهانی از نظر والرشتاین: نژا گرایی وجنس گرایی نقش های مشابه اما متمایزی در فرهنگ جهانی داشته اند. نژاد گرایی سازوکاری بود که از طریق آن می شد ارزش های عام گرایانه را در عمل تنها در مورد گروه خودی بر اساس نژاد رنگ پوست، مذهب، شهر وندی یا هر تمایز محلی مفید دیگری تعریف می شد، به کار بست. از سوی دیگر، نژاد گرایی یک ساز وکار برون گذارانه نبود، بلکه ساز وکار توجیه درون گذاری در نیروی کار ونظام سیاسی در سطح پاداش ومنزلت نازل تر به نسبت گروه خودی بود. جنس گرایی نیز همین هدف را داشت،اما از طریق متفاوتی به آن می رسید. جنس گرایی با محدود کردن زنان به شیوه های خاصی از در آمد آفرینی وتعریف این شیوه ها به عنوان آنچه کار نیست، یعنی مفهوم زن خانه دار،به خانواد های شبه پرولتاریایی شکل داد واز این طریق باعث کاهش سطح دستمزدها در بخش های وسیعی از اقتصادجهانی شد. علاوه بر این، هرجا که زنان وکودکان به عنوان کار گر دستمزد بگیر کار می کردند،دستمزد کمتری می گرفتند وجنس گرایی این را توجیه می کرد. به این ترتیب،سرمایه داری از طریق این ترکیب عام گرایی وخاص گرایی توانسته موازنه ای به نفع خود بر قرار کند که از دو حد افراط وتفریطی که می توانست به زیان انباشت سرمایه باشد،جلوگیری نماید. (همان)
– فرجام وعاقبت فرهنگ جهانی از دیدگاه والرشتاین و مقایسه با نظرات دیگران: آرجهی ات آل (Arrighi et al ) بر این اعتقاد است که این فرهنگ جهانی در ابعاد مختلف با بحران روبرو شده است. از یک سو نژاد گرایی وجنس گرایی از سوی جنبش های اجتماعی مخالف آنها مانند جنبش های رنگین پوستان وفمینیسم وجنبش زنان با چالش جدی روبرو شده است. اینها جنبش های جدید ضد نظام اند و در شرایط بحرانی شدن نظام جهانی می توانند در روند امور وچگونگی آن نقش ایفا کنند. خصوصیات متفاوت آنها با جنبش های قدیمی ضد نظام موجب شده که جذب واستحاله آنها در نظام نیز به سهولت صورت نگیرد. والرشتاین در این زمینه اعتقاد دارد که در حال حاضر نظام وارد مرحله بحرانی خود شده است وباید توجه داشت که از نظر او بحران فقط یک بار حادث می شود وآن پیش از نابودی نظام است. در همین زمینه روجاس اعتقاد دارد که نوعی بحران جهانی معرفتی شکل گرفته است که فضا را برای بحث در باره ضرورت باز سازماندهی علوم موجود وشاخه های مختلف آن آماده می سازد. روجاس بر این اعتقاد است که تاکیدات جدید بر پیگیری رهیافت های چند رشته ای، فرارشته ای، درون رشته ای وتکثر گرایی شناختی،نشانه های بحران در شناخت مدرن اند. به این ترتیب فرهنگ جهانی نظام سرمایه داری نیز با چالش روبه روست ودر کنار سایر عوامل که افول،بحران ونابودی نظام را رقم خواهند زد،عمل می کند. (همان)
والرشتاین و تحول در نظام جهانی: بحث در باب تحول در نظام جهانی را باید ابتدا در باره کارکرد نظام جهانی آغاز کرد. روی این اصل نظام جهانی نظامی پویاست که مستمرا خود را با نیاز های جدید تطبیق می دهد ومشکلات وکژکارکردیهای را که پیش می آیند، حل می کند وبه تعادل مجدد می رسند؛ کار کرد نظام جهانی تا کنون وابسته به سه پدیده بین المللی بوده است که عبارتند از:

این مطلب را هم بخوانید :  تحقیق دانشگاهی - بررسی عناصر قصه در مثنوی «جمشید و خورشید» سلمان ساوجی- قسمت ۱۰

  1. نظام نسبتا با ثبات بین المللی با چرخه های هژمونیک،

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است