پایان نامه با کلید واژگان حقوق طبیعی، قانون طبیعی، طبیعت انسان

است. هابز ادامه میدهد که در دوران وضع طبیعی بدترین مسئله برای انسان ترس و خطر دائمی مرگی موحش است.سه علت اصلی که ایجاد چنین شرایطی را باعث میشوند اول رقابت، دوم ترس و سوم افتخار است.
به صورت خلاصه وضع طبیعی هابز را چنین میتوان توصیف کرد.
اول اینکه انسان موجودی اجتماعی نیست. دوم اینکه خواستهها و امیال انسان سیری ناپذیرند سوم اینکه خودپرستی و احساس نا امنی انسان او را واداشت که به جنگی بیپایان با همنوعان خود بپردازد. چهارم اینکه انسان در شرایط تنهایی، بینوایی، پستی و کوتاهی عمر زندگی میکند. پنجم اینکه صلح و امنیت وجود نداشت و جان انسان همیشه در خطر بود.98
2: قوانین طبیعی
هابز در لویاتان خود قانون طبیعی99 را چنین تعریف می کند: «فرمان عقل سالم است ناطر به انجام یا ترک کارهایی برای بقای مداوم جان و تن تا حدی که مقدورمان باشد.» باز در جای دیگری این چنین قانون طبیعی را تعریف می کند: «دستور یا قاعدهای که عقل کشفش کرده باشد و بر مقتضای آن، آدمی از کردن آن چه زندگیش را تباه کند یا وسایل بقای زندگیاش را از او بگیرد، و از نکردن کاری که به دیده او مایه بقای زندگیش به بهترین وجه است نهی میشود.»100
زندگی در وضع طبیعی و ترس از مرگ انسان را محتاط میکند. احتیاط ثمره برخورد میان قدرت طلبی و ترس از کشتهشدن قهرآمیز و حاکی از عدم اعتماد است.در اثر همین عدم اعتماد به یکدیگر هیچ انسانی خود را در امان نمیبیند. در این مبارزه همیشگی در وضع طبیعی، فقط یک اصل وجود دارد که باید ما را هدایت کند و آن چیزی نیست جز خود پایی و یا حفظ موجودیت خود.
آن چه بر بیشترین تعداد افراد تسلط دارد قوه عقل نیست بلکه عاطفه است. اگر اصول قانون طبیعی با عواطف سازگار نباشد یعنی بر عاطفه دشوار بیایند قانون نامبرده کارایی نخواهد داشت. قانون طبیعی را از نیرومندترین عواطف باید استنتاج کرد. نیرومندترین عاطفهها ترس از مرگ است. این ترس بیانگر نخستین غریزه یعنی غریزه صیانت نفس است اگر قانون طبیعی را از میل به بقا استنتاج کنیم پس قوانین از نوع حق هستند نه وظیفه. وظایف مطلق وجود ندارند تنها حق نامشروط و مطلق حق زندگی است اینجاست که هابز فرق میان قانون طبیعی و حق طبیعی قرار میدهد. 101
هابز حق طبیعی را اختیار و آزادی میداند که هر کس میتواند قدرت خود را آن چنان که میخواهد به کار ببرد تا از زندگی خویش دفاع کند و خود داور انتخاب و سایل و قدرت خویش برای حفظ حیات خود باشد.بنابراین تمایز میان حق و قانون در این است که حق نوعی آزادی و اختیار است اما قانون مقید شدن به عملی خاص.102 افرادی که به صورت فطری خواستار بقای خود هستند عقل به آنان نشان میدهد که چه گونه زنده بمانند این همان قانون طبیعی است.
هابز در فصل چهاردهم لویاتان درباره برخی از این قوانین طبیعی شرحهایی ارائه میکند. او میگوید که مهمترین قانون طبیعت که یک قانون کلی عقلی است،آن است که: هر انسانی باید تا آن جا که امید دارد در جست و جوی صلح باشد و زمانی که نتواند آن را به دست آورد میتواند از همه امکانات و مزایای جنگ کمک بگیرد. اولین شاخه چنین قانونی، که قانون اولیه و بنیانی طبیعت است، در جست و جوی صلح بودن و پیروی از آن است. شاخه دوم که حاصل جمع حق طبیعی است، این است که ما میتوانیم توسط هر وسیلهای از خود دفاع کنیم.103
دومین بخش قانون طبیعی تکمیل کننده ی قانون اول است که در آن گفته میشود چه گونه باید در پی کسب صلح برآئیم و اینکه شخص مایل باشد و در صورتی که دیگران هم تمایل داشته باشند برای صلح و دفاع از خودش تا حدی که لازم ببیند از حق خود به تمامی چیزها چشم بپوشد و برای دیگران همانقدر آزادی و اختیار روا دارد که میخواهد دیگران به او روا دارند.
