پایان نامه ویژگیهای شخصیتی و یژگیهای شخصیتی

دانلود پایان نامه

ارمیا هم چنان به دنبال اوست و باخبری که مبنی بر دیده شدن سوزی در جنگل و کوهستان اسموکی به گوشش می رسد راهی این جنگل میشود تا بلکه اورا بیابد و جانی وخودش را به آرامش برساند. اما، پس از دو روز جستجو باخبر میشود که سوزی خود را در همان جنگل دار زده است. ارمیا، به دلایلی به قتل سوزی متهم میشود و از سوی دادگاه به همین اتهام و نیز به اتهامات دیگری از جمله اخلال در نظم عمومی و ساختار شکنی به زندان میافتد تا محاکمه شود. در دادگاه، چهرهی واقعی اطرافیان ارمیا مشخص میشود. خشی که در سراسر داستان به دنبال این بود تا ارمیا را به زمین بزند، حالا در لباس یکی از اعضای هیئت منصفه،اولین نفری است که میخواهد ارمیا محکوم شود. بیل، همکار خشی و آرمیتا که عاقد ارمیا وآرمیتا هم بود، دادستان است و او هم قصد محکوم کردن ارمیا را دارد. آن هم فقط با دلایلی ابلهانه و خندهدار. اما از آن طرف ، کسانی هم هستند که در پی اثبات بیگناهی ارمیا هستند. آرمیتا، حاج مهدی فرمان ده ارمیا در دوران جنگ که حالا در آمریکا راننده تاکسی است، جانی، راننده تراک و … اما ارمیا بر عکس دیگران از این اتفاق اصلا ناراحت نیست و میگوید که این همهی خواستهی من از خدا بود تا مثل مولایم بمیرم طوری که وحشی های حرامی دوره ام کرده باشند و تک وتنها باشم … آرمیتا و حاج مهدی به سفارت ایران میروند، تا بلکه ازین طریق بتوانند از او رفع اتهام کنند؛ اما در راه برگشت پیامی برای آرمیتا میآید و در مییابد که ارمیا شهید بوده است.
بررسی شخصیت ها
میتوان شخصیتهای این داستان را در سه گروه دسته بندی کرد
1)ایرانیانی که به آمریکا مهاجرت کرده، دارای شغل هستند و به نوعی تبعه ی این کشور محسوب میشوند.
2)اعرابی که به آمریکا رفتهاند و صاحب شغل و موقعیت اجتماعی هستند
3)آمریکاییهایی که در کنار این دوگروه زندگی می کنند
ارمیا
ارمیا معمر، با کمی اغماض جزو گروه اول محسوب میشود. او مهندس سازه است و در ایران به ساخت و ترمیم مناره مشغول بود، اما پس از آشنایی با آرمیتا به آمریکا سفر میکند و در آنجا مجبور می شود تا زمان به دست آوردن شغلی متناسب با رشتهی تحصیلی خود، به کارهای دیگری از جمله کار در مؤسسه لینکلن لموزین بهعنوان راننده و بعد به عنوان موزع گوشت حلال بپردازد. اگر طبق گفتهی نویسنده داستان، ارمیا معمر، همان ارمیای داستان اول او باشد، پس تا حدودی شخصیت ، خانواده و گذشتهی او که در این کتاب زیاد به آن پرداخت نشده است، معلوم میشود. او از خانوادهای متمول، معتقد ومذهبی است که سالهای زیادی را در جبهه گذرانده است. تنها رهاوردش ترکشی است که در کمر دارد وبا این که سالهای زیادی از جنگ و خاطراتش میگذرد او- مانند بسیاری از هم رزمانش که به توفیق شهادت نائل نیامدهاند- آن روزها را فراموش کند.ارمیا در عین اینکه به زندگی نباتی و کاری خود مشغول است اما از درون منزوی است و در حالی که از همهی خوشیهای زندگی بریده است، هر سهشنبه به دیدار دوستان و به جایی می رود که گمان می کند جایگاه خود او نیز هست. او حتی قبری از آن خود دارد و منتظر است که بهزودی در آن بیارامد( بدون توجه به این نکته که در واقع و در اصل، ارمیا هم شهید … ). در یکی از همین سهشنبهها او به شکلی کاملا تصادفی و اتفاقی با آرمیتا آشنا میشود و طی صحبت کوتاهی که بین شان رد و بدل میشود و البته تماسها و ملاقاتهای بعدی که خیلی به اختصار به آنها اشاره میشود، گمان میکند نیمهی گمشدهی خود را یافته و تصمیم میگیرد به آمریکا مهاجرت کند تا با دختر مورد علاقهاش ازدواج کند. از لحظهی ورود ارمیا به آمریکا تا آخر داستان، اورا دچار آشفتگی، سردرگمی و تقابل دو نیمهی سنتی و مدرن ( که این مورد بسیار پر رنگ است و خیلی خوب بدان پرداخته شده) میبینیم. او سعی می کند خود را با دنیای جدید منطبق کند اما نمیتواند. روحیه و شخصیت او به گونهای نیست که در زندگی جدید حل شود و مانند دیگر شخصیتها با آن خو بگیرد و حتی مجبور شود برای دفاع از شیوهی نوین زندگی خود به تحقیر و تخریب باورها و ارزشهایش بپردازد. ارمیا، بخصوص در درگیریهای لفظی فراوانی که در طول داستان با خشی دارد تا حدودی محکوم میشود و درمقابل همهی توهینها و دلائل منطقی او سکوت میکند و خیلی از جاها این احساس به خواننده دست میدهد که کم آورده است. اما شیوه او در دفاع از باورهایش بیشتر سکوت و ادامهی راهی است که به آن معتقد است؛ حتی اگر منجر به تمسخر او از سوی آرمیتا یا در نهایت منجر به سوء پیشینهی او میشود. ارمیا در مواردی (از جمله سکه انداختن در پارکومترها) سعی میکند روح انسانیت و نوع دوستی را در آدم ها زنده کنداما از طرف دیگران به اخلال در نظم عمومی محکوم میشودارمیا با وجود تمام تردید ها، طی قرار قبلی، در روز عید فطر با آرمیتا عقد میکند. در همین مراسم سوزی به خاطر حرف هایی که شاید بارها پیش از این هم شنیده بود ناراحت شده و جمع را ترک میکند. شاید نامهای خطاب به ارمیا، عارفگونه سر به کوه و جنگل میگذارد. ارمیا، بادلیل و بیدلیل در پی یافتن او روان میشود یک شب در منطقهی ممنوعهای که ملک شخصی محسوب میشود به راز و نیاز خاص با خدای خود مشغول میشود و با گوزنی که در جنگل میبیند بهراحتی ارتباط برقرار میکند. همهی این اتفاقات به وسیلهی دوربینهای مدار بسته ضبط و از طریق یک برنامهتلویزیونی پخش میشود. سوزی در همان جنگل خودکشی میکند و ارمیا به خاطر سوءسابقه و جستجوی بی دلیلش ( به زعم دیگران) زیرا دیگران وحتی آرمیتا هم دلیلی برای این کار نمییافتند و گمان میکردند او در پی سوزی است تا با از بین بردن وی لکه ی ننگی از دامن اسلام پاک کند متهم به قتل سوزی میشود. در دادگاهی که علیه ارمیا بر پا میشود، بسیاری از نزدیکان او چهرهی واقعی و دشمنی نهان خود را آشکار میکنند. درحالی که آرمیتا و حاج مهدی در تلاش برای اثبات بیگناهی وی هستند، خود ارمیا کاملاً بیتفاوت است و کاملا راضی به نظر میرسد.
تحلیل شخصیت ارمیا
ارمیا به گفتهی خود امیرخانی و به نظر نگارنده شخصیتی خاکستری است. او نه سفید است و نه سیاه. مانند هر انسان دیگری دارای نقاط ضعف و قوت و مثبت و منفی است و از دید داستانی دارای زوایای تاریک و روشن . چرا که دلیل بسیاری از کارها و اعمال او معلوم نیست. اینکه او مثل هر فرد دیگری عاشق بشود، خیلی طبیعی است؛ اما معلوم نمی شود ارمیا عاشق چه چیز آرمیتا شده که با وجود عقاید مذهبی و حتی سنتی سفت و سختش حاضر شده به آمریکا سفر کند.شاید در طبیعیترین شکل و حداقل دلیل برای ازدواج با شخصی، اعتماد به طرف مقابل باشد، اما از همان لحظهی اول هم به نظر میرسد که او به هیچ چیز آرمیتا اعتماد ندارد واز هیچ چیز مطمئن نیست. حتی شک میکند که نکند اآرمیتا با خشی ازدواج کرده باشد.( در فصل1) رفتن ارمیا به مکانهایی که با توجه به شخصیت او کمی عجیب مینماید( مثل دیسکو ریسکو) با نظر امیرخانی قابل توجیه است[ارمیا دارای شخصیتی منعطف است تا جایی که بتوان او را با خود به جایی کشاند. اگر او شخصیتی محکم و کاملا شکل گرفته داشت، نمیشد او را به مکانی مثل دیسکو ریسکو برد حتی با توجیهی محکم مثل دیدن نامزد جانی که با گذاشتن شرطی به این سختی، خواسته مسلمان بودنش را اثبات کند.] پس برای نشان دادن همه ی زوایا و گستره ی اجتماعی محیط جغرافیایی داستان، به شخصیت نیاز است که نویسنده هر جا اراده میکند او را همراه خود ببرد. حتی شده با یک توجیه نهچندان منطقی یا عقلانی.