این قانون دوم میخواهد بگوید که صلح نیز یکی از راههای صیانت از نفس و مسلط و چیره شدن بر دیگران است و هابز این گونه حتی صلح را به ترس از مرگ و میل به بقا برمیگرداند.104
آن جایی که هابز میگوید که افراد از حق طبیعی خود چشم بپوشند میخواهد مطلب را به این سو بکشاند که یکی از راههای تامین حقوق طبیعی افراد همان سپردن آن به دست افراد و یا دیگران برای اجرا و دفاع از حق طبیعی صیانت نفس است نه اینکه افراد از حقوق طبیعی خود دست بردارند و دیگر خواهان آن نباشند. هابز روش مناسب واگذاری حقوق را موافقت متقابل یا قرارداد مینامد که عملی کاملاً اختیاری در حیطه حقوق طبیعی است.
قانون سومی که هابز از آن سخن به میان میآورد این است که انسانها به قراردادهای اختیاریشان در زمینه حقوق طبیعی پایبند باشند و به آنها عمل کنند. اگر به این قراردادها عمل نشود باز در وضع جنگ باقی خواهند ماند. عمل نکردن به قراردادها و عدم اطمینان متقابل در قراردادهای اجتماعی میان افراد باعث بیاعتباری این قراردادها شده و بازگشتی دوباره به وضع جنگ خواهد بود.105 او در فصل پانزدهم لویاتان از قوانین دیگری نام میبرد که عبارتند از : حقشناسی، تواضع، غرور، نخوت و دستوراتی علیه ظلم.106
خلاصه بحث هابز در قوانین طبیعی این است که انسان در وضع طبیعی دائماً در حال جنگ به سر میبرد و چون میل به صیانت نفس در انسان شدید است و ترس از مرگ همیشه با وی خواهد بود در پی آن میشود تا راه بهتری برای صیانت نفس بیابد. عقل این را که همان صلح است به وی نشان میدهد و شرط رسیدن به صلح آن است که از حقوق طبیعی و آزادیهای خود چشمپوشی کند و آنها را به افراد ذینفع واگذار کند و با آنان قراردادهایی ببندد که این قرارداده
ا باعث تشکیل حکومت است که همگی از آن پیروی کنند. در آخر برای عدم بازگشت به دوران جنگ بهتر است از حکومتها اطاعت امر به عمل آورد.
3: قرارداد اجتماعی
پیش از عصر رنسانس معمولا دولت را یا امری طبیعی به شمار میآورند یا آن را نتیجه اراده و امر الهی میدانستند. ولی هابز میخواست برای توجیه دولت و حکومت دلیلی عقلانی ارائه دهد و پایه اطاعت از دولت را در همین عقلانی بودن آن قرار دهد. نظر او مقابل نظریه طبیعی دولت که از طبیعت انسان نشأت گرفته بود قرار میگیرد. انسان حاکم بر سرنوشت خویش است و دولت حاصل رضایت افراد است یعنی دولت نه حاصل اراده ماورایی و نه حاصل و برخاسته از طبیعت انسانی است.
در قوانین طبیعی هابز قانون دوم را این گونه بیان می کند: افرادی که با ترس دائمی مرگ روبهرو هستند خود را به عقل واگذار میکنند و اینکه مدام نمیتوانند در حال جنگ باشند بنابراین با راهبرد عقل به سوی کسب صلح حرکت میکنند و در جریان صلح از حق طبیعی خود چشمپوشی میکنند و خود را به مرجعی برای تامین صلح و صیانت نفسشان می‌سپارند.107
از همین قانون دوم مهمترین رکن فلسفه سیاسی خودش را استخراج میکند و قرارداد اجتماعی یا توافق همگانی برای کسب صلح و تشکیل دولت را بیان میکند. هابز میگوید که چون افراد بدین ترتیب حقوق خود را متقابلاً به یکدیگر واگذار کنند عمل آنان قرارداد نامیده میشود.
اصطلاح قرارداد اجتماعی مفهومی فرضی است برای اشاره به میثاقی که آدمها برای بیرون آمدن از وضع جنگ با یکدیگر میبندند. از این جاست که هابز قدرت سیاسی را نهادی از مردم برآمده میخواند و میگوید: مردم به اراده خود، همه حقوق طبیعیشان را به خاطر حفظ خود واگذار میکند. واگذاری این حقوق برای رسیدن به یک صلح پایدار است برای رهایی از وضع جنگ و سپردن این واگذاری به مرجعی است که قدرت حل و فصل منازعات بر سر هر چیزی را داشته باشد و این واگذاری از اراده مردم برآمده پس قدرت نهاد سیاسی از مردم است.
هابز در فصل شانزدهم لویاتان حکومت یا دولت را ساختگی وضع بشری مینامد و دولت را تعداد بیشماری از مردم میداند که با واگذاری حقوق طبیعی بدل به یک شخص شده است. اما قصد انسان از تحمیل مقررات سیاسی برخورد، تفکر و تعقل انسان از آیندهنگری برای حفظ خویشتن و زندگی آسودهتر میداند.108
بنا به گفته هابز تنها طریق برای به پا داشتن قدرت مشترک اعطای قدرت همه مردم به یک شخص یا انجمنی از اشخاص است تا ارادههای متعددشان را که ناشی از تعداد آراء است به یک اراده بدل کند. این اراده ساختگی ناشی از قدرت حاکم است که پیمان اشخاص را تجسم میبخشد.109 وقتی این قدرت بدین گونه اعطا شد، هر کسی به خود خواهد قبولاند که آفریننده هر آن چیزی است که شخص ایشان در اموری که مربوط به آرامش و امنیت عمومی است متعهد به انجام آن یا باعث انجام آن خواهد شد؛ به همین جهت هر کسی ارادهاش را تحت تسلط اراده، و نظرش را تابع نظرات او قرار میدهد.