نام شناسی ارمیا معمر
معمر با توجه به شغل و تحصیلات ارمیا قابل تأمل است.امیرخانی همیشه در پی یافتن رابطههاست حتی در اسامی شخصیتها. ارمیا در طول داستان چندگونه معنی میشود
1)از نگاه تورات عهد عتیق، ارمیا یعنی ارمیای نبی، فرزند حلقیا و معاصر یهویاقیم ابن یوشیا و برادرش صدقیا ابن یوشیا از پادشاهان یهودا؛
2)ازدید جیسن، فعل امر مثنی از ریشهی«رمی» است یعنی شما دونفر تیر انداختید؛
3)خداوند در سورهی انفال آیه 17می فرماید: وَ مَا رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی وچون (ریگ به سوی آنان) افکندی، تو نیفکندی، بلکه خدا افکند؛
4)از دید نویسنده، ارمیا نام اولین رمانش بوده است. قصهای دربارهی شخصیت به نام ارمیا آرمیتا پناهی/ گروه اول
دختری ایرانیالاصل و ساکن آمریکا که دریک مؤسسهی تحقیقات مذهبی کار میکند. او طی سفر تحقیقاتی به ایران میآید و در بهشت زهرا با ارمیا آشنا میشود. این گفتگوی کوتاه به ادامهی رابطه و تصمیم ارمیا و آرمیتا برای ازدواج منجر میشود.در طول داستان با اینکه همه جا حضور دارد، اما چهره پررنگی ازاو نمی بینیم. ویژگی بارز و برجستهای که خواننده را به این باور برساند که ارمیا حق داشته عاشق او شده و این همه راه به آمریکا آمده تا با او ازدواج کند، در آرمیتا نمیبینیم چهرهای که از او نشان داده میشود، ساده، تحت تأثیر رفتار دیگران( بهخصوص در مقابل خشی که رئیس او هم محسوب میشود) تاحدودی ریاکار( روسری سرکردن درفرودگاه-ص12، نخوردن ساندویچ که از گوشت غیر حلال درست شده در حضور ارمیا-ص45، نمازخواندن ص94، وشاید حتی روزه گرفتن) همهی این نتایج وقتی حاصل میشود که او در پایان داستان در دادگاه ، دروغهایی را که تا به حال بهخاطر ارمیا گفته است. را بهخاطر میآورد وبا خود مرور میکند. آرمیتا، شخصیتی است که برای رسیدن به اهداف وخواستههایش میتواند به راحتی نقش بازی کند وخود واقعیاش نباشد. یکی دیگر از ویژگیهای شخصیتی آرمیتا این است که تکلیفش با احساسش و نوع رابطهای که میخواهد با ارمیا داشته باشد، روشن نیست؛ مثلا روز اول ورود ارمیا به نیویورک ودر فری تور( گردش رایگان) خشی، آرمیتا به چند صورت ارمیا را خطاب قرار میدهد. شما چرا اینقدر ساکتی؟ص23- چی شده ارمی، چرا اینقدر ساکتی؟ص27. یا در سفرلاسوگاس وقتی ارمیا از آرمیتا میپرسد: تو چرا آمدی به این سفر؟ آرمیتا جواب میدهد: برای اینکه تو تنها نباشی ارمی من…ص92. وهمان طور که هیچ وقتدر نمییابیم که ارمیا به چه چیز آرمیتا دل بسته است، سبب دلباختگی آرمیتا هم مشخص نمیشود، مگر این که هردو به ظاهر هم توجه کرده باشند؛ چون به نظر نمیرسد هیچ وجه اشتراکی از نظر فکری و شخصیتی با هم داشته باشند؛ اما در همین مرحله هم نویسنده باز به کمک ما میآید و دلیل این علاقهمندی و ازدواج را توضیح میدهد« اما نویسنده میگوید معماری همهی ازدواجها همینگونه است. هر زنی رازی است. ازدواج، کشف راز نیست، معماری این راز است. برای بچهمسلمانهایی مثل ارمیا این معماری پیچیدهتر است. یعنی راز پیچیدهتر است. به دلیل چشم و گوش بستهشان. اصلا سر همین است که شیخ صنعان عاشق دختر ترسا میشود. و گرنه کار عشق که دخلی به دین ندارد! سهل و ساده میرفت و عاشق یک دختر متدین متشرع میشد-مثلا صبیهی استادش شیخ کنعان!- با مهریهی چهارده سکهی بهار آزادی و یک حوالهی حج عمره… چه فرقی میکرد؟ اما شیخ صنعان نرفت سراغ صبیهی شیخ کنعان. او با عشقش به دختر ترسا، راز را پیچیدهتر میکند و این یعنی معماری پیچیدهتر. این جوری یک راز تبدیل به دو راز میشود. هم زن و هم ترسا. این یعنی یک معماری دوبعدی که قطعا زیباتر است از معماری یکبعدی. اگر نمیدانستید بدانید که شیرین هم اهل ارمن بوده است. یعنی فرهاد، عاشق دو راز شده بود. عاشق که نه، گرفتار. ارمیا و آرمیتا هم همچه قصهای دارند؛شبیه قصهی نظامی، البته به شرط آن که خسرو (یا خشی یا هرمیان دار دیگری) یکهو نزند تو گوش شیرین و ببردش ! آرمیتا فقط یک زن نیست، یک زن غریبه است. یعنی دو راز، زن وغریبهگی. ص75 آرمیتا در دوستی با تنها دختر دیگر داستان، سوزی، نیز رفتار ضد و نقیضی دارد. در ماجرا حضور ارمیا در دیسکوریسکو، وقتی بعدها از آرمیتا میپرسد که آیا آن شب نماز خوانده است یا نه؟! آرمیتا میگوید که از ترس سرماخوردن سوزی با بدن عرق کرده، نماز نخوانده است! «میخواستم نمازم را توی مسجد بخوانم، ایستادم و حتی پیاده شدم و دو کوارتر توی پارک متر انداختم اما بعد ترسیدم سوزی تنها بماند و با تن عرق دار بیرون بیاید و سرما بخورد… »ص136. در اینجا خواننده احساس میکند که دوستی و رفاقت عمیقی بین این دو برقرار است اما وقتی در روز عقدکنان، سوزی با دلی شکسته مراسم را ترک میکند، آرمیتا هیچ عکسالعملی نشان نمیدهد. انگار او غریبهای بوده که حضور و عدم حضورش هیچ اهمیتی نداشته است. بعد از آن هم نهتنها هیچ نگرانی بابت گم شدن سوزی از خود نشان نمیدهد بلکه از پیگیریهای ارمیا هم خیلی خوشش نمیآید.
نامشناسی آرمیتا پناهی
از آنجا که اسامی تمام شخصیتهای این داستان با هدف انتخاب شده اند، در مورد نام و نام خانوادگی آرمیتا و ارتباطش با داستان، گفتن این نکته خالی از لطف نیست. آرمیتا: به خاطر شباهت زیادش با ارمیا، به موسیقی کلامی که از اهداف مهم نویسنده است، میافزاید . پناهی، کسی که به آمریکا پناهنده شده و ارمیا به او پناه آورده است.