شخص ساختگی را که بدین نحو خلق میشود حاکم گویند و آنانکه او را آفریدند را اتباع حاکم گویند. این تعداد افراد را که بدین ترتیب نظم یافتهاند در مجموع حکومت یا جامعه مدنی میخوانیم و این جامعه مدنی حاصل یک قراداد یا توافق همه جانبه است.110
هابز ماهیت حکومت را به منزله مشخص واحدی، تعریف میکند که گروهی کثیر، به موجب قراردادهای متقابل با یکدیگر همگان خود را عامل اعمالش گرداندهاند، به این نیت که او توانایی همه آنان را به نحوی که صلاح بداند در راه تامین صلح و دفاع مشترکشان به کار گیرد.111 بنابراین علت قریب پیداش حکومت قراردادهایی است که افراد با یکدیگر میبندند و علت بعید را وضع طبیعی و ترس از مرگ انسان در وضع جنگ میداند.
بدین ترتیب همه افراد حقوق طبیعی خود را به یک شخص یا هیئتی از اشخاص که از آن پس فرمانروا شدند واگذار کردند این واگذاری و قرارداد راهی بود که عقل نمایان ساخت اما چون انسان دارای تمایلات غیر اجتماعی است صرفاً این نیست که با یک توافق لفظی همه طرفین از قدرت حاکم و یا قرارداد پیروی و اطاعت کنند، چون قوانین و قراردادها صرفاً کلمات و الفاظ هستند بنابراین برای تامین امنیت و صلح کافی نخواهد بود پس نیاز قوانین و حاکم به شمشیر و زور، برای برقراری صلح نیاز مبرمی خواهد بود.
انگیزه موثری که انسان را از تمایلات غیر اجتماعی یا همان تمایلات طبیعی باز میدارد ترس از مجازات است و قدرت و زور حاکم است که میتواند مجازات را عملی نماید.
نکته مهم دیگر در فرضیه قرارداد اجتماعی هابز این است که او هیچ گاه آن چنان سخن نمیگوید که انگار حکومت یک طرف قرارداد باشد و مردم طرف دیگر. بلکه میگوید که حاکم قبل از قرارداد وجود نداشت،پس حاکمیتش از قرارداد ناشی میشود. حاکم که طرف این قرارداد نبود، مقید به هیچ شرط و قیدی نیست و نمیتواند این قرارداد را فسخ کرده و یا نقض کند. به همین دلیل هیچ یک از اتباع او هم نمیتوانند از تکلیف خود سرباز زنند زیرا خودشان بنیانگذار او هستند بنابراین اقتدار حاکم نامحدود است. هر گونه نافرمانی از حاکم به وسیله اتباع نادرست و ناعادلانه است، کسی که از حاکم نافرمانی کند حقش مجازات خواهد بود.112
فسخ قرارداد اجتماعی بازگشت به همان وضع طبیعی و هرج و مرج است بنابراین قرارداد اجتماعی الزامآور است. حتی کسانی که از این قرارداد اجتماعی نارضایتی دارند باید به بقیه همداستان شوند، در غیر این صورت بقیه حق هلاکت آنها را خواهد داشت.113
این است تز اصلی هابز: انسانها فقط در چارچ
وب یک نظم سیاسی دارای حقوق و وظایفی هستند که خود طبق قرارداد این نظم سیاسی را پذیرفتهاند و این حقوق وظایف را در اطاعت کامل از حکومت که خود عامل آن هستند میتوانند حفظ کنند.
4: حقوق حاکم و اتباع
هابز آن جایی که میگوید حاکم خودش طرف قرارداد نیست بلکه حکومتش ناشی از قرارداد است میخواهد نظریه موروثی بودن و حق الهی پادشان را رد کند. او هنگام تقریر قرارداد اجتماعی و واگذاری حق طبیعی به یک فرد یا افراد بین اینکه حاکم میتواند یک فرد و یا انجمنی باشد فرق و تمایز چندانی نمیگذارد و میگوید که حاکم هم میتواند یک فرد باشد و یا یک انجمن از افراد. او هوادار سلطنت طلبی بود؛ و چون نظام سلطنت طلبی را به وحدت بیشتر نزدیک میدانست و آن را بیشتر میپسندید اگر چه میگوید که قرارداد اجتماعی میتواند منشاء حکومتهای دمکراسی114 و اریستوکراسی115 هم باشد چون که برای وی نوع حکومت اهمیت نداشت بلکه نظر او برای این بود که منشاء حکومت قرارداد

دیدگاهتان را بنویسید