سهراب تهرانچی
دوست و همرزم دوران جبهه و جنگ ارمیا که در طول این سفر همیشه همراه اوست. با او حرف میزند، بحث میکند، داد میزند و گاه با سکوتش که بسیار پر معناست سهراب را همراهی میکند، او از جایی از داستان که ارمیا احساس تنهایی میکند وارد حوادث و مسیر داستان میشود و تا زمانی که حکمت این سفر برای ارمیا روشن میشود، حضور دارد بعد از آن از او خداحافظی میکند و میرود. تصویری که از سهراب در داستان نشان داده میشود، در عین سادگی پر از پیچیدگی و تفاوت است. سهراب به جای لباس جبهه، گرمکن میپوشد، به جای کلاه آهنی ، کلاه بافتنی به سر میگذارد. حتی از لُنگ به جای چفیه برای گل گردنش استفاده میکند و این نشان میدهد که او از هر قید و بند و وابستگی و دستهبندی رهاست. خدا را به شیوهی خودش میپرستد و حتی با او شوخی میکند. شوخی هایی که به زعم دیگران و ارمیا، کفر گویی است. « تو همیشه فریاد میکشیدی” یاعلی”و شلیک میکردی، اما رفات زیر لب میخواندند” وَ مَا رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی”یک بار که خواستی ادای رفات را در بیاوری، گاف دادی و زدی تو اوت! زدی به کاهدان! نمیدانم یادت میآید یانه. بعد رو کردی به رفیقت وخندیدی که: “دیدی! خداتان اشتباه زد”و من و رفقا چهقدر میخندیدیم به همین کفر گوییهای تو» سهراب، در جایی که آدم ها به طور ناخودآگاه شبیه هم میشوند، حتی در ظاهر هم خود را متفاوت مینمایاند تا یاد بدهد که سعی نکنیم آدم ها را دستهبندی کنیم و از این نظر( تفاوت در روش زیستن) ما را به یاد”درویش مصطفا” در کتاب دیگر امیرخانی( من او) میاندازد. به نظر میرسد برخی شخصیتهای داستانهای امیرخانی با ظاهری متفاوت در آثار بعدی او حضور مییابند. گویی سهراب همان درویش مصطفا است در من او. هر دوی اینها، آدمهایی هستند که چون آینه مارا به ما نشان میدهند و آن جا که حس برتری نسبت به دیگران به سراغ ارمیا یا علی فتاح(من او) میآید، این غرور در هم شکسته میشود و همهی آنچه به آن مباهات میکنند به چالش کشیده میشود. مانند: « سوزی صورت مثالی نماز توست. نماز تو با رقص سوزی چه تفاوتی داشت؟! هر دو به چشم جماعت میآمدند… خوب نگاهش کن! عین نماز توست. هر دو توی چشم مردم، هر دو تا سقف هم بالا نمیروند… نه ثواب تو، نه عقاب او…»ص138 تشبیه نماز ارمیا به رقص سوزی سیلورمن
«یعنی مرد نقرهای. بیحرکت که بماند با یک مسجمهی فلزی هیچ تفاوتی ندارد. تازه خودش را که تکان بدهد، دست بالا مثل یک آدم آهنی میشود. موی نقرهای، صورت نقرهای، لباس نقرهای، کفش نقرهای، دست نقرهای و … فقط دودوی مردمک چشمهای خاکستری ش هستند که نوعی از حیات را در او نشان می دهند؛ تازه اگر آن پلک های سنگین نقره ای بگذارند…. »ص8. این تعریف کاملی است از ظاهر سیلورمن که دقیقاً ابتدای داستان آمده و درحقیقت با توصیف ظاهری او داستان آغاز میشود. سیلورمن یا بهتر بگویم سیلورمنها، گداهایی هستند که با درست کردن ظاهری یکسان (پوشش یکسرهی نقرهای) در سراسر ایالات متحده پخش شدهاند. اگر بخواهیم با نگاهی دقیق و تأویلگر به شخصیتهای داستانهای امیرخانی بنگریم، میتوانیم سیلورمنها را با هفت کور داستان من او مقایسه کنیم، که ظاهرا وجود و حضورشان در داستان بیاهمیت جلوه میکرد اما نماد هستند. سیلورمنهای امریکا ساکن بودند؛ اما در من او، هفت کورها با هر پول سیاهی که میگرفتند، حرکت میکردند و به جلو میرفتند تا جایی که تمام دنیا را نیز طی میکردند. آن ها بسته به کرَم و دست و دلبازی افراد، محله ها، شهرها و کشورها حرکتشان تند یا کند میشد، اما سیلورمنها دارای نوعی سکون بودند و در نهایت هم مسخ میشود ( آیا میتوان این تفاوتها را به فرهنگ ، مذهب و … یا هر چیز دیگری مرتبط دانست؟